#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_13
+راستی بگو بینم چرا با هیونگ تو یه خونه میخوابید ؟ها؟
=برا اینکه مواظب من باشه !
+باید با هیونگ حرف بزنم که داره از کی مراقبت میکنه اون وقت خودش میکشتت .
حرفش که تموم شد جیمین با صدای بلندی بهش توپید .
=جونگکوک ! اخر شبی دلت دعوا میخواد ؟!
+من که کار نداشتم تو خودت شروع کردی .
=خیلی خب حالا بزار بخوابم فردا مدرسه داریم .
+من فردا مدرسه نمیرم
=چرا ؟
+باید تکلیف شرکت و سهام دار های شرکت مشخص کنم باید بیوفتم دنبال کار هاش بتونیم بقیه چیز هارم بگیریم .
=به هیونگ میگم صبح باهات بیاد تنها نباشی .
+باشه .
و خوابیدن و صبح روز بعد جیمین به مدرسش رفت و جونگکوک هم با یونگی رفتن دنبال کار هاشون و تا شب درگیر بودن و بلاخره تونسته بودن ماکیت اموال هیون ووک بگیرن و ساعت هشت شب برگشته بودن که جونگکوک تصمیم گرفت بره به خونه تهیونگ و اونجا منتظرش باشه که شاید بیاد .
یونگی رسوندش به خونه و وسایلش گذاشت داخل اتاق و یه دوش چند مینی گرفت و برگشت لباس هاش پوشید میلی به غذا نداشت سمت تلوزیون رفت و یه فیلم گذاشت تا ببینه ،چشم هاش مست خواب شده بود که با صدای باز شدن در بیدار شد و روی مبل نشست . با دیدن تهیونگ که توی چهار چوب در ظاهر شد بغضی به گلوش حجوم اورد ولی جلوی خودش گرفت الان وقت گریه نبود .
تهیونگ با دیدن جونگکوک که بهش زل زده بود ابرو هاش بالا رفت .
-هنوز بیداری ؟
+منتظر بودم ببینم اقا کی تصمیم میگیره برگرده !
گفت و قدم هاش سمت اتاق قدم برداشت که الفا دستش سریع گرفت و نذاشت بره .
-الان این توله امگا قهر کرده ؟
+چه اتظاری داری الان ازم ؟
امگا را توی بغلش گرفت و روی مو هاش بوسه ای کاشت .
+ولم کن مردک عوضی .
-سرد نشو بهار نارنج ! بیشتر به خاطر خودت نیومدم خونه .
+یعنی چی ؟
با شیطنت به صورت امگا خیره شد و زمزمه کرد
-تو که نمیخوای یه الفایی توی رات کنترلش از دست بده و به فاکت بده !هوم میخوای ؟
با حرفش جونگکوک معذب کرد و نگاهش گرفت .
+پس توی رات بودی ؟
-اره
+پس این چه قیافه ایه برا خودت درست کردی ،صورتت زدی ترکوندی !
با تن صدای پایینی گفت
-توی راه مجبور شدم چند نفر سلاخی کنم .
+چی ... چیکار کردی تهیونگ ؟؟؟!!!!
اخم جدی و ترسناکی روی صورتش جا خوش کرد و به تهیونگ زل زد .
-چرا این جوری نگاه میکنی ؟ از این نگاه ها هم داشتی ما خبر نداشتیم ؟
+حالیته داری چیکار میکنی ؟کم مونده به عنوان قاتل زنجیره ای توی اخبار معرفیت کنن !《داد و عصبی 》
هر کسی جای جونگکوک بود الان باید میومدن جنازش جمع میکردن ولی این امگا جفتش بود و دوسش داشت پس سعی کرد صداش کنترل کنه و عصبانیتی که طی این چند روز داشت را سر کوک خالی نکنه با صدایی که از خشم میلرزید بهش توپید .
-میدونی چی داری میگی ؟داری رسما قاتلم میکنی !
+مگه نیستی !
داد امگا باعث شد کنترلش از دست بده و سیلی توی گوش جونگکوک بزنه ،امگا از این حرکت الفا هنوز تو شک بود اشکی که سعی در کنترلش داشت از چشم هاش پایین ریختن و گونه هاش خیس کرد . سریع به قدم هاش سرعت داد و به اتاق رفت و خودش رو تخت انداخت و با صدای بلندی زد زیر گریه .
تهیونگ هم که میترسید کار از این بدتر کنه همون جا نشست و به کاناپه تکیه داد و ساعد دستش روی چشم هاش گذاشت تا کمی بخوابه ولی انگاره اجازه ی خواب نداشت به خاطر صدای گریه های جونگکوک نفرت و عذاب وجدانی شد برای تهیونگ و تا صبح هیچ یک نخوابیدن ...
ویو صبح "کوک"
تا صبح نخوابیدم و به این فکر میکردم شاید میخواد ردم کنه ،شاید دلش زدم ،شاید میخواد ردم کنه ، و کلی شاید دیگه ای که تا اماده بشم به همشون فکر کردم کوله ام برداشتم رفتم پایین که صدام کرد.
-بیا صبحونه ات بخور .
بدون حرف رفتم و صبحونم خوردم و بلند شودم سمت در رفتم که صدای تهیونگ به گوشش رسید .
-میخوای برسونمت ؟
+ با تاکسی میرم .
و از عمارت خارج شدم و حوصله مدرسه را نداشتم و با جیهوپ و چند تا از بچه ها مدرسه را پیچوندیم و رفتیم بیرون و تا 9شب بیرون بودیم ولی من همش تو فکر تهیونگ بودم چند باری هم زنگ زده بود ولی جوابش نداده بود پیامک هم داده بود ولی سین هم نکرده بودم که دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم خونه هامون همه رفته بودن و من مونده بودم با جیهوپ ،جیهوپ هم برادرش نامجون اومد دنبالش و بردش و کلی هم سر جیهوپ غر زد که چرا مدرسه را پیچونده ، میخواستم برم خونه جیمین ولی راه زیادی بود و خیلی خسته بودم پس برگشتم خونه ....
تهیونگ اول به کوک زنگ زده بود ولی جواب نداده بود با مدرسش تماس گرفت ولی بهش گفتن امروز جونگکوک اصلا مدرسه نرفته بود و این عصبی ترش کرده بود .
#part_13
+راستی بگو بینم چرا با هیونگ تو یه خونه میخوابید ؟ها؟
=برا اینکه مواظب من باشه !
+باید با هیونگ حرف بزنم که داره از کی مراقبت میکنه اون وقت خودش میکشتت .
حرفش که تموم شد جیمین با صدای بلندی بهش توپید .
=جونگکوک ! اخر شبی دلت دعوا میخواد ؟!
+من که کار نداشتم تو خودت شروع کردی .
=خیلی خب حالا بزار بخوابم فردا مدرسه داریم .
+من فردا مدرسه نمیرم
=چرا ؟
+باید تکلیف شرکت و سهام دار های شرکت مشخص کنم باید بیوفتم دنبال کار هاش بتونیم بقیه چیز هارم بگیریم .
=به هیونگ میگم صبح باهات بیاد تنها نباشی .
+باشه .
و خوابیدن و صبح روز بعد جیمین به مدرسش رفت و جونگکوک هم با یونگی رفتن دنبال کار هاشون و تا شب درگیر بودن و بلاخره تونسته بودن ماکیت اموال هیون ووک بگیرن و ساعت هشت شب برگشته بودن که جونگکوک تصمیم گرفت بره به خونه تهیونگ و اونجا منتظرش باشه که شاید بیاد .
یونگی رسوندش به خونه و وسایلش گذاشت داخل اتاق و یه دوش چند مینی گرفت و برگشت لباس هاش پوشید میلی به غذا نداشت سمت تلوزیون رفت و یه فیلم گذاشت تا ببینه ،چشم هاش مست خواب شده بود که با صدای باز شدن در بیدار شد و روی مبل نشست . با دیدن تهیونگ که توی چهار چوب در ظاهر شد بغضی به گلوش حجوم اورد ولی جلوی خودش گرفت الان وقت گریه نبود .
تهیونگ با دیدن جونگکوک که بهش زل زده بود ابرو هاش بالا رفت .
-هنوز بیداری ؟
+منتظر بودم ببینم اقا کی تصمیم میگیره برگرده !
گفت و قدم هاش سمت اتاق قدم برداشت که الفا دستش سریع گرفت و نذاشت بره .
-الان این توله امگا قهر کرده ؟
+چه اتظاری داری الان ازم ؟
امگا را توی بغلش گرفت و روی مو هاش بوسه ای کاشت .
+ولم کن مردک عوضی .
-سرد نشو بهار نارنج ! بیشتر به خاطر خودت نیومدم خونه .
+یعنی چی ؟
با شیطنت به صورت امگا خیره شد و زمزمه کرد
-تو که نمیخوای یه الفایی توی رات کنترلش از دست بده و به فاکت بده !هوم میخوای ؟
با حرفش جونگکوک معذب کرد و نگاهش گرفت .
+پس توی رات بودی ؟
-اره
+پس این چه قیافه ایه برا خودت درست کردی ،صورتت زدی ترکوندی !
با تن صدای پایینی گفت
-توی راه مجبور شدم چند نفر سلاخی کنم .
+چی ... چیکار کردی تهیونگ ؟؟؟!!!!
اخم جدی و ترسناکی روی صورتش جا خوش کرد و به تهیونگ زل زد .
-چرا این جوری نگاه میکنی ؟ از این نگاه ها هم داشتی ما خبر نداشتیم ؟
+حالیته داری چیکار میکنی ؟کم مونده به عنوان قاتل زنجیره ای توی اخبار معرفیت کنن !《داد و عصبی 》
هر کسی جای جونگکوک بود الان باید میومدن جنازش جمع میکردن ولی این امگا جفتش بود و دوسش داشت پس سعی کرد صداش کنترل کنه و عصبانیتی که طی این چند روز داشت را سر کوک خالی نکنه با صدایی که از خشم میلرزید بهش توپید .
-میدونی چی داری میگی ؟داری رسما قاتلم میکنی !
+مگه نیستی !
داد امگا باعث شد کنترلش از دست بده و سیلی توی گوش جونگکوک بزنه ،امگا از این حرکت الفا هنوز تو شک بود اشکی که سعی در کنترلش داشت از چشم هاش پایین ریختن و گونه هاش خیس کرد . سریع به قدم هاش سرعت داد و به اتاق رفت و خودش رو تخت انداخت و با صدای بلندی زد زیر گریه .
تهیونگ هم که میترسید کار از این بدتر کنه همون جا نشست و به کاناپه تکیه داد و ساعد دستش روی چشم هاش گذاشت تا کمی بخوابه ولی انگاره اجازه ی خواب نداشت به خاطر صدای گریه های جونگکوک نفرت و عذاب وجدانی شد برای تهیونگ و تا صبح هیچ یک نخوابیدن ...
ویو صبح "کوک"
تا صبح نخوابیدم و به این فکر میکردم شاید میخواد ردم کنه ،شاید دلش زدم ،شاید میخواد ردم کنه ، و کلی شاید دیگه ای که تا اماده بشم به همشون فکر کردم کوله ام برداشتم رفتم پایین که صدام کرد.
-بیا صبحونه ات بخور .
بدون حرف رفتم و صبحونم خوردم و بلند شودم سمت در رفتم که صدای تهیونگ به گوشش رسید .
-میخوای برسونمت ؟
+ با تاکسی میرم .
و از عمارت خارج شدم و حوصله مدرسه را نداشتم و با جیهوپ و چند تا از بچه ها مدرسه را پیچوندیم و رفتیم بیرون و تا 9شب بیرون بودیم ولی من همش تو فکر تهیونگ بودم چند باری هم زنگ زده بود ولی جوابش نداده بود پیامک هم داده بود ولی سین هم نکرده بودم که دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم خونه هامون همه رفته بودن و من مونده بودم با جیهوپ ،جیهوپ هم برادرش نامجون اومد دنبالش و بردش و کلی هم سر جیهوپ غر زد که چرا مدرسه را پیچونده ، میخواستم برم خونه جیمین ولی راه زیادی بود و خیلی خسته بودم پس برگشتم خونه ....
تهیونگ اول به کوک زنگ زده بود ولی جواب نداده بود با مدرسش تماس گرفت ولی بهش گفتن امروز جونگکوک اصلا مدرسه نرفته بود و این عصبی ترش کرده بود .
- ۲۸۳
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط