عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۳۵
ویو راوی
مرده خیلی اعصبانی شد و نمیتونست چی بگه به خاطر همین دست به دامن تهیونگ شد تهیونگ هم که سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره نمیتونست چی بگه که مشخص نشه که داره میخنده
مرده= تو ........ تهیونگ یه چیزی به همسرت بگو ( اعصبانی )
_ م...من ......خب کلا ولش کن این دو تا قاطی پاتی دارن ( سعی در نخندیدن)
مرده = فقط به خاطر تو میبخشم وگرنه هر کسی این رو بهم میگفت ازش نمیگذشت
املیا هم شیطنتش گرفت و ادای مرده رو در اورد و این دفعه همه ترکیدن از خنده ................ ساعت ها گذشت و مراسم تموم شد و همه به اتاقشون رفتن و به خواب عمیقی فرو رفتن فردای اون روز تهیونگ نمیدونست چیکار کنه که متوجه نقشه های املیا شه به خاطر همین از جورج درخواست کمک کرد و بعد به جان و آلن گفت
_ جان و آلن برین و وسایل های بانو املیا رو به اتاق من بیارین و تو اتاق من بچینین
!بله؟( متعجب )
_ باید از نزدیک زیر نظر داشته باشمش تا متوجه بشم که چه نقشه های داره این روباه کوچولو
!چشم عالیجناب......برو برو ( اروم روبه آلن)
لوئیس و زویی هم تو اتاق املیا بودن و مشغول گل دوزی بودن و املیا هم رفته بود آشپزخونه تا چیزی بیاره که باهم بخورن که یهو جان و آلن با کله وارد شدن و بقیه خدمتکار ها هم پشت سرشون اومدن تو و شروع به برداشتن وسایل کرد
♡آهای......چطور میتونین یهوی وارد بشین ؟ احترام سرتون نمیشه ؟ اینجا اتاق خواب بانو املیا هست
جان نفسی از روی کلافگی کشید
! اگر ما نیام تو خودتون اینا رو میارید ؟
آلن = دیگه از این به بعد اینجا اتاق خواب بانو املیا نیست اتاق خوابشون ، اتاق عالیجناب هست ....... پس ببخشید
جان و آلن ، زویی و لوئیس رو کنار زدن و وارد شدن
!مراقب باشین
٪ لحاف بانو رو چروک کنین
♡دست نگه اینا کتاب های بانوعه ......بزارش زمین ،تمومش کن
! بانو یه خانومه مگه اونم کتاب میخونه
زویی دست به سینه وایستاد و گفت
♡ بانو املیا از سه سالگی شروع به خوندن نوشتن کرد و از سن ۵ سالگی شعر مینوشت معلومه که میتونه بخونه
!باشه باشه بابا
لوئیس و زویی خسته شدن از کل کل کردن و خدمتکار ها هم وسایل رو بردن اتاق تهیونگ و شروع به چیدن کردن که مشکل جا کردن لباسا شروع شد
خدمتکار = ببخشید ولی بانو زویی گفتن این کمد بزرگه باید برای بانو باشن ( رو به جان و آلن )
! بله ؟ وایسا ببینم
جان و آلن رفتن تو
! لباس های عالیجناب رو کجا بزاریم
٪ اینو و اونو و چند تا دیگه از این کمد ها همه برای بانو هستن ........اینم برای عالیجناب هست
یه کمد خیلی کوچیک بود در حدی که فقط ۶ دست لباس توش جا میشد
آلن =.................................................
حتما نظرتون رو بگین 🥺🥺
پارت ۳۵
ویو راوی
مرده خیلی اعصبانی شد و نمیتونست چی بگه به خاطر همین دست به دامن تهیونگ شد تهیونگ هم که سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره نمیتونست چی بگه که مشخص نشه که داره میخنده
مرده= تو ........ تهیونگ یه چیزی به همسرت بگو ( اعصبانی )
_ م...من ......خب کلا ولش کن این دو تا قاطی پاتی دارن ( سعی در نخندیدن)
مرده = فقط به خاطر تو میبخشم وگرنه هر کسی این رو بهم میگفت ازش نمیگذشت
املیا هم شیطنتش گرفت و ادای مرده رو در اورد و این دفعه همه ترکیدن از خنده ................ ساعت ها گذشت و مراسم تموم شد و همه به اتاقشون رفتن و به خواب عمیقی فرو رفتن فردای اون روز تهیونگ نمیدونست چیکار کنه که متوجه نقشه های املیا شه به خاطر همین از جورج درخواست کمک کرد و بعد به جان و آلن گفت
_ جان و آلن برین و وسایل های بانو املیا رو به اتاق من بیارین و تو اتاق من بچینین
!بله؟( متعجب )
_ باید از نزدیک زیر نظر داشته باشمش تا متوجه بشم که چه نقشه های داره این روباه کوچولو
!چشم عالیجناب......برو برو ( اروم روبه آلن)
لوئیس و زویی هم تو اتاق املیا بودن و مشغول گل دوزی بودن و املیا هم رفته بود آشپزخونه تا چیزی بیاره که باهم بخورن که یهو جان و آلن با کله وارد شدن و بقیه خدمتکار ها هم پشت سرشون اومدن تو و شروع به برداشتن وسایل کرد
♡آهای......چطور میتونین یهوی وارد بشین ؟ احترام سرتون نمیشه ؟ اینجا اتاق خواب بانو املیا هست
جان نفسی از روی کلافگی کشید
! اگر ما نیام تو خودتون اینا رو میارید ؟
آلن = دیگه از این به بعد اینجا اتاق خواب بانو املیا نیست اتاق خوابشون ، اتاق عالیجناب هست ....... پس ببخشید
جان و آلن ، زویی و لوئیس رو کنار زدن و وارد شدن
!مراقب باشین
٪ لحاف بانو رو چروک کنین
♡دست نگه اینا کتاب های بانوعه ......بزارش زمین ،تمومش کن
! بانو یه خانومه مگه اونم کتاب میخونه
زویی دست به سینه وایستاد و گفت
♡ بانو املیا از سه سالگی شروع به خوندن نوشتن کرد و از سن ۵ سالگی شعر مینوشت معلومه که میتونه بخونه
!باشه باشه بابا
لوئیس و زویی خسته شدن از کل کل کردن و خدمتکار ها هم وسایل رو بردن اتاق تهیونگ و شروع به چیدن کردن که مشکل جا کردن لباسا شروع شد
خدمتکار = ببخشید ولی بانو زویی گفتن این کمد بزرگه باید برای بانو باشن ( رو به جان و آلن )
! بله ؟ وایسا ببینم
جان و آلن رفتن تو
! لباس های عالیجناب رو کجا بزاریم
٪ اینو و اونو و چند تا دیگه از این کمد ها همه برای بانو هستن ........اینم برای عالیجناب هست
یه کمد خیلی کوچیک بود در حدی که فقط ۶ دست لباس توش جا میشد
آلن =.................................................
حتما نظرتون رو بگین 🥺🥺
- ۲.۴k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط