علامت ا.ت:○
علامت ا.ت:○
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_چهاردهم
گوشی رو گذاشت کنار گوشش و منتظر موند.
بعد از سه چهار بار بوق پشت سر هم بلاخره صدای آشنایی رو از پشت تلفن شنید...
صدای استادش گرفته بود برای همین برای لحظهای احساس پشیمانی کرد.
_الو؟ نمیخواید جواب بدید؟
واقعا نمیدونست چی بگه... اصن با چه فکری این موقع به استادش زنگ زده بود؟ میخواست چی بهش بگه؟
○استاد لی... من ا.تم! معذرت میخوام از اینکه این موقع بهتون زنگ زدم اما...
_اما چی؟ چیشده ا.ت؟ مشکلی پیش اومده؟
خودشم نمیدونست ولی وقتی اون دختر رو ناراحت میدید به طور خیلی خودکاری اعصابش بهم میریخت.
○نه استاد اتفاق بدی نیفتاده نگران نباشید من فقط میخواستم بگم که... اون موضوع وصیت نامه رو بهشون گفتم.
_وخب... چی شد؟
○احتمالا مشکلی پیش نیاد چون بعداز اینکه گفتم میتونم به دادگاه شاهد معرفی کنم نتونستن مخالفت کنن و فکر کنم خودشون هم دلشون نمیخواد کار به دادگاه بکشه.
_خب این عالیه. اما... از کجا شمارهم رو پیدا کردی؟!
دختر برای لحظهای ضربان قلبش بالاتر رفت و گفت:" اوه؛ ببخشید که زودتر نگفتم. من فقط... میدونستم که میتونم شمارهتون رو از سایت دانشگاه پیدا کنم. فقط میخواستم ازتون تشکر کنم چون واقعا همهی این چیزا رو مدیون شما هستم. ممنونم استاد!
از صداش، متوجه شد که لبخند کوچیکی زده و جواب داد:" خواهش میکنم؛ کاری نکردم. من یکم... احساس مریضی دارم و حالم خوب نیست. خوب شد که الان بهم زنگ زدی چون ممکن بود فردا که بیام صدام در نیاد و نتونم حرف بزنم."
آروم خندید و ادامه داد:" به هرحال، میرم دکتر و مطمئن میشم که فردا بیام پیشتون!"
زمانی که از خوب بودن حال استادش مطمئن شد لبخند کوچیکی زد و بعد از اون ادامه داد:"مراقب خودتون باشید استاد، شب خوبی داشته باشید."
_باشه، توهم مراقب خودت باش و... شب بخیر.
مینهو شاید به روی خودش نمیاورد اما از صحبت کردن با اون دختر جوان لذت میبرد و حتی از اینکه گاهی اونو درکنار خودش میدید احساس آرامش میکرد...!
اون شب هم مینهو و هم ا.ت با خیال راحت و آرامش کامل خوابیدن و استراحت کردن...
اون شب دیگه ا.ت برای وصیت نامه و افرادی که بظاهر خانوادش بودن، هیچ نگرانی نداشت و آروم بود.
ادامه دارد...
#Lily
#yuji
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_چهاردهم
گوشی رو گذاشت کنار گوشش و منتظر موند.
بعد از سه چهار بار بوق پشت سر هم بلاخره صدای آشنایی رو از پشت تلفن شنید...
صدای استادش گرفته بود برای همین برای لحظهای احساس پشیمانی کرد.
_الو؟ نمیخواید جواب بدید؟
واقعا نمیدونست چی بگه... اصن با چه فکری این موقع به استادش زنگ زده بود؟ میخواست چی بهش بگه؟
○استاد لی... من ا.تم! معذرت میخوام از اینکه این موقع بهتون زنگ زدم اما...
_اما چی؟ چیشده ا.ت؟ مشکلی پیش اومده؟
خودشم نمیدونست ولی وقتی اون دختر رو ناراحت میدید به طور خیلی خودکاری اعصابش بهم میریخت.
○نه استاد اتفاق بدی نیفتاده نگران نباشید من فقط میخواستم بگم که... اون موضوع وصیت نامه رو بهشون گفتم.
_وخب... چی شد؟
○احتمالا مشکلی پیش نیاد چون بعداز اینکه گفتم میتونم به دادگاه شاهد معرفی کنم نتونستن مخالفت کنن و فکر کنم خودشون هم دلشون نمیخواد کار به دادگاه بکشه.
_خب این عالیه. اما... از کجا شمارهم رو پیدا کردی؟!
دختر برای لحظهای ضربان قلبش بالاتر رفت و گفت:" اوه؛ ببخشید که زودتر نگفتم. من فقط... میدونستم که میتونم شمارهتون رو از سایت دانشگاه پیدا کنم. فقط میخواستم ازتون تشکر کنم چون واقعا همهی این چیزا رو مدیون شما هستم. ممنونم استاد!
از صداش، متوجه شد که لبخند کوچیکی زده و جواب داد:" خواهش میکنم؛ کاری نکردم. من یکم... احساس مریضی دارم و حالم خوب نیست. خوب شد که الان بهم زنگ زدی چون ممکن بود فردا که بیام صدام در نیاد و نتونم حرف بزنم."
آروم خندید و ادامه داد:" به هرحال، میرم دکتر و مطمئن میشم که فردا بیام پیشتون!"
زمانی که از خوب بودن حال استادش مطمئن شد لبخند کوچیکی زد و بعد از اون ادامه داد:"مراقب خودتون باشید استاد، شب خوبی داشته باشید."
_باشه، توهم مراقب خودت باش و... شب بخیر.
مینهو شاید به روی خودش نمیاورد اما از صحبت کردن با اون دختر جوان لذت میبرد و حتی از اینکه گاهی اونو درکنار خودش میدید احساس آرامش میکرد...!
اون شب هم مینهو و هم ا.ت با خیال راحت و آرامش کامل خوابیدن و استراحت کردن...
اون شب دیگه ا.ت برای وصیت نامه و افرادی که بظاهر خانوادش بودن، هیچ نگرانی نداشت و آروم بود.
ادامه دارد...
#Lily
#yuji
- ۲۴۳
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط