🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
# پارت صدو سیزده..


آریا:
- بابا ...
بابا نگام کردوگفت : دیگه نزار حرفش رو بزنن گلناز دختر بده نیست ...اختلاف سنی بالایی دارید
سکوت کردم
مامان که تا حالا سکوت کرده بود گفت : اختلاف سن مهم نیست مهم نظر بچه هاست ...آریا مامان تعارف که نداری نظرت رو بگو
از دیشب تا حالا شوکه بودم وحالا حرف مامان داشت داغونم می کرد بلند شدم وگفتم : من هیچ نظری ندارم ...اصلا بهش فکرم نمی کنم چه دختر عموم باشه چه یک دختر دیگه ..‌.اصلا آمادگی اش رو ندارم
بابا اخم کرد وروشو برگردوند وگفت : تا کی آریا ...
- شما که مخالفید چه فرقی داره چه وقت باشه ...
مامان بلند شد وگفت : بهتر یکم فکر کنید به هر حال من از خدامه اون دختر عروسم بشه چه کسی بهتر از اون
چی می تونستم به مادرم بگم ..‌بگم دختری که دوست داری مهر یکی دیگه تو دلشه بگم اونی که کوچیکتره دل بسته به پسرت چرا همه چی برعکس می شد
از خونه اومدم بیرون ورفتم طرف درختای باغ دلم یکم آرامش میخواست ولی با نزدیک شدنم به اون جایی که می خواستم ودیدن گیسو روی تاب وایسادم وبه درخت تکیه دادم این دومین تصویری بود که می شد ازش یه تابلوی زیبا کشید یه دختر با لباس عروسکی مخمل زرشکی وموهای باز پریشون با هر تاب خوردن موهاش پریشون می شد نمی دونم چقدر اونجا موندم ونگاش کردم که دستی خورد رو شونم برگشتم دیدم یاشاره ابرویی بالا انداخت وگیسو رو نگاه کرد وگفت : اومدم درمورد دیشب حرف بزنم
- خب
یاشار نفسشو فوت کرد وگفت : اینجا ...اون کوچلو حواسمون رو پرت می کنه
چیزی نگفتم به پشت سرش اشاره کرد وگفت : بریم بیرون
بازم چیزی نگفتم وباهم از خونه خارج شدیم هوا یکم سرد بود ولباس من مناسب نبود سردم شده بود بازوهام بغل کردم یاشار نگام کرد وگفت : حرفای دیشبت رو قبلا شنیدم همون موقع که گیسو حال درست حسابی نداشت
- آقا جون دیشب گفته
یاشار سرشو پایین انداخت وگفت : بزار رک وراست حرفامو بزنم آریا ...فکر نکنی اینو شنیدم پا عقب کشیدم
نگاش کردم لب پایینشو کشید تو دهنش وروشو برگردوند وگفت : خیلی بیشتر از تصورت اونو میخوام ولی وقتی نگاهش به توه قیدشو زدم شانسمو امتحان کردم حتا با این موضوع کنار اومدم ولی ...
- آقا جون چی ؟!
اخم کرد وگفت : می فهمی چی میگم آریا اون دختر تو رو دوست داره
- همه چی که دوست داشتن نیست ...
یاشار: هست ...خیلی هم هست من بیشتر از جونم خواستمش ولی هیچ وقت ندید ونخواست فهمید بهش حسی دارم ازم دور شد اونی که همیشه کنارم بود ازمن دور شد ...چرا چون فهمید دوسش دارم .من احمقم تا حالا نفهمیده بودم به تو علاقه داره تا وقتی اومدی اینجا فهمیدم ...
دیدگاه ها (۱)

🦋گیسوی شب🦋# ادامه پارت صد وسیزده...آریا:- همه چی که دوست داش...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وچهارده...گیسو: اینبار نوبت آنا بود که س...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد ودوازدهآریا: آنیتا بلاخره رضایت داد واز ...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدویازدهگیسو:آروم گفتم : خب نه ...چند قدم ب...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

پارت هفت ویو اتسوشی:خیلی برام عجیب بود که اون پسر کیه موهای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط