پارت ۶۷۲

پارت ۶۷۲





همه تو تکاپوي خريد و کارهاي عروسي افتاده بودیم جیمین اصرار داشت زودتر مراسم رو برگزار کنیم و ماها هم تقريبا راضي...
قرار بود من و نيكول لباس عروس هاي متفاوت و مطابق با سلیقه خودمون بپوشیم و جیمین و فرد هم همین طور
که سلیقه کسي زائل نشه..
يه حس خيلي عجيبي داشتم.. یه جوري انگار..
انگار این ازدواج و مراسم استارت به زندگي جديد بود.. انگار همه اون سختيها و دردسرها و بلاتکليفي ها رو پشت سر گذاشتیم و حالا.
میخوایم زندگی کنیم. واقعا و مطمین از احساستمون زندگي کنيم..
هنوز باورم نمیشه جیمین هم بهم علاقه داشته باشه.. باورم نمیشه روز به روز حالش بهتر بشه..
انگار دارم تو رویاهام راه میرم،تو اسمونا.. حس
غريب و خيلي خيلي شيريني بود..
جیمین اروم و مهربون گفت الا خانوم.. حواست کجاست؟ خوشت نیومد؟
تند سر تکون دادم و گفتم نه.
اه..چي دارم میگم؟
و سریع و هول گفتم نه.. يعني.. حواسم نبود...ببخشید.. الان نگاه میکنم.
و زل زدم به حلقه هاي ست خوشگل جلوم..
خيلي شيك و قشنگ بودن..
هرچی اصرار کردم که حلقه های قبلیمون رو دست کنیم
جیمین قبول نکرد.
میگفت این دفعه همه چیز باید فرق کنه..باید به سلیقه من و واقعي باشه..
یه حلقه ساده و باريك زنونه نقره اي برداشتم و با ذوق
گفتم:چطوره؟
با لبخند نگاش کردم و گفت قشنگه ولي خيلي باريك و ظریف نیست؟ نمیخوای یه چیز پرتر و سنگین تر برداري؟
تند سر به نه تکون دادم و گفتم نه.
با محبت گفت چه زن کم خرج و قانعي.. نرم خندیدم و حلقه قبلیمو از دست چپم در اوردم و توي دست راستم کردم و حلقه جدید رو توی دستم کردم یه کم بزرگ بود و لق میزد اما خيلي خوشگل بود..
دوسش داشتم..
جیمین حلقه رو توی انگشتم حرکت داد و گفت:خيلي به
دستت میاد..
و اروم گفت عین دستات ظریف و خوشگل
با شوق لبخند زدم.
فروشنده خيلي انتخاب خوبیه خانوم..
جیمین : همین؟
همین و حلقه
رو در آوردم و دادم به فروشنده و اونم میزان
بزرگیش رو اندازه گرفت و گفت تا فردا برامون کوچیکش میکنه..
با ذوق حلقه ساده مردونه ستش رو برداشتم..
ساده و مردونه و سنگین. همونجور که همیشه دوست داشتم. عاليه..
به جیمین نشون دادم و گفتم خوشت میاد؟ 
تو دستم لمسش کرد و گفت:اره..خیلی..
و حلقه رو از دستم گرفت و سمت فروشنده گرفتش و
حسابشون کرد.
اصلا از خوشحالی رو پاهام بند نبودم و عین بچه کوچولوها بي قرار اینور و اونور میرفتم و به همه چیز
سرک میکشیدم..
واقعا من قراره عروس بشم؟ دوباره؟
اینبار واقعي و با عشق؟
اخ.. اصلا نمیتونستم هضمش کنم.
قلبم از تصورش پر از شوق و شادي شده بود..
نمیتونستم هیچ جوره خوشحالي و عشقم به
جیمین رو پنهون کنم... و
دیدگاه ها (۸)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۳اون روزی که چشماي خاکستری و...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۴آنالی با دایانا تو بغلش اوم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۱قلبم داشت از لذت و هیجان از...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۰و دست انداخت دور شونه نيكول...

پارت ۶۹۸با حس بيجوني و كسلي خيلي بدي که توي تمام تنم بود نیم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۲دنیل و آنالی اومدن سمتمون و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط