بعد تو خاطره یک ریز به من خندیده

بعد تو خاطره یک ریز به من خندیده
بعد از آن فاجعه،پاییز به من خندیده
بعد از آن فاجعه پاییز زمین گیرم کرد
گفته بودم که غمت...آه غمت پیرم کرد
لیلی ات هر شب و هر روز دلش زارت بود
توی این کافه و آن کافه به دنبالت بود
لیلی ات مرد شده،مردِ بدم می بینی؟
به خودم بعد تو هی ضربه زدم می بینی؟
لیلی ات مرد شده،اشک به چشمانش نیست
حلقه اش گم شده انگار به دستانش نیست …


رضوان_شبان
دیدگاه ها (۵)

دست می کشم رو موهاش ...یهو میره " عکس بعدی " شبتون بخیر

آخرش هم نفهمیدحرفهایی که اجازه نداد بزنمدستهایی که اجازه ندا...

صبح های زود چایی را دَم کردن پیراهن های چهارخانه را اتو کردن...

اذیت میکنیاذیت میکنی اذیت میکنی اذیت میکنییهو میبینیدیگه نیس...

پرسه در جنگل...[پارت ششم]صبح...ات از اتاق بیرون آمد.خانه ساک...

پرسه در جنگل...ده دقیقه بعد...عمارت دوباره در سکوت فرو رفته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط