صف نانوایی بودم شلوغ بود.....

صف نانوایی بودم شلوغ بود.....
یکی اومدپرسید چه خبره صف بستین.....
گفتم آخه مرد حسابی شاطره میخادضربه ایستگاهی بزنه دیوار بستیم.......
دیدگاه ها (۵)

نمیدونم والا اینا تو تابستون کلاس گذاشتن منو از همه جا مورد ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p43شب...قلعه برخلاف همیشه شلوغ‌تر بود.صدا...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 2 | مرد عنکبوتی سیاهکه یهو....تَق!صدای برخورد چیزی ب...

★彡   Part 7 彡★ نزدیکم شد. و در لحظه، ناگهان کتش رو درآورد و ...

رمان تهیونگ

نماد مرگ پارت اول

رمان آغوشی از جنس خطر پارت دهم ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط