باران گرفته ، باز دلم گشته بیقرار

باران گرفته ، باز دلم گشته بیقرار
دردت اشاره کرده به چشمم « کمی ببار»

می خواستم غزل بسرایم در این هوا
با واژه های خیس ، غم و دردِ انتظار

اینبار خواستی به خیالم سفر کنی
حتما برای قافیه ها چتر هم بیار

فرقی نمی کند که در آنسوی جنگلی
یا روی ماسه یا وسطِ دشت و لاله زار

اینجا ، درونِ کلبه ی تنهایی منی
ای تک سوارِ فاتحِ قلبم ، بزرگوار

بغضم ، ردیفِ آخر این گفتگو ، شکست
مهمانِ چشمهای تو هستم ، تو هم ببار
دیدگاه ها (۲)

بنشین تا نفسی هست نگاهت بکنم"نظری نیک به رخسارۀ ماهت بکنمشرر...

مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقینمی برد قلب مرا یاد تو ای ...

از پیش من هرگز نرو، من بی تو تنها می شومبا حرف هر بیگانه ای،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط