معامله

معامله
p14
درِ اتاق با عجله باز شد.
پزشک وارد شد و بلافاصله کنار جونگ‌کوک زانو زد.
چند لحظه معاینه‌اش کرد.
بعد وقتی نتیجه‌ی دستگاه را دید، رنگ صورت خودش هم تغییر کرد.
چشم‌هایش پر از اشک شد.
«با خودش چیکار کرده...؟»
تهیونگ که کنار تخت ایستاده بود، سرد پرسید:
«منظورت چیه؟»
پزشک جواب نداد.
دوباره علائم جونگ‌کوک را بررسی کرد.
بعد با ناباوری زمزمه کرد:
«این قلب فقط... حدود هشتاد و شش درصد عملکرد طبیعی داره.»
تهیونگ ساکت ماند.
پزشک سرش را بالا آورد.
«چطور تا الان زنده مونده؟»
چشم‌های تهیونگ برای اولین بار واقعاً تغییر کرد.
«هشتاد و شش درصد؟»
«بله.»
پزشک آهی کشید.
«و از چیزی که می‌بینم، این مشکل جدید نیست. مدت‌هاست وجود داره.»
تهیونگ نگاهش را به جونگ‌کوک دوخت.
صورتش بی‌رنگ بود.
بی‌صدا روی تخت افتاده بود.
رایحه‌ی شکوفه‌ی گیلاس هنوز در اتاق پخش بود.
پزشک آرام گفت:
«این پسر مدت‌هاست با بدن خودش می‌جنگه.»
تهیونگ با صدایی خشک پرسید:
«چرا کسی به من نگفته؟»
پزشک مکث کرد.
«شاید چون کسی نمی‌دونسته.»
بعد نگاهش را به جونگ‌کوک انداخت.
«یا شاید خودش نمی‌خواسته کسی بدونه.»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط به دست جونگ‌کوک خیره شد.
دستی که حتی در بیهوشی هم کمی جمع شده بود؛ انگار هنوز آماده بود دردش را از همه پنهان کند.
پزشک آرام گفت:
«باید تحت نظر باشه. این وضعیت چیزی نیست که بشه نادیده گرفت.»
تهیونگ سرد جواب داد:
«هر کاری لازمه انجام بده.»
پزشک نگاه کوتاهی به او کرد.
«ارباب...»
«چی؟»
«اگر دیرتر متوجه می‌شدید، ممکن بود—»
پزشک جمله‌اش را تمام نکرد.
اما تهیونگ فهمید.
برای چند ثانیه سکوت مطلق اتاق را گرفت.
بعد تهیونگ به چهره‌ی بی‌هوش جونگ‌کوک نگاه کرد.
و برای اولین بار، سردی صورتش نتوانست چیزی را که در نگاهش بود پنهان کند.
ترس.
ترس از اینکه شاید این پسر، خیلی زودتر از آنچه تصور می‌کرد، از زندگی‌اش ناپدید شود.

پلک‌های جونگ‌کوک آرام لرزید.
صدای مبهم دستگاه‌ها کم‌کم واضح شد.
چشم‌هایش را باز کرد.
سقف سفید.
بوی دارو.
و سکوت.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاید کجاست.
بعد نگاهش به کنار تخت افتاد.
تهیونگ آنجا ایستاده بود.
همان چهره‌ی سرد.
همان چشم‌های عسلی.
جونگ‌کوک چند لحظه به او خیره ماند.
بعد لب‌های خشک‌شده‌اش تکان خورد.
«چرا...»
تهیونگ چیزی نگفت.
جونگ‌کوک نگاهش را پایین انداخت.
«چرا هر بار زنده می‌مونم؟»
تهیونگ اخم کرد.
جونگ‌کوک با صدایی ضعیف ادامه داد:
«قرار بود اون قرص به دستم نرسه...»
تهیونگ برای اولین بار کاملاً بی‌حرکت ماند.
«چی گفتی؟»
جونگ‌کوک چشم‌هایش را بست.
«هیچی...»
«جونگ‌کوک.»
صدای تهیونگ سرد بود، اما این بار خشونتی در آن نبود؛ فقط جدیت.
«اون جمله رو دوباره نگو.»
جونگ‌کوک خنده‌ی تلخی کرد.
«چرا؟»
چشم‌هایش پر از اشک شد.
«مگه برات مهمه؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد نزدیک تخت آمد.
«نه به شکلی که تو فکر می‌کنی.»
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
تهیونگ ادامه داد:
«ولی من قرار نیست بذارم کسی عمداً خودش رو به مرگ نزدیک کنه. حتی تو.»
جونگ‌کوک با بغض گفت:
«پس چرا گذاشتی زنده بمونم، آلفا؟»
تهیونگ به او خیره شد.
«چون زنده موندن تو تصمیم من نیست.»
مکث کرد.
«اما تا وقتی زنده‌ای، من نمی‌ذارم با این وضعیت تنها بمونی.»
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
اشک از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.
تهیونگ رو به پزشک کرد.
«پزشک رو خبر کن.»
پزشک که بیرون اتاق منتظر بود، وارد شد.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از جونگ‌کوک بردارد، گفت:
«و از این لحظه، هیچ دارویی بدون نظارت داده نمی‌شه.»
جونگ‌کوک آهسته پرسید:
«حتی اگه نخوام؟»
تهیونگ جواب داد:
«حتی اگه نخوای.»
صدایش همچنان سرد بود.
اما این بار سردی‌اش شبیه بی‌تفاوتی نبود.
شبیه تصمیمی محکم بود.
و جونگ‌کوک، با تمام خستگی‌اش، برای اولین بار فهمید شاید قرار نیست این بار مجبور باشد دردش را کاملاً تنها تحمل کند.
دیدگاه ها (۰)

معامله p15پزشک کنار تخت نشست و با دقت علائم جونگ‌کوک را بررس...

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

معاملهp13جونگ‌کوک قرص را با دست لرزان گرفت و خورد.چند ثانیه ...

معامله p12جونگ‌کوک لب پایینش را محکم گاز گرفت.درد این بار شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط