روزی مردی از کنار رودخونه میگذشت دید زنی سطل اب در دست دا

روزی مردی از کنار رودخونه میگذشت دید زنی سطل اب در دست دارد .جلو رفت گفت چطور زنها به رندی معرفن .زن شروع کرد به فریاد که مردم به دادم برسین .مرد به التماس افتاد که من چیزی نگفتم چرا با ابروی من بازی میکنی.زن سطل اب روی خودش ریخت وقتی مردم نزدیک شدن گفت من در رودخانه افتادم و این مرد مرا نجات داد
مردم از مرد تشکر کردن ورفتند.مرد بیچاره تا اخر عمر مجرد زندگی کرد
دیدگاه ها (۱۱)

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت ۹ نهم

رفت و تکونش داد. بدون اون نمیتونست از این جنگل بی انتها بره ...

سناریو ریندو پارت دومکامیل نشست در لگن آب گرم بی‌خبر از اینک...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 10(لطفا اگه یادتون ن...

سناریو قهوه با بوی شکلات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط