♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 124・]ᕗ
گریه ام بلند تر شد. ناراحت و مشوش منو تو بغلش کشید.
بابا : چی شده دختر کوچولوی من؟ باهام حرف بزن... بهم بگو...
با گریه سرم رو بلند کردم و نگاش کردم که چشمم خورد به مامان
و توماس. مامان نگران کنار در وایستاده بود و به ما نگاه میکرد.
توماس کنار مامان جلوی در وایستاده بود و نوشیدنی رو سمت مامان گرفت و نگاه کثیف و روانی وارش رو به من دوخت
نه...نه.. نوشیدنی مرگ موش
سریع و با تمام توانم دویدم و نوشیدنی رو با خشم ودرد از دست
مامان کشیدم و پرت کردم زمین
همه شوکه نگام میکردن
با گریه گفتم : بسسسه من فردا با توماس ازدواج میکنم و تا فردا.دوست ندارم هیچ کس رو ببینم هیچ کس رو هیچ مسیله اي براي حرف زدن وجود نداره.هيچي
و دویدم تو اتاقم و سریع در رو بستم اشکام پردرد جاری شدن
نفس کشیدن برام فوق العاده سخت شده بود.
دلم پیش جونگکوک بود. پیش سلامتیش پیش آغوش گرمش
همه وجودم جونگکوک رو میطلبید و این غیر قابل انکار بود باید
مطمین میشدم حالش خوبه دلتنگش بودم تصمیمش رو گرفتم.
سریع شنلم رو پوشیدم و راه افتادم
سر راهم از جلوی در اتاق مامان و بابا رد شدم صدای گریه مامان میومد
با بغض وایستادم و از لای در نگاه کردم
مامان گریه میکرد و بابا سعی میکرد ارومش کنه
مامان : نباید بذاريم.... استفن كريستينا عاشق جونگکوکه . جونگکوکم
عاشقشه نباید بذاریم با توماس ازدواج کنه... نباید بذاریم خودشو
بدبخت کنه چی مجبورش کرده؟
بابا : اروم باش مایا... من فردا باهاش حرف میزنم.نمیدونم چی
شده... فقط میدونم كريستينا جديه...
گریه مامان بلند تر شد و گفت : پس قلبش چی؟ پس جونگکوک چی؟
چشمام رو بستم و اشکم جاری شد.
پس قلبم چی؟ جونگکوک چی؟
سریع از اتاقشون فاصله گرفتم و پنهانی وارد اصطبل شدم و اسبی
برداشتم و با سرعت سمت خونه جونگکوک روندم و توی طول راه اروم
اشک ریختم
جلوی خونه اش از اسب پایین اومدم افسار اسب رو به درخت بستم و صورتم رو پاک کردم
من همیشه عاشق جونگکوک میمونم و قلبم فقط و فقط متعلق به اون
خواهد بود.دوست داشتم برای آخرین بار از نزدیک ببینمش و از سلامتش
مطمین شم.در زدم
دوباره زدم در باز شد.خدای من...جونگکوکم .
چقدر خوشحال بودم که سالمه.
متعجب نگام کرد و قبل اینکه بخواد چیزی بگه سریع جلو رفتم و
لباش رو قفل کردم
اول متعجب موند ولی بعد دستش رو دور کمرم انداخت و همراهیم
کرد.تند و بی طاقت میبوسیدمش.
کمرم رو گرفت و کشیدم داخل و در رو بست.
ᕙ[・part 124・]ᕗ
گریه ام بلند تر شد. ناراحت و مشوش منو تو بغلش کشید.
بابا : چی شده دختر کوچولوی من؟ باهام حرف بزن... بهم بگو...
با گریه سرم رو بلند کردم و نگاش کردم که چشمم خورد به مامان
و توماس. مامان نگران کنار در وایستاده بود و به ما نگاه میکرد.
توماس کنار مامان جلوی در وایستاده بود و نوشیدنی رو سمت مامان گرفت و نگاه کثیف و روانی وارش رو به من دوخت
نه...نه.. نوشیدنی مرگ موش
سریع و با تمام توانم دویدم و نوشیدنی رو با خشم ودرد از دست
مامان کشیدم و پرت کردم زمین
همه شوکه نگام میکردن
با گریه گفتم : بسسسه من فردا با توماس ازدواج میکنم و تا فردا.دوست ندارم هیچ کس رو ببینم هیچ کس رو هیچ مسیله اي براي حرف زدن وجود نداره.هيچي
و دویدم تو اتاقم و سریع در رو بستم اشکام پردرد جاری شدن
نفس کشیدن برام فوق العاده سخت شده بود.
دلم پیش جونگکوک بود. پیش سلامتیش پیش آغوش گرمش
همه وجودم جونگکوک رو میطلبید و این غیر قابل انکار بود باید
مطمین میشدم حالش خوبه دلتنگش بودم تصمیمش رو گرفتم.
سریع شنلم رو پوشیدم و راه افتادم
سر راهم از جلوی در اتاق مامان و بابا رد شدم صدای گریه مامان میومد
با بغض وایستادم و از لای در نگاه کردم
مامان گریه میکرد و بابا سعی میکرد ارومش کنه
مامان : نباید بذاريم.... استفن كريستينا عاشق جونگکوکه . جونگکوکم
عاشقشه نباید بذاریم با توماس ازدواج کنه... نباید بذاریم خودشو
بدبخت کنه چی مجبورش کرده؟
بابا : اروم باش مایا... من فردا باهاش حرف میزنم.نمیدونم چی
شده... فقط میدونم كريستينا جديه...
گریه مامان بلند تر شد و گفت : پس قلبش چی؟ پس جونگکوک چی؟
چشمام رو بستم و اشکم جاری شد.
پس قلبم چی؟ جونگکوک چی؟
سریع از اتاقشون فاصله گرفتم و پنهانی وارد اصطبل شدم و اسبی
برداشتم و با سرعت سمت خونه جونگکوک روندم و توی طول راه اروم
اشک ریختم
جلوی خونه اش از اسب پایین اومدم افسار اسب رو به درخت بستم و صورتم رو پاک کردم
من همیشه عاشق جونگکوک میمونم و قلبم فقط و فقط متعلق به اون
خواهد بود.دوست داشتم برای آخرین بار از نزدیک ببینمش و از سلامتش
مطمین شم.در زدم
دوباره زدم در باز شد.خدای من...جونگکوکم .
چقدر خوشحال بودم که سالمه.
متعجب نگام کرد و قبل اینکه بخواد چیزی بگه سریع جلو رفتم و
لباش رو قفل کردم
اول متعجب موند ولی بعد دستش رو دور کمرم انداخت و همراهیم
کرد.تند و بی طاقت میبوسیدمش.
کمرم رو گرفت و کشیدم داخل و در رو بست.
- ۵۲۶
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط