عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۶۷

ویو راوی
املیا و زویی همچنان داشتن برای هم داشتن گل میگفتن و گل می شنفتن

+راستی من ۳ روزه دیگه تولدمه

♡ واقعااا

+اره

♡ اهاانننن ( متفکر )

+الو حواست کجاست

♡ ها اینجام اینجام

بعد از اینکه باهم حرف زدن زویی سریع رفت پیش تهیونگ و قضیه تولد املیا رو گفت

_ چیییی؟ تولدش ۳ روزه دیگه اس؟

♡اره .......یعنی واقعا نمیدونستی ؟

_ نهه

♡هعییی پسرخاله ما رو ببین دوستش داری ولی از هیچیش خبر نداری

_ دیگه چی یه باره بگو نفهمم دیگه

♡ هر چی خودت میدونی

زویی اینو گفت و سریع از اتاق رفت بیرون و تهیونگ مونده مسئولیت سنگین هدیه خریدن به خاطر همین سریع جورج رو اورد پیش خودش تا باهاش مشورت کنه

_ خب ؟

♧ باید یه ذره فکر کنم

_ زود باش

♧ ببخشید فک کردن نیاز به زمان داره

_ خدای من نگاه کن از کی دارم مشاوره میگیرم

♧ چرا نمیری از دیوید بپرسی هان اونکه بهتر میدونه چی هدیه بدی

_ اره اره

تهیونگ از اتاق رفت بیرون و به سراغ دیوید رفت

☆ اممم خب تو این مورد باید به خودت فک کنی

_ یعنی چی ؟

☆ منظورم اینه که ببین چی قلبت براش میخواد همون براش بگیر

تهیونگ فک کرد ولی چیزی به ذهنش خطور نکرد ، دو روز گذشت ولی هنوز تهیونگ چیزی برای املیا نگرفته بود

☆ هنوز چیزی نگرفتی

_ نهه

♧ میگم چطوره .......

_ فهمیدمممم.......جان بیا اینجا

جان اومد نزدیک تر و تهیونگ توی گوشش چیزی گفت جورج و دیوید هم مشتاق بودن که چی گفته

!مطمئنین عالیجناب

_ اره

!چشم عالیجناب با اجازه

جان تعزیمی کرد و رفت بیرون جورج پرسید

♧ چی گفتی ؟

_ یه چیزه باحال

جورج و دیوید هر دو تعجب کرده بودن که تهیونگ از جاش پاشد و از اتاق رفت بیرون ............
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۸ویو املیا توی اتاق نشسته بودم خی...

سلام بچه ها از اونجایی که ما فردا مهمون داریم نمیتونم براتون...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۶۶ ویو راوی تهیونگ قدم به قدم نزدیک ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۶۵ویو املیا دیروز به قدری مست کرده ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۳ویو راوی + اعهه اومدی همون لحظه چ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۶ویو املیا بعد از اینکه همه جای ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط