سادیسم دارم...😈

سادیسم دارم...😈
بخونین و حرص بخورین😈

***

**پارت ۱۵: بیداری در سپیدیِ سرد**

هنوز گرمای آن بوسه روی لب‌هایشان بود و پیشانی‌هایشان به هم تکیه داشت که ناگهان... جهان شروع به لرزیدن کرد. اما این لرزش شبیه به زلزله‌ی تالار نبود. صداها به سرعت دور و خفه شدند. رنگ طلایی جادو و سیاهیِ سایه‌ها در هم آمیختند و به یک تاریکیِ مطلق تبدیل شدند. احساسِ جاذبه از بین رفت، انگار هر دو در خلاء سقوط می‌کردند. آخرین چیزی که دامیان حس کرد، سرد شدنِ ناگهانی دست‌های آنیا در میان دستانش بود... و بعد، تاریکیِ محض.

...

*بیپ... بیپ... بیپ...*

صدای منظم و آزاردهنده‌ی یک دستگاه، اولین چیزی بود که سکوت را شکست.

دامیان پلک‌هایش را تکان داد. سنگینیِ عجیبی روی چشم‌هایش حس می‌کرد، انگار سال‌ها خوابیده بود. بوی تند و زننده‌ی مواد ضدعفونی‌کننده و الکل توی بینی‌اش پیچید. وقتی بالاخره توانست چشم‌هایش را نیمه‌باز کند، به جای سقفِ مرمرین و شکسته قصر یا آسمان شب، با یک سقف گچیِ کاملاً سفید و چراغ‌های فلورسنتِ چشمک‌زن روبرو شد.

کمی سرش را چرخاند. سوزشِ خفیفی را در پشت دستش حس کرد؛ نگاه کرد و دید یک آنژیوکت به دستش وصل است و سرمِ قطره‌قطره به رگش می‌ریزد. او کجاست؟ زره‌اش کجاست؟ شمشیرش؟

سعی کرد بنشیند، اما تمام بدنش کوفته بود و عضلاتش یاری نمی‌کردند. با صدای خش‌دار و ضعیفی نالید.

"دامیان؟..."

صدایی ضعیف و لرزان از تخت بغلی آمد. دامیان با زحمت سرش را به سمت چپ چرخاند.

روی تخت کنار او، دختری با موهای صورتی آشفته و لباسِ گشاد و آبی‌رنگ بیمارستان دراز کشیده بود. ماسک اکسیژن کنار صورتش آویزان بود و چشم‌های سبزش با حیرت و سردرگمی به او خیره شده بود.

دامیان با گیجی به او نگاه کرد. اسمش را می‌دانست... آنیا. اما چیز دیگری یادش نمی‌آمد. آن‌ها چرا اینجا بودند؟

"تو..." دامیان گلویش را صاف کرد، صدایش گرفتگیِ عجیبی داشت. "ما... ما کجاییم؟ چه اتفاقی افتاده؟"

آنیا دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. "سرم... سرم خیلی درد می‌کنه. یادم نمیاد... آخرین چیزی که یادمه..." او پیشانی‌اش را فشرد، انگار داشت تلاش می‌کرد تصویری را از میان مهِ غلیظ ذهنش بیرون بکشد. "هیچی یادم نمیاد. فقط... یه تصادف؟ یا یه سقوط؟"

دامیان به سقف زل زد. هر چقدر بیشتر تلاش می‌کرد تا به یاد بیاورد قبل از بیدار شدن در این اتاقِ سرد بیمارستان کجا بوده، سردردش شدیدتر می‌شد. هیچ خبری از امپراتوری نبود. هیچ خبری از کاخ، جنگ با سایه‌ها، و نشانِ بنفش و طلایی نبود. در ذهن او، هیچ خاطره‌ای از این‌که شاه بوده و آنیا ملکه‌اش، وجود نداشت. همه‌چیز پاک شده بود.

و از همه مهم‌تر... آن لحظه‌ی عاطفیِ چند دقیقه‌ی پیش، آن اعترافِ سوزناکِ از سرِ عشق و آن بوسه‌ی گرم و پر از امنیت در میان خرابه‌ها، کاملاً از صفحه‌ی ذهن هر دو نفرشان پاک شده بود. هیچ اثر، احساس یا خاطره‌ای از آن بوسه در ذهنشان باقی نمانده بود. تنها چیزی که می‌دانستند این بود که هم‌کلاسی یا آشنای هم هستند و حالا روی دو تخت بیمارستان، کنار هم بیدار شده‌اند.

درِ اتاق با صدای آرامی باز شد و پزشکی با روپوش سفید و پرونده‌ای در دست وارد شد. با دیدن آن‌ها که به هوش آمده بودند، لبخند تسکین‌دهنده‌ای زد.

"خوشحالم که بالاخره به هوش اومدید. نگران نباشید، شما توی بیمارستان مرکزی هستید. بعد از اون حادثه‌ی سقوط از ارتفاع در سفر اردوی مدرسه، سه روز بود که در کما بودید. خوشبختانه آسیب مغزی جدی ندیدید، اما ممکنه تا چند روز دچار فراموشیِ موقت یا گیجی بشید."

دامیان با اخم به دکتر نگاه کرد. "اردوی مدرسه؟... سقوط؟"

دکتر سرش را تکان داد. "بله. شما دوتا با هم از شیب تپه سقوط کردید. خانواده‌هاتون بیرون منتظرن. بهشون خبر می‌دم که به هوش اومدید."

پزشک از اتاق خارج شد و دوباره آنیا و دامیان را با سکوتِ سنگین اتاق و صدای دستگاهِ ضربان قلب تنها گذاشت.

دامیان به آنیا نگاه کرد. دختر مو صورتی با نگاهی غریبه و پر از ابهام به او زل زده بود. هیچ کششِ خاصی، هیچ گرمای عاشقانه‌ای بینشان نبود؛ فقط دو بیمارِ گیج که حتی درست به یاد نمی‌آوردند چرا کنار هم هستند.

دامیان آهی کشید و روی تختش دراز کشید، دستش را روی چشمانش گذاشت و زمزمه کرد: "سرم داره منفجر می‌شه..."

آنیا هم بدون این‌که حرفی بزند، رویش را به سمت پنجره‌ی بیمارستان کرد و به آسمان ابریِ بیرون خیره شد. رویایی بزرگ، امپراتوری‌ای باشکوه و عشقی که تازه متولد شده بود، همگی در پشت دیوارهای سفید و بی‌روح این بیمارستان، دفن شده بودند...

***
دیدگاه ها (۱)

ادامه پارت قبل👍😃آنیا لبخند زد؛ کوچک، اما کاملاً مطمئن."از تو...

**پارت ۱۴: آنچه پنهان مانده بود**سکوتی عجیب بعد از طوفانِ نب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط