چندپارتی
#چندپارتی
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part²
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
+هی!!بهت گفتم گوشیم رو پس بدهه!
=ههه...اگه میخوایش بیا بگیرش.
وای خدایا من رو از دست این نجات بده!
دارم دورتادور خونه میچرخم بلکه بتونم سونگمین رو یک دل سیر کتک بزنم و گوشیم رو ازش بگیرم.
با صدای مامانم هردومون مثل میخکوب ایستادیم.
•خفه شییید!
زیر لب فحشی به سونگمین دادم اون هم برام چشم غره رفت
•سونگمین!گوشی ا.ت رو بده بهش.
سونگیمن اومد سمتم و این یک فرصت بود به زنم توی سرش، ولی اگه این کارا میکردم مامانم بدتر میزد توی سرم.
=بیا.
گوشی رو با عصبانیت از دستش گرفتم و رفتم سمت میز و کنار بابام نشستم.
+بابا...میشه امروز من رو ببری سرکار؟توان راه رفتن ندارم.
▪︎باشه دخترم فعلا صبحونهات رو بخور
لبخندی بهش زدم
+مرسیی
لباسام رو پوشیدم و با پدرم سوار ماشین شدیم. بعد از ۱۰ دقیقه رسیدیم. ماشین توقف کرد.
▪︎برو دیگه رسیدیم.
+مرسی بابا.
گونه ی پدرم رو بوس کردم و وارد کافه شدم.
بوی کیک و کاکائو کل کافه رو پر کرده بود.
+سلام آقای مین.(آقای مین رئیسشه)
&سلام(سرد)
رفتم داخل آشپزخونه و شروع کردم به درست کردن سفارش مشتری ها و بردن سفارش هاشون.
ویو هان
کت و شلوار همیشگیم رو تنم کردم. عطر تلخی زدم و از اتاق رفتم بیرون.
از پله ها پایین میرم و به سمت آشپزخونه قدم میزارم.
یه نا مشغول خوردن صبحانه است.
×اوه...صبح بخیر.
_صبح بخیر.
صندلی روبه روش رو عقب کشیدم و روش نشستم و خودم هم یکم صبحونه خوردم. درحالی که لقمه ای به دهنم میزارم میگم.
_امشب شاید دیر بیام خونه...باید پدر رو ببینم.
با لحنی تعجب میگه
×بابا؟چرا؟چیزی شده؟
با همون لحن خونسردم ادامه میدم
_هیچی نیست. فقط درمورد کار باید باهاش صحبت کنم.
×آها...خب...من میخوام باچندتا از دوستام برم بیرون.
از روی صندلی بلند شدم، سوئیچ ماشینم رو برداشتم و به سمت در حرکت کردم ولی درهمین حال گفتم.
_باشه، اگه چیزی شد بهم زنگ بزن و تا قبل از ساعت ۱۰ خونه باش.
×باشه.
در خونه رو باز کردم و به سمت پارکینگ رفتم.
قفل ماشین رو باز کردم و سوارش شدم. ماشین استارت خورد. گاز دادم و سمت محل کار پدرم رفتم.
ادامه دارد...
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part²
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
+هی!!بهت گفتم گوشیم رو پس بدهه!
=ههه...اگه میخوایش بیا بگیرش.
وای خدایا من رو از دست این نجات بده!
دارم دورتادور خونه میچرخم بلکه بتونم سونگمین رو یک دل سیر کتک بزنم و گوشیم رو ازش بگیرم.
با صدای مامانم هردومون مثل میخکوب ایستادیم.
•خفه شییید!
زیر لب فحشی به سونگمین دادم اون هم برام چشم غره رفت
•سونگمین!گوشی ا.ت رو بده بهش.
سونگیمن اومد سمتم و این یک فرصت بود به زنم توی سرش، ولی اگه این کارا میکردم مامانم بدتر میزد توی سرم.
=بیا.
گوشی رو با عصبانیت از دستش گرفتم و رفتم سمت میز و کنار بابام نشستم.
+بابا...میشه امروز من رو ببری سرکار؟توان راه رفتن ندارم.
▪︎باشه دخترم فعلا صبحونهات رو بخور
لبخندی بهش زدم
+مرسیی
لباسام رو پوشیدم و با پدرم سوار ماشین شدیم. بعد از ۱۰ دقیقه رسیدیم. ماشین توقف کرد.
▪︎برو دیگه رسیدیم.
+مرسی بابا.
گونه ی پدرم رو بوس کردم و وارد کافه شدم.
بوی کیک و کاکائو کل کافه رو پر کرده بود.
+سلام آقای مین.(آقای مین رئیسشه)
&سلام(سرد)
رفتم داخل آشپزخونه و شروع کردم به درست کردن سفارش مشتری ها و بردن سفارش هاشون.
ویو هان
کت و شلوار همیشگیم رو تنم کردم. عطر تلخی زدم و از اتاق رفتم بیرون.
از پله ها پایین میرم و به سمت آشپزخونه قدم میزارم.
یه نا مشغول خوردن صبحانه است.
×اوه...صبح بخیر.
_صبح بخیر.
صندلی روبه روش رو عقب کشیدم و روش نشستم و خودم هم یکم صبحونه خوردم. درحالی که لقمه ای به دهنم میزارم میگم.
_امشب شاید دیر بیام خونه...باید پدر رو ببینم.
با لحنی تعجب میگه
×بابا؟چرا؟چیزی شده؟
با همون لحن خونسردم ادامه میدم
_هیچی نیست. فقط درمورد کار باید باهاش صحبت کنم.
×آها...خب...من میخوام باچندتا از دوستام برم بیرون.
از روی صندلی بلند شدم، سوئیچ ماشینم رو برداشتم و به سمت در حرکت کردم ولی درهمین حال گفتم.
_باشه، اگه چیزی شد بهم زنگ بزن و تا قبل از ساعت ۱۰ خونه باش.
×باشه.
در خونه رو باز کردم و به سمت پارکینگ رفتم.
قفل ماشین رو باز کردم و سوارش شدم. ماشین استارت خورد. گاز دادم و سمت محل کار پدرم رفتم.
ادامه دارد...
- ۳۰۶
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط