پارت چهل‌ویکم | خبرِ صبحگاهی

پارت چهل‌ویکم | خبرِ صبحگاهی

پارک لارا

اتاق بالاخره ساکت شده بود.

من و میچا از خستگی خوابمون برده بود و رُزا، لیام، جونگ‌کوک و جی‌هان هنوز آرام درباره‌ی اتفاقات شب گذشته حرف می‌زدند.

جانسو هم وسایل کمش رو جمع کرد و با چمدون کوچکش رفت سمت مبل.

ـ بلیت رو گرفتین؟

جی‌هان سر تکون داد.

ـ آره. ساعت چهار صبح.

ـ باشه.

جانسو روی مبل دراز کشید و بعد از چند دقیقه خوابش برد.

کم‌کم بقیه هم خوابیدن.

جونگ‌کوک گوشه‌ی تخت کنار من نشست و جی‌هان هم روی مبل بزرگ کنار میچا جا گرفت.

جونگ‌کوک نگاهی به جی‌هان انداخت.

ـ جی‌هان...

ـ هوم؟

ـ داستان چیه؟ پیش میچا می‌خوابی؟

جی‌هان لبخند کجی زد.

ـ مفصله. فردا می‌گم.

جونگ‌کوک سری تکون داد.

ـ نمی‌خواد بگی. فهمیدم.

مکث کرد.

ـ مبارکه.

رُزا و لیام از آن طرف اتاق خنده‌شون گرفت.

جی‌هان بالش برداشت و سمت جونگ‌کوک پرت کرد.

ـ بخواب بابا!


---

ساعت ده صبح

با صدای میچا چشم‌هام رو باز کردم.

ـ لارا...

چشم‌هام رو مالیدم.

ـ چی شده؟

ـ جانسو نیست.

نگاهی به اطراف انداختم.

واقعاً رفته بود.

بعد هر دو با هم به یک مشکل بزرگ‌تر فکر کردیم.

ـ لباس نداریم!

ـ وسایل هم نداریم!

ـ پول هم نداریم!

صدای جی‌هان از پشت سرمون اومد:

ـ آروم باشین. پایین هتل چندتا پاساژ هست. هرچی لازم دارین می‌خریم.

میچا با تعجب گفت:

ـ ولی پول همراهمون نیست!

جی‌هان خندید.

ـ گفتم می‌خریم.

جونگ‌کوک هم رو به من گفت:

ـ تو فعلاً به این فکر نکن.

ـ ولی...

ـ گفتم درستش می‌کنیم.


---

پایین هتل، در تریای هتل دور یک میز نشستیم و صبحونه سفارش دادیم.

هنوز داشتیم درباره‌ی خرید حرف می‌زدیم که جی‌هان قاشقش رو کنار گذاشت.

ـ خب... من و میچا یه چیزی می‌خوایم بهتون بگیم.

همه نگاهشون رو بهش دادن.

جی‌هان دست میچا رو گرفت.

ـ ما... با همیم.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد رُزا با ذوق گفت:

ـ واااای!

لیام خندید.

ـ بالاخره!

من اما با اخم به میچا نگاه کردم.

ـ ...

میچا خنده‌اش گرفت.

ـ لارا...

ـ مگه برای من نبودی؟!

میچا زد زیر خنده.

ـ غلط کردم!

ـ من باهات قهرم.

ـ ای بابا!

جی‌هان خندید.

ـ تو هم نگران نباش. قراره سهم جونگ‌کوک بشی.

من با چشم‌های گرد برگشتم سمتش.

ـ چی؟!

جونگ‌کوک که داشت قهوه می‌خورد، فقط ابروش رو بالا برد.

رُزا از خنده گفت:

ـ خب دیشب که خیلی خوب کنار هم بودین!

میچا با شیطنت اضافه کرد:

ـ مخصوصاً وقتی خانوم توی خواب رفت تو بغل آقای رئیس!

صورتم داغ شد.

ـ میچااا!

جی‌هان خندید.

ـ ما که چیزی نگفتیم. خودتون دیشب خیلی...

جونگ‌کوک میان حرفش پرید:

ـ جی‌هان.

ـ چیه؟

ـ صبحونه بخور.

همه زدند زیر خنده.

من هم با اخم گفتم:

ـ من دیگه با هیچ‌کدومتون حرف نمی‌زنم.

میچا آروم کنار گوشم گفت:

ـ قهر نکن عروس آینده.

ـ میچااااا!

و دوباره صدای خنده‌ی میز بلند شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این همه زحمت و وقت اونم وست سفر خدایی ارزش حمایت نداره لیدی؟
دیدگاه ها (۷)

پارت چهل‌ودوم | تصمیم تازهپارک لاراجونگ‌کوک که تا چند دقیقه ...

قشنگم فالوشهه... @selin98

فالوشه قشنگم.. @bts_forev_er

پارت سی‌وهفتم | قایم‌موشکپارک لارابعد از صبحانه، هرکس گوشه‌ا...

استایل بچها تو تولد جی هان تو پارت هفدهم. اسلاید دوم لارا. ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط