#My_bunny_Rabit
#My_bunny_Rabit
#خرگوش_من
Part 2
ساعت ۱۳:۳۲
ویو آنیا
وارد پناهگاه شدم که واقعا تعجب کرده بودم، واقعا جای خوبی بود پرنور، تمیز، هر حیوونی به نوع خودش توی قفساشون بودن و با مظلومیت به من زل میزدن جوری که دلم براشون ضعف میرفت.
یهو چشمم خورد به یه مرد میانسال خورد که ازش معلوم بود صاحب اینجا باشه. روش به من نبود و منو نمیدید پس رفتم کنارش گفتم:
(علامت آنیا+ علامت مرده_)
+ببخشید.
یهو ترس ورش داشت که گفت:
_وای...دختر جون ترسوندیم.(ترسیده، شکه)
+متاسفم.(شرمنده)
_نه نه اشکالی نداره...چه کمکی از دستم برمیاد؟(مهربون، لبخند)
وقتی لبخند گرمشو دیدم متقابل لبخند زدم و ادامه دادم:
+من میخواستم یه حیوون رو به سرپرستی بگیرم.
_خیلیم عالی. همونطور که معلومه اینجا پناهگاه حیواناته، اینجا اقوام و اقسام حیوانات هست. چه حیوونی مَد نظر توئه؟(مهربون)
+من یه خرگوش کوچولوی سفید میخوام.(لبخند، گرم)
_اتفاقا شانست عالیه همین نیم ساعت پیش یه خرگوش کوچولوی سفید پف پفی آورده بودن.(لبخند)
+این که عالیه!میتونم ببینمش؟(ذوق کمرنگ، لبخند)
لبخندش بزرگتر و پهنتر شد که گفت:
_حتما دخترم دنبالم بیا.(خنده، مهربون)
ویو نویسنده
دخترک دنبال اون مرد راه افتاد. رفتن سمت قفسهی خرگوشا که ناگفته نَمونه که از کنار قفسههای حیوونهای زیادی مثل سگ، گربه و... رد میشدن. دخترک فقط بهشون نگاه میکرد و لبخند میزد. خیلی دلش برای بقیهی حیوونا میسوخت و میخواست بقیه رو هم آزاد کنه، ولی خودش نمیدونست که یکی باید خودش رو از قفسی که داره با پای خودش وارد میشه آزادش کنه.
مرد میانسال اون خرگوش کوچولو سفید پشمالو رو از قفس دراورد و به سمت دخترک دراز کرد تا بگیرتش. استرس و ترس یهو یه وجود دخترک حملهور شد، اما یلحظه صبر کن...میترسید؟چرا میترسید؟مگه همیشه نمیخواست یه خرگوش داشته باشه پس دلیل این ترسیدن چیه؟...شاید میترسید یهو از دستش بیوفته، میترسید نتونه درست ازش مراقبت کنه اما...ترسش رو کنار گذاشت حتی بخواطر یه خرگوش چون قرار بود اونو به سر پرستی بگیره، بغلش کنه،بهش غذا بده و حتی بهترین لحظاتش رو با اون بگذرونه.
دخترک بلاخره تونست اون خرگوش کوچولو رو بغل کنه. وقتی جسم کوچیک خرگوشک تو دستای دخترک حس شد آنیا حس عجیب ولی در عین حال خوبی بهش دست داد. ولی صبر کن...چشمای اون خرگوشک قسمت عجیب ماجرا بود؛ چشماش شبیه تیله یا حتی...بابلتی بود همونطور، خاص و فوقالعاده. دخترک تو چشمای اون خرگوشک زل زده بود یه یهو...
ویو آنیا
همینطور که زل زده بودم تو چشمای اون خرگوش یهو به خودم اومدمو از زل زدن دست کشیدم و رو به همون مرد گفتم:
+من همین خرگوش رو میخرم.
_چه خوش سلیقه...پس مبارک باشه؟
+مبارک باشه. (لبخند کوچیک)
_مبارکه فقط این خرگوش کوچولو رو به من بدین تا برات تو یه قفس بزارم تا راحتتر بتونی حملش کنی.
+حتما بفرمایید.
خرگوش رو سمتش دراز کردم ولی حواسم بود که یهو خرگوشه از دستم نیوفته یا نپره. اون مرد هم خیلی با احتیاط خرگوش رو ازم گرفت و بعد رو کرد به من و گفت:
_دخترم برو پای صندوق تا من بزارمش تو قفس و بیام.
+چشم.
رفتم پای صندوق و کیفمو گذاشتم رو میز و کارتمو از تو کیفم دراوردم تا مرده بیاد که سریع حساب کنم؛بعد چند مین که گذشت همون مرده با یه قفس که خرگوش رو گذاشته بود داخل اون با وسایل بازی برای خرگوش، ظرف غذا،ظرف آب و... . مرد رو کرد به من و گفت:
_اینم از خرگوش کوچولوی شما. (لبخند)
+خیلی ممنونم. (لبخند)
کارتمو که از قبل آماده کرده بودم و تو دستم بود سمتش دراز کردمو گفتم:
+بفرمایید.
کارتو از دستم با محترمی گرفت و گفت:
_مچکر.
کارتمو روی کارت خوان گذاشت تا کارت کشیده بشه و بعد گفت:
_رمز چنده دخترم؟
+1997
یلحظه نگاهم چرخید سمت اون خرگوش که با چشمای گرد شده بهم زل زده بود و یجوری بود که انگار تعجب کرده بود ولی چرا؟با شنیدن صدای مرد از افکارم دست کشیدم.
_بفرما عزیزم...ازش خوب مراقبت کن مواطب خودتم باش به سلامت اومدی.
+خیلی ممنون چشم خدافظ.
کارتمو ازش گرفتم، قفس رو ورداشتمو از پناهگاه خارج شدم.
ویو نویسنده
دخترک سمت خونه حرکت کرد با دلی پر از شوق و ذوق اما اون هنوز خیلی کوچیکتر از این بود که وارد همچین بازی کثیفی بشه که راه برگشتی داخل وجود نداره؛اون آماده نبود اون هنوز جوون بود و سرزنده. تقصیر دخترک چیه؟اونم از اون بازی خبر نداشت هیچکس خبر نداشت ولی فقط چند نفر خبر داشتن، اولین نفر خرگوش بود ولی دومی و سومین نفر کی بود؟
__________________________________________________________________________________
شرطا:👇🏻
۵ کامنت
۱۰ لایک
۱۰ بازنشر
#خرگوش_من
Part 2
ساعت ۱۳:۳۲
ویو آنیا
وارد پناهگاه شدم که واقعا تعجب کرده بودم، واقعا جای خوبی بود پرنور، تمیز، هر حیوونی به نوع خودش توی قفساشون بودن و با مظلومیت به من زل میزدن جوری که دلم براشون ضعف میرفت.
یهو چشمم خورد به یه مرد میانسال خورد که ازش معلوم بود صاحب اینجا باشه. روش به من نبود و منو نمیدید پس رفتم کنارش گفتم:
(علامت آنیا+ علامت مرده_)
+ببخشید.
یهو ترس ورش داشت که گفت:
_وای...دختر جون ترسوندیم.(ترسیده، شکه)
+متاسفم.(شرمنده)
_نه نه اشکالی نداره...چه کمکی از دستم برمیاد؟(مهربون، لبخند)
وقتی لبخند گرمشو دیدم متقابل لبخند زدم و ادامه دادم:
+من میخواستم یه حیوون رو به سرپرستی بگیرم.
_خیلیم عالی. همونطور که معلومه اینجا پناهگاه حیواناته، اینجا اقوام و اقسام حیوانات هست. چه حیوونی مَد نظر توئه؟(مهربون)
+من یه خرگوش کوچولوی سفید میخوام.(لبخند، گرم)
_اتفاقا شانست عالیه همین نیم ساعت پیش یه خرگوش کوچولوی سفید پف پفی آورده بودن.(لبخند)
+این که عالیه!میتونم ببینمش؟(ذوق کمرنگ، لبخند)
لبخندش بزرگتر و پهنتر شد که گفت:
_حتما دخترم دنبالم بیا.(خنده، مهربون)
ویو نویسنده
دخترک دنبال اون مرد راه افتاد. رفتن سمت قفسهی خرگوشا که ناگفته نَمونه که از کنار قفسههای حیوونهای زیادی مثل سگ، گربه و... رد میشدن. دخترک فقط بهشون نگاه میکرد و لبخند میزد. خیلی دلش برای بقیهی حیوونا میسوخت و میخواست بقیه رو هم آزاد کنه، ولی خودش نمیدونست که یکی باید خودش رو از قفسی که داره با پای خودش وارد میشه آزادش کنه.
مرد میانسال اون خرگوش کوچولو سفید پشمالو رو از قفس دراورد و به سمت دخترک دراز کرد تا بگیرتش. استرس و ترس یهو یه وجود دخترک حملهور شد، اما یلحظه صبر کن...میترسید؟چرا میترسید؟مگه همیشه نمیخواست یه خرگوش داشته باشه پس دلیل این ترسیدن چیه؟...شاید میترسید یهو از دستش بیوفته، میترسید نتونه درست ازش مراقبت کنه اما...ترسش رو کنار گذاشت حتی بخواطر یه خرگوش چون قرار بود اونو به سر پرستی بگیره، بغلش کنه،بهش غذا بده و حتی بهترین لحظاتش رو با اون بگذرونه.
دخترک بلاخره تونست اون خرگوش کوچولو رو بغل کنه. وقتی جسم کوچیک خرگوشک تو دستای دخترک حس شد آنیا حس عجیب ولی در عین حال خوبی بهش دست داد. ولی صبر کن...چشمای اون خرگوشک قسمت عجیب ماجرا بود؛ چشماش شبیه تیله یا حتی...بابلتی بود همونطور، خاص و فوقالعاده. دخترک تو چشمای اون خرگوشک زل زده بود یه یهو...
ویو آنیا
همینطور که زل زده بودم تو چشمای اون خرگوش یهو به خودم اومدمو از زل زدن دست کشیدم و رو به همون مرد گفتم:
+من همین خرگوش رو میخرم.
_چه خوش سلیقه...پس مبارک باشه؟
+مبارک باشه. (لبخند کوچیک)
_مبارکه فقط این خرگوش کوچولو رو به من بدین تا برات تو یه قفس بزارم تا راحتتر بتونی حملش کنی.
+حتما بفرمایید.
خرگوش رو سمتش دراز کردم ولی حواسم بود که یهو خرگوشه از دستم نیوفته یا نپره. اون مرد هم خیلی با احتیاط خرگوش رو ازم گرفت و بعد رو کرد به من و گفت:
_دخترم برو پای صندوق تا من بزارمش تو قفس و بیام.
+چشم.
رفتم پای صندوق و کیفمو گذاشتم رو میز و کارتمو از تو کیفم دراوردم تا مرده بیاد که سریع حساب کنم؛بعد چند مین که گذشت همون مرده با یه قفس که خرگوش رو گذاشته بود داخل اون با وسایل بازی برای خرگوش، ظرف غذا،ظرف آب و... . مرد رو کرد به من و گفت:
_اینم از خرگوش کوچولوی شما. (لبخند)
+خیلی ممنونم. (لبخند)
کارتمو که از قبل آماده کرده بودم و تو دستم بود سمتش دراز کردمو گفتم:
+بفرمایید.
کارتو از دستم با محترمی گرفت و گفت:
_مچکر.
کارتمو روی کارت خوان گذاشت تا کارت کشیده بشه و بعد گفت:
_رمز چنده دخترم؟
+1997
یلحظه نگاهم چرخید سمت اون خرگوش که با چشمای گرد شده بهم زل زده بود و یجوری بود که انگار تعجب کرده بود ولی چرا؟با شنیدن صدای مرد از افکارم دست کشیدم.
_بفرما عزیزم...ازش خوب مراقبت کن مواطب خودتم باش به سلامت اومدی.
+خیلی ممنون چشم خدافظ.
کارتمو ازش گرفتم، قفس رو ورداشتمو از پناهگاه خارج شدم.
ویو نویسنده
دخترک سمت خونه حرکت کرد با دلی پر از شوق و ذوق اما اون هنوز خیلی کوچیکتر از این بود که وارد همچین بازی کثیفی بشه که راه برگشتی داخل وجود نداره؛اون آماده نبود اون هنوز جوون بود و سرزنده. تقصیر دخترک چیه؟اونم از اون بازی خبر نداشت هیچکس خبر نداشت ولی فقط چند نفر خبر داشتن، اولین نفر خرگوش بود ولی دومی و سومین نفر کی بود؟
__________________________________________________________________________________
شرطا:👇🏻
۵ کامنت
۱۰ لایک
۱۰ بازنشر
- ۱.۲k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط