در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )
پارت دهم : مرکز خرید، اسپنسر
اوبیتو مرسدس مشکی براق را با یک چرخش چشمگیر فرمان پارک کرد، صدای جیغ لاستیکها آنقدر زیاد بود که نگاههای متعجب عابران پیاده و خریداران اطراف را به خود جلب کرد. لبخند رضایتی بر لبانش نقش بست و موتور را با حرکتی نمایشی خاموش کرد. او با صدای بلند اعلام کرد: «خانمها و آقایان،» در را باز کرد و با غروری که انگار تمام مرکز خرید متعلق به او بود، از آن خارج شد. «ما به سرزمین مقدس رسیدیم.»
کاکاشی با احتیاط بیشتری از صندلی شاگرد بیرون آمد، ماسک مخصوصش کمی بالاتر از حد معمول کشیده شده بود - انگار پارچه میتوانست به نحوی او را از فاجعه قریبالوقوعی که اوبیتو میخواست او را به درون آن بکشاند، محافظت کند. او پشت گردنش را مالید و جمعیت خریداران آخر هفته را که در حال پرسه زدن بودند، با کیسههای خرید و عطر بیچون و چرای غذاهای سرخشده و عطرهای بیش از حد شیرین که با هم مخلوط شده و مانند مشتی به حواسش ضربه میزدند، از نظر گذراند. مرکز خرید زنده بود - کندویی جوشان از سر و صدا و حرکت، با زمزمه آرام مکالمات، صدای تقتق کفشها روی کف کاشیکاری شده و صدای زنگ گاه به گاه صندوقهای پول.
اوبیتو حتی یک ثانیه را هم تلف نکرد. قبل از اینکه کاکاشی بتواند کاملاً جهت خود را پیدا کند، دست اوبیتو به سرعت بیرون آمد و با اشتیاقی تقریباً مالکیتآمیز مچ دست کاکاشی را گرفت و او را مانند مردی که در حال انجام مأموریتی است، به جلو کشید. «بیا! فقط اونجا وانسا- چیزهای زیادی برای دیدن وجود داره!» صدایش روشن و مشتاق بود و چشمانش از نوعی انرژی خطرناک که کاکاشی هم دوست داشت و هم از آن میترسید، برق میزد.
کاکاشی یک قدم تلوتلو خورد اما عقب نکشید. اوبیتو پرسید: «چیزی میخوای؟» و بدون اینکه منتظر جواب بماند، درِ نزدیکترین فروشگاه - موضوع داغ - را هل داد و باز کرد.
داخل، هوا بوی ملایمی از بخور و نعناع، آمیخته با بوی پارچه نو و بستهبندی پلاستیکی، به مشام میرسید. دیوارها پر از پوسترهای گروههای موسیقی و برنامههای تلویزیونی بود و قفسهها با مجموعهای از هودیهای مشکی، سنجاقهای لعابی و انواع یادگاریهای عجیب و غریب، نالیده بودند. چشمان اوبیتو برق زد وقتی که بلافاصله هودی مشکی با آستینهای دندانهدار و میخدار را انتخاب کرد.
«اینجوری؟» اوبیتو آن را با حالتی نمایشی بالا گرفت، آستینهایش مثل زرههای آخرالزمانی بیرون زده بودند.
کاکاشی سرش را تکان داد، با صدایی آرام و متحیر. «نه.»
لبخند اوبیتو از بین نرفت. «خب، پس - این چطوره؟» او یک تیشرت بیرون آورد و آن را مانند یک شیء قیمتی در فاصلهی یک بازو نگه داشت.
کاکاشی با تحقیری ملایم به آن نگاه کرد و دوباره سرش را تکان داد. «نه.»
شور و شوق اوبیتو فقط برای یک ثانیه فروکش کرد و سپس یک عروسک مخمل خوابدار با رنگ روشن از جنس مارمولک را به سمت کاکاشی پرتاب کرد. «ی مارمولک؟»
«نه.»
اوبیتو بدون هیچ ترسی ادامه داد: «باشه، باشه.» و یک بطری کوچک ادکلن مشکوک به شکل جمجمه را برداشت. «این یکی یه راز داره.»
تنها کلمه کاکاشی حرف آخر بود. «قطعاً نه.»
اوبیتو دست به سینه ایستاد و اخم کرد و گوشههای لبش به اخمی اغراقآمیز تبدیل شد. «چرا اینجوری هستی؟» لحنش ترکیبی از گیجی و توهین ساختگی بود و کاکاشی مجبور شد نیشخندی بزند که نشان میداد اوبیتو چقدر نمایشهایش را جدی گرفته است.
کاکاشی فقط پلک زد و اجازه داد بیتفاوتی تنبلانهای که سپر همیشگیاش بود، وجودش را فرا بگیرد. با صدایی آرام و قاطع گفت: «من به چیزی احتیاج ندارم.»
اوبیتو غرغر کرد و مثل بچهای بدخلق یک پایش را به زمین کوبید. «آره، خب، لازم نبود امروز آستین تنگ بپوشی، اما خب، رسیدیم.»
کاکاشی ابرویی بالا انداخت، انگار که خودش هم سرگرم شده بود. «.. دوباره داری لاس میزنی؟»
اوبیتو با لبخندی مغرورانه پاسخ داد: «آزار و اذیت.»
آنها به اعماق مرکز خرید رفتند و از میان جمعیتی که مثل یک موجود زنده به هم تنه میزدند و حرکت میکردند، عبور کردند. بوی پاپ کورن کرهای و گوشت داغ به مشام میرسید و تکههایی از مکالمات در اطرافشان پخش میشد - والدینی که بچهها را دور هم جمع کرده بودند، دوستانی که بحث میکردند به کدام مغازه بعدی بروند، نوجوانانی که سعی میکردند در حالی که نوشیدنی ها را در دست داشتند، جذاب به نظر برسند.
وقتی اوبیتو تابلوی نئون مشکی و قرمز آشنا را دید که با نوری کمی نامتعادل بالای ورودی هدایای اسپنسر چشمک میزد، ناگهان چشمانش برق زد.
پارت دهم : مرکز خرید، اسپنسر
اوبیتو مرسدس مشکی براق را با یک چرخش چشمگیر فرمان پارک کرد، صدای جیغ لاستیکها آنقدر زیاد بود که نگاههای متعجب عابران پیاده و خریداران اطراف را به خود جلب کرد. لبخند رضایتی بر لبانش نقش بست و موتور را با حرکتی نمایشی خاموش کرد. او با صدای بلند اعلام کرد: «خانمها و آقایان،» در را باز کرد و با غروری که انگار تمام مرکز خرید متعلق به او بود، از آن خارج شد. «ما به سرزمین مقدس رسیدیم.»
کاکاشی با احتیاط بیشتری از صندلی شاگرد بیرون آمد، ماسک مخصوصش کمی بالاتر از حد معمول کشیده شده بود - انگار پارچه میتوانست به نحوی او را از فاجعه قریبالوقوعی که اوبیتو میخواست او را به درون آن بکشاند، محافظت کند. او پشت گردنش را مالید و جمعیت خریداران آخر هفته را که در حال پرسه زدن بودند، با کیسههای خرید و عطر بیچون و چرای غذاهای سرخشده و عطرهای بیش از حد شیرین که با هم مخلوط شده و مانند مشتی به حواسش ضربه میزدند، از نظر گذراند. مرکز خرید زنده بود - کندویی جوشان از سر و صدا و حرکت، با زمزمه آرام مکالمات، صدای تقتق کفشها روی کف کاشیکاری شده و صدای زنگ گاه به گاه صندوقهای پول.
اوبیتو حتی یک ثانیه را هم تلف نکرد. قبل از اینکه کاکاشی بتواند کاملاً جهت خود را پیدا کند، دست اوبیتو به سرعت بیرون آمد و با اشتیاقی تقریباً مالکیتآمیز مچ دست کاکاشی را گرفت و او را مانند مردی که در حال انجام مأموریتی است، به جلو کشید. «بیا! فقط اونجا وانسا- چیزهای زیادی برای دیدن وجود داره!» صدایش روشن و مشتاق بود و چشمانش از نوعی انرژی خطرناک که کاکاشی هم دوست داشت و هم از آن میترسید، برق میزد.
کاکاشی یک قدم تلوتلو خورد اما عقب نکشید. اوبیتو پرسید: «چیزی میخوای؟» و بدون اینکه منتظر جواب بماند، درِ نزدیکترین فروشگاه - موضوع داغ - را هل داد و باز کرد.
داخل، هوا بوی ملایمی از بخور و نعناع، آمیخته با بوی پارچه نو و بستهبندی پلاستیکی، به مشام میرسید. دیوارها پر از پوسترهای گروههای موسیقی و برنامههای تلویزیونی بود و قفسهها با مجموعهای از هودیهای مشکی، سنجاقهای لعابی و انواع یادگاریهای عجیب و غریب، نالیده بودند. چشمان اوبیتو برق زد وقتی که بلافاصله هودی مشکی با آستینهای دندانهدار و میخدار را انتخاب کرد.
«اینجوری؟» اوبیتو آن را با حالتی نمایشی بالا گرفت، آستینهایش مثل زرههای آخرالزمانی بیرون زده بودند.
کاکاشی سرش را تکان داد، با صدایی آرام و متحیر. «نه.»
لبخند اوبیتو از بین نرفت. «خب، پس - این چطوره؟» او یک تیشرت بیرون آورد و آن را مانند یک شیء قیمتی در فاصلهی یک بازو نگه داشت.
کاکاشی با تحقیری ملایم به آن نگاه کرد و دوباره سرش را تکان داد. «نه.»
شور و شوق اوبیتو فقط برای یک ثانیه فروکش کرد و سپس یک عروسک مخمل خوابدار با رنگ روشن از جنس مارمولک را به سمت کاکاشی پرتاب کرد. «ی مارمولک؟»
«نه.»
اوبیتو بدون هیچ ترسی ادامه داد: «باشه، باشه.» و یک بطری کوچک ادکلن مشکوک به شکل جمجمه را برداشت. «این یکی یه راز داره.»
تنها کلمه کاکاشی حرف آخر بود. «قطعاً نه.»
اوبیتو دست به سینه ایستاد و اخم کرد و گوشههای لبش به اخمی اغراقآمیز تبدیل شد. «چرا اینجوری هستی؟» لحنش ترکیبی از گیجی و توهین ساختگی بود و کاکاشی مجبور شد نیشخندی بزند که نشان میداد اوبیتو چقدر نمایشهایش را جدی گرفته است.
کاکاشی فقط پلک زد و اجازه داد بیتفاوتی تنبلانهای که سپر همیشگیاش بود، وجودش را فرا بگیرد. با صدایی آرام و قاطع گفت: «من به چیزی احتیاج ندارم.»
اوبیتو غرغر کرد و مثل بچهای بدخلق یک پایش را به زمین کوبید. «آره، خب، لازم نبود امروز آستین تنگ بپوشی، اما خب، رسیدیم.»
کاکاشی ابرویی بالا انداخت، انگار که خودش هم سرگرم شده بود. «.. دوباره داری لاس میزنی؟»
اوبیتو با لبخندی مغرورانه پاسخ داد: «آزار و اذیت.»
آنها به اعماق مرکز خرید رفتند و از میان جمعیتی که مثل یک موجود زنده به هم تنه میزدند و حرکت میکردند، عبور کردند. بوی پاپ کورن کرهای و گوشت داغ به مشام میرسید و تکههایی از مکالمات در اطرافشان پخش میشد - والدینی که بچهها را دور هم جمع کرده بودند، دوستانی که بحث میکردند به کدام مغازه بعدی بروند، نوجوانانی که سعی میکردند در حالی که نوشیدنی ها را در دست داشتند، جذاب به نظر برسند.
وقتی اوبیتو تابلوی نئون مشکی و قرمز آشنا را دید که با نوری کمی نامتعادل بالای ورودی هدایای اسپنسر چشمک میزد، ناگهان چشمانش برق زد.
- ۲۴۹
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط