#هفتادو هفت

#هفتادو هفت
کی انقدر بزرگ شدی آرشیدای بابا؟
لبخند تلخی از گذر زمان رو لبام نشست
ادامه داد_ یادته بچه بودی یه عروسک داشتی که براش با سلیقه خودت عزیزجون لباس عروس دوخت؟ یادته چقدر
همه از سلیقه ات تعریف کردن و گفتن برای ما هم باید لباس عروسمون و طراحی کنی تو هم اخم میکردی و میگفتی نه
فقط برای خودم طراحی میکنم!
سرم و تکون دادم..
مگه میشه اون لباس عروسی که به خاطرش با مامان کل پارچه فروشی رو زیر و کردم تا یه توره خوشکل پیدا کنم یادم
میره؟
مامانی که لبخنده اون روزش از انتخاب پارچه یادم نمیره..
فقط ربطش به موضوعی که نمیگفتن رو نمیفهمیدم
سوالی به بابا نگاه میکردم..
لبخندی زد و دستم و تو دستش گرفت
_ بابا االن همون موقعس که باید لباس عروس خودت و طراحی کنی!
به ثانیه نکشید دستام یخ زد!
این حرفا یعنی چی؟
منظورشون و نمیفهمیدم..
تو بهت خیره ی بابا بودم..
با صدای لرزون گفتم
_ یعنی چی بابا؟
دستم و فشرد و گفت
_ دیگه 19 سالته بابا.. تا حاال زیاد خواستگار میومد برات که زحمت رد کردنشون با شیرین خانوم بود.. نمیخواستیم تا
درس داری درگیرت کنیم ولی حاال که داری دانشگاهم میری و واسه خودت خانومی شدی..
یه خواستگار خوب برات اومده سه روزه با صادق داریم تحقیق میکنیم از هر نظر مورد مقبولیه و همه چی تموم..
جمعه شب میان تا با هم آشنا بشید.
چی داری میگی بابا؟
دیدگاه ها (۱)

سناریو BTS(وقتی می‌خواین برین بیرون ولی بهت گیر میدن)«نامجون...

پارت دوازدهم من رفتم کنار ات دراز کشیده و به صورت زیبا اون ن...

╭─────── 🥀 𓆩♡𓆪 🥀 ───────╮ 𝐓𝐇𝐄 𝐅𝐎𝐑𝐂𝐄𝐃 𝐕𝐎𝐖 ...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

P26عروس فراری ..ا/ت صبح که بلند شد دید ریندو نیست و حتما پای...

Iove and the moonPart25یونا: کوک میگم اگه یه روز بفهمی یه ن...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:⑥ترجیح دادم از لباسایِ قدیمیِ خودم بپوشم چون...

تکپارتی𝕁𝕀𝕄𝕀ℕ ♥🍷شخصیت ها: جیمین. لیا. کیا. یونگی. ادمین: امید...

پارت : ۱۶ناشناس : تو ۲ سال میری خارج و هیچ ارتباطی با تهیونگ...

رمان : رفتار سرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط