_______________

_______________
☆COUSIN'S★
_______________
★CHAPTER:1☆
__________________________________________________________________
خانه‌ی خاله، مانند همیشه، غرقِ رفت‌وآمد و هیاهوی یک دورهمی خانوادگی بود. صدای خنده‌ی بزرگ‌ترها از آشپزخانه می‌آمد و بوی چای تازه‌دم و شیرینی، در فضای گرم خانه پیچیده بود. در میان آن شلوغی، لی ینا گوشه‌ای از نشیمن نشسته بود و خود را با تلفن همراهش مشغول نشان می‌داد، اما حواسش چندان به صفحه نبود. بی‌دلیل دلش آشوبی نامفهوم داشت؛ حسی مبهم که نه می‌توانست آن را توضیح دهد و نه نادیده بگیرد.

با باز شدن در، صدای خاله بلند شد:
«تهیونگ! بالاخره اومدی؟ چرا این‌قدر دیر کردی؟»

ینا سر بلند کرد.

کیم تهیونگ با همان آرامش همیشگی وارد شد، اما چیزی در ظاهر و رفتارش نسبت به گذشته تغییر کرده بود. او دیگر آن پسر شلوغ و بازیگوش سال‌های کودکی نبود. در چهره‌اش نوعی پختگی دیده می‌شد که نگاه را برای چند لحظه بیشتر روی او نگه می‌داشت. قدم‌هایش آرام و مطمئن بود و نگاهش، سردتر و عمیق‌تر از قبل.

نگاهش میان جمع چرخید و در نهایت روی ینا ثابت ماند.

لبخند کمرنگی بر لب آورد و گفت:
«تو هنوزم همون‌جوری می‌شینی یه گوشه و قیافه می‌گیری؟»

ینا بی‌درنگ اخم کرد و تلفنش را پایین آورد.
«به تو ربطی نداره.»

تهیونگ اندکی خندید.
«دیدی؟ هنوزم همون‌قدر لجبازی.»

ینا چیزی نگفت. تنها نگاهش را از او گرفت و سعی کرد بی‌تفاوت به نظر برسد. اما حقیقت این بود که از همان چند جمله‌ی ساده، گرمایی ناخوشایند به صورتش دویده بود. خودش هم نمی‌دانست چرا حضور تهیونگ، پس از این همه وقت، این‌قدر فضای اطرافش را تغییر داده است.

در طول مهمانی، هرچند میان آن دو گفت‌وگوی دیگری شکل نگرفت، اما ینا بارها حضور او را بی‌اختیار احساس کرد؛ در صدای خنده‌ی کوتاهش، در قدم‌هایی که از کنار نشیمن می‌گذشت، و حتی در سکوت‌هایش. گویی بودن او، بی‌آن‌که کلمه‌ای گفته شود، بخشی از ذهن ینا را به خود مشغول کرده بود.

ساعتی بعد، مادر ینا از او خواست کیفش را از طبقه‌ی بالا بیاورد. ینا بی‌حوصله از پله‌ها بالا رفت و هنگام بازگشت، در حالی که نگاهش به صفحه‌ی گوشی‌اش بود، پایش لغزید.

همه‌چیز در یک لحظه رخ داد.

تعادلش به‌هم خورد، اما پیش از آن‌که به زمین بیفتد، دستی محکم بازویش را گرفت و او را نگه داشت.

«ینا! حواست کجاست؟»

تهیونگ بود.

اخم کمرنگی میان ابروهایش افتاده بود و دستش هنوز بازوی ینا را محکم نگه داشته بود. فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که ینا برای لحظه‌ای نتوانست چیزی بگوید.

تهیونگ با لحنی آمیخته به تندی و نگرانی ادامه داد:
«واقعاً نمی‌تونی دو قدم راه بری که یه بلایی سر خودت نیاری؟»

ینا سرانجام به خود آمد و آرام گفت:
«ولم کن… خودم می‌تونم.»

تهیونگ چند ثانیه به چهره‌ی او نگاه کرد؛ گویی می‌خواست مطمئن شود واقعاً اتفاقی نیفتاده است. سپس دستش را کمی شل کرد، اما هنوز فاصله نگرفت.
«مطمئنی؟»

ینا سر تکان داد.
«آره.»

او نفس کوتاهی کشید و یک قدم عقب رفت.
«پس یکم بیشتر حواستو جمع کن.»

تهیونگ از کنار او عبور کرد و از پله‌ها پایین رفت، اما ینا همان‌جا ایستاد. قلبش بی‌دلیل تندتر می‌زد و گرمای دست او هنوز روی بازویش مانده بود. آن لحظه، برای نخستین بار، چیزی در ذهن و دل او شکل گرفت که دیگر نمی‌توانست آن را با خاطرات ساده‌ی کودکی یا صمیمیت خانوادگی توجیه کند.

حسی آرام، ممنوع و ناگهانی، بی‌آن‌که اجازه بگیرد، در دلش جوانه زده بود.

"ادامه دارد..."
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
دیدگاه ها (۳)

_______________☆COUSIN'S★_______________★CHAPTER:2☆_________...

_______________☆COUSIN'S★_______________★COMING SOON☆_______...

_________________☆STILL MINE★_________________★CHAPTER:۶☆___...

_________________☆STILL MINE★_________________★CHAPTER:۳☆___...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط