D f
Dₐᵣₖ ₗᵢfₑ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ①
هوا پاییزی بود...
کم کم برگ های درخت ها داشتن زرد میشدن و از شاخه های درخت ها میفتادن و زیر پای مردم له میشدن
نم نم بارون میبارید
از نظر درونگرا ها این هوا ، هوای قشنگی بود.
بعضی از افراد دست در دست یکدیگر زیر یه چتر قدم میزدن و میخندیدن.
بعضیا هم بدون چتر قدم میزدن و غرق در افکارشون بودن.
دختر قصه ی ماهم توی کافه نشسته بود و مشغول تماشا کردن مردم بود اما فکرش جای دیگه ای بود.
در همون زمان مرد بزرگ قامتی وارد کافه میشه...
_ خانم...خانم
دستشو جلوی دخترک تکون میده تا شاید به خودش بیاد.
و موفق هم شد.
دختر که تازه فهمیده بود چیشده خیلی سریع عذرخواهی کرد
+ خیلی ببخشید اقا...به کافه ی (هر اسمی که خودتون دوست دارین) خوش اومدین.
بفرمایید بشینین.
مرد سری تکون داد و رفت نشست.
در فکر فرو رفت..
چه فکری؟
فقط خودش میدونست.....
بعد از چند دقیقه همان دختر به سمت مرد رفت و سفارشش رو ثبت کرد.
توی کل روز فقط همون یه مشتری به کافه اومده بود.
ساعت ۱۱ و نیم شب بود و دخترک شروع کرد به تمیز کردن میز ها و تی کشیدی.
و بعدش از کافه بیرون اومد و شروع کرد به راه رفتن سمت خونش.
بارون شدیدتر شده بود و چتری همراه دختر نبود.
پس قدم هاشو سریع تر کرد.
بین راه باید از کوچه ای تاریک عبور میکرد.
همیشه از این کوچه حس بدی میگرفت.
به اجبار وارد شد و سعی کرد سریع از کوچه رد بشه اما....
𝐏𝐚𝐫𝐭 ①
هوا پاییزی بود...
کم کم برگ های درخت ها داشتن زرد میشدن و از شاخه های درخت ها میفتادن و زیر پای مردم له میشدن
نم نم بارون میبارید
از نظر درونگرا ها این هوا ، هوای قشنگی بود.
بعضی از افراد دست در دست یکدیگر زیر یه چتر قدم میزدن و میخندیدن.
بعضیا هم بدون چتر قدم میزدن و غرق در افکارشون بودن.
دختر قصه ی ماهم توی کافه نشسته بود و مشغول تماشا کردن مردم بود اما فکرش جای دیگه ای بود.
در همون زمان مرد بزرگ قامتی وارد کافه میشه...
_ خانم...خانم
دستشو جلوی دخترک تکون میده تا شاید به خودش بیاد.
و موفق هم شد.
دختر که تازه فهمیده بود چیشده خیلی سریع عذرخواهی کرد
+ خیلی ببخشید اقا...به کافه ی (هر اسمی که خودتون دوست دارین) خوش اومدین.
بفرمایید بشینین.
مرد سری تکون داد و رفت نشست.
در فکر فرو رفت..
چه فکری؟
فقط خودش میدونست.....
بعد از چند دقیقه همان دختر به سمت مرد رفت و سفارشش رو ثبت کرد.
توی کل روز فقط همون یه مشتری به کافه اومده بود.
ساعت ۱۱ و نیم شب بود و دخترک شروع کرد به تمیز کردن میز ها و تی کشیدی.
و بعدش از کافه بیرون اومد و شروع کرد به راه رفتن سمت خونش.
بارون شدیدتر شده بود و چتری همراه دختر نبود.
پس قدم هاشو سریع تر کرد.
بین راه باید از کوچه ای تاریک عبور میکرد.
همیشه از این کوچه حس بدی میگرفت.
به اجبار وارد شد و سعی کرد سریع از کوچه رد بشه اما....
- ۲۲۱
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط