جین : توی یه مهمونی برای یه هفته دیگه ست تظاهر کن دوست پس
جین : توی یه مهمونی برای یه هفته دیگه ست تظاهر کن دوست پسرمی . . .
جیهوپ : جانننن ?! (برگاش ریخت)
جین : تا اون موقعه هم پیش خودم زندگی میکنی . . .
هوپی : اخه ببینید من . . .
جین : انقدر باهام رسمی حرف نزن ( عصبی)
هوپی : من شما رو نمیشناسم چطوری انتظار دارید باهاتون غیر رسمی حرف بزنم . . .
که یهو ماشین نگه داشت برگشت سمتم
جین : وقتی خودم دارم بهت میگم رسمی حرف نزن یعنی رسمی حرف نزن . . .
هوپی : ب.باشه
انقدر نگاهش ترسناک بود که یه لحظه احساس کردم الان قراره بخورتم ...
جین : افرین بچه . . .
هوپی : چند سالته که به من میگی بچه . . .
جین : من ?! ۴۵
هوپی : هااا ?! ( تعجب ، کیوت )
جین : (خنده)
که ماشین روشن کرد و راه افتاد . . .
توی راه دیگه کم مونده بود از خستگی غش کنم خیلی خوابم میومد ساعت نزدیکای 3 و نیم نصف شب بود . . . انگار متوجه شد گفت . . .
جین : بخواب هنوز خیلی مونده تا خونه . . .
هوپی : نه میتونم بیدار بمون . . .
نگاهشو از جاده گرفت و بهم نگاه کرد حتی با اینکه ماسک زده بود میتونستم حس کنم داره پوکر فیس نگام میکنه . . .
هوپی : به جاده نگاه کن الان تصادف میکنی
که نگاهشو ازم گرفت و به جاده نگاه کرد . . .
جین : قانون شماره ۱ رو حرفم حرف نیار
هوپی : باش
جین : پس بگیر بخواب مجبور نیستی بیدار بمونی رسیدیم بیدارت میکنم . . .
هوپی : هوم . . .
ویو جین :
تا به صندلی تکیه داد خوابش برد . . . بعد از نیم ساعت رسیدیم رفتم سمت در شاگرد بازش کردم تا خواستم بیدارش کنم لامصب یجوری خوابیده بود ادم دلش نمیومد بیدارش کنه . . . به حالت استایل بغلش کردم و بردمش توی اتاقم روی تخت گذاشتمش . . . پتو رو تا سر شونه اش کشیدمو از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت اتاق کارم . . . پشت میز نشستم و مشغول پیدا کردن اطلاعات از همین پسره شدم . . .
اخرین باری که ساعتو دیدم ساعت ۴:۳۷ دقیقه بود و نفهمیدم کی خوابم برد . . .
ساعت ۹و۳۰ دقیقه صبح :
از خواب بیدار شدم انقدر دنگ بودم که متوجه نشدم هنوز ماسک روی صورتمه . . .بلند شدم رفتم سمت اتاقم در باز کردم که . . .
******
ادامه دارد
*******
جیهوپ : جانننن ?! (برگاش ریخت)
جین : تا اون موقعه هم پیش خودم زندگی میکنی . . .
هوپی : اخه ببینید من . . .
جین : انقدر باهام رسمی حرف نزن ( عصبی)
هوپی : من شما رو نمیشناسم چطوری انتظار دارید باهاتون غیر رسمی حرف بزنم . . .
که یهو ماشین نگه داشت برگشت سمتم
جین : وقتی خودم دارم بهت میگم رسمی حرف نزن یعنی رسمی حرف نزن . . .
هوپی : ب.باشه
انقدر نگاهش ترسناک بود که یه لحظه احساس کردم الان قراره بخورتم ...
جین : افرین بچه . . .
هوپی : چند سالته که به من میگی بچه . . .
جین : من ?! ۴۵
هوپی : هااا ?! ( تعجب ، کیوت )
جین : (خنده)
که ماشین روشن کرد و راه افتاد . . .
توی راه دیگه کم مونده بود از خستگی غش کنم خیلی خوابم میومد ساعت نزدیکای 3 و نیم نصف شب بود . . . انگار متوجه شد گفت . . .
جین : بخواب هنوز خیلی مونده تا خونه . . .
هوپی : نه میتونم بیدار بمون . . .
نگاهشو از جاده گرفت و بهم نگاه کرد حتی با اینکه ماسک زده بود میتونستم حس کنم داره پوکر فیس نگام میکنه . . .
هوپی : به جاده نگاه کن الان تصادف میکنی
که نگاهشو ازم گرفت و به جاده نگاه کرد . . .
جین : قانون شماره ۱ رو حرفم حرف نیار
هوپی : باش
جین : پس بگیر بخواب مجبور نیستی بیدار بمونی رسیدیم بیدارت میکنم . . .
هوپی : هوم . . .
ویو جین :
تا به صندلی تکیه داد خوابش برد . . . بعد از نیم ساعت رسیدیم رفتم سمت در شاگرد بازش کردم تا خواستم بیدارش کنم لامصب یجوری خوابیده بود ادم دلش نمیومد بیدارش کنه . . . به حالت استایل بغلش کردم و بردمش توی اتاقم روی تخت گذاشتمش . . . پتو رو تا سر شونه اش کشیدمو از اتاق اومدم بیرون رفتم سمت اتاق کارم . . . پشت میز نشستم و مشغول پیدا کردن اطلاعات از همین پسره شدم . . .
اخرین باری که ساعتو دیدم ساعت ۴:۳۷ دقیقه بود و نفهمیدم کی خوابم برد . . .
ساعت ۹و۳۰ دقیقه صبح :
از خواب بیدار شدم انقدر دنگ بودم که متوجه نشدم هنوز ماسک روی صورتمه . . .بلند شدم رفتم سمت اتاقم در باز کردم که . . .
******
ادامه دارد
*******
- ۴.۹k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط