پارت ۳۸:راز لس آنجلس
پارت ۳۸:راز لس آنجلس
(سولار)
سال ۱۸۴۲ عشقی وصف ناپذیری توی کوچه پس کوچه های لس آنجلس شکل کرفت.
مردم دو پرنده ی عاشق رو دیوانه خطاب میکردند.
تهمت ها.
توطئه ها.
آسیب ها.
گذشته ها.
تمام اینها بخشی از آزار و اذیت ساکنین لس آنجلس علیه دو معشوقه بود. هیچ کس نمیدانست که چرا؟
شاید از سر حسادت بود.
شاید هم حقیقت بود.
به هرحال، عشق این دو انسان روز به روز قوی تر میشد. مردم ترس این رو داشتن که مبادا آنها بلایی سرشان بیاورند. در یکی از شب های سال ۱۸۴۶، مردم به سمت خانه ی آنها راهی شدند.
مثل دیوانه ها همه جا را به آتش کشیدند. اما کودکی اعتقاد بر این داشت که در آن شب آنها فرار کردند و به سمت جنگلی درهمان نزدیکی رفتند.
که آن جنگل در حال حاضر، کاخ ایزابل می باشد.
عشقی که در آن دوره شکل گرفته بود به قدری بر سر زبان ها جاری بود که حالا بعد از گذشت بیش از یک قرن، همچنان مردم راجب بهش صحبت می کنند. به قدری که ایزابل وودبک، تصمیم گرفت کتابی درباره ی آنها بنویسه.
کتابی به نام راز لس آنجلس.
فقط یک نسخه از این کتاب توی دنیا وجود داره و فقط در مراسم عروسی ساکنان لس آنجلس فقط و فقط توسط ایزابل وودبک خوانده میشه.
و قسمت جالب ماجرا بر میگرده به سال ۱۹۸۰. سالی که کاخ ایزابل افتتاح شد. کاخ، به قدری وسیع بود که بخشی از زمینش شامل خانه ی خاکستر شده ی زوج به یاد ماندنی میشد. و حالا اون بخش، محل اقامت ایزابل وودبکه.
~~~~~~~~~~
صدای رو مخ زنگ گوشی ساعت ۷ صبح روی مخم رژه میرفت.
مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم و فورا گوشی رو برداشتم.
"بفرمایید"
"خانم کیم، از اداره ی پلیس تماس می گیریم. سرگرد مین هستم"
"آها بله شما رو به یاد دارم"
"خیلی وقتتون رو نمی گیرم. زنگ زدم بگم در رابطه با آزمایش دی ان ای دستگاه های ما به مشکل بزرگی برخوردند قطعات خراب شده خیلی نادر هستن و شاید چندماه تا درست کردنش طول بکشه امیدوارم تا مدتی صبر کنید"
"کاملا متوجه هستم چی میگید. خیلی خب مدتی صبر میکنم"
و بعد با خیال راحت به خواب پر آرامشم برگشتم.
(سولار)
سال ۱۸۴۲ عشقی وصف ناپذیری توی کوچه پس کوچه های لس آنجلس شکل کرفت.
مردم دو پرنده ی عاشق رو دیوانه خطاب میکردند.
تهمت ها.
توطئه ها.
آسیب ها.
گذشته ها.
تمام اینها بخشی از آزار و اذیت ساکنین لس آنجلس علیه دو معشوقه بود. هیچ کس نمیدانست که چرا؟
شاید از سر حسادت بود.
شاید هم حقیقت بود.
به هرحال، عشق این دو انسان روز به روز قوی تر میشد. مردم ترس این رو داشتن که مبادا آنها بلایی سرشان بیاورند. در یکی از شب های سال ۱۸۴۶، مردم به سمت خانه ی آنها راهی شدند.
مثل دیوانه ها همه جا را به آتش کشیدند. اما کودکی اعتقاد بر این داشت که در آن شب آنها فرار کردند و به سمت جنگلی درهمان نزدیکی رفتند.
که آن جنگل در حال حاضر، کاخ ایزابل می باشد.
عشقی که در آن دوره شکل گرفته بود به قدری بر سر زبان ها جاری بود که حالا بعد از گذشت بیش از یک قرن، همچنان مردم راجب بهش صحبت می کنند. به قدری که ایزابل وودبک، تصمیم گرفت کتابی درباره ی آنها بنویسه.
کتابی به نام راز لس آنجلس.
فقط یک نسخه از این کتاب توی دنیا وجود داره و فقط در مراسم عروسی ساکنان لس آنجلس فقط و فقط توسط ایزابل وودبک خوانده میشه.
و قسمت جالب ماجرا بر میگرده به سال ۱۹۸۰. سالی که کاخ ایزابل افتتاح شد. کاخ، به قدری وسیع بود که بخشی از زمینش شامل خانه ی خاکستر شده ی زوج به یاد ماندنی میشد. و حالا اون بخش، محل اقامت ایزابل وودبکه.
~~~~~~~~~~
صدای رو مخ زنگ گوشی ساعت ۷ صبح روی مخم رژه میرفت.
مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم و فورا گوشی رو برداشتم.
"بفرمایید"
"خانم کیم، از اداره ی پلیس تماس می گیریم. سرگرد مین هستم"
"آها بله شما رو به یاد دارم"
"خیلی وقتتون رو نمی گیرم. زنگ زدم بگم در رابطه با آزمایش دی ان ای دستگاه های ما به مشکل بزرگی برخوردند قطعات خراب شده خیلی نادر هستن و شاید چندماه تا درست کردنش طول بکشه امیدوارم تا مدتی صبر کنید"
"کاملا متوجه هستم چی میگید. خیلی خب مدتی صبر میکنم"
و بعد با خیال راحت به خواب پر آرامشم برگشتم.
- ۱۵۲
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط