ازدواج اجباری
ازدواج اجباری
Part : 3
گذاشت توی بقلش آرامش بگیره...
لونا با تمام توانش گریه میکرد توی بقل جنی بعد از اینکه تموم شد با چمای گشاد شده به جنی نگا کرد و گفت
لونا : اِی واییییی بابا گفته بود که من وسایل هامو جمع کنم
جنی : ل.......
لونا نزاشت جنی حرفشو کامل کنه سریع بلند شد و به سمت کمد رفت چمدونشو در اورد و گذاشت ی گوشه بعد شروع کرد و در کشو رو باز کرد و یه چند دست لباس برداشت
و گذاشت توی چمدون و ی دو سه تا هم کیف برداشت
و لباس های شخصي و اینا
چمدونو بست و رفت سمت ی کیف که نسبتا بزرگ بود
وسایل روتینش رو برداشت ، کرم پودر برداشت ، رژ و شونه و ....
بعد زیپ کیف رو بست و گذاشت روی چمدونش تا اینکه اونو گذاشت توی چمدونش در باز شد و مادرش پشت در بود و گفت
م.ا : لونا من واقعا متاسفم....اینا همش زیر سر اون باباته😒
حالا هم بیا شا...
لونا : (اجازه ناد مادرش حرفش رو کامل بزنه و گفت ) من شام نمیخورم
م.ا : اما...
لونا : مامان....نمیخوام
م.ا : خب پس .... آماده شو تا ی 40 دقیقه دیگه میان دنبالت
ویو لونا **
با حرف آخرش اشک تو چشم جمع شد گفت و رفت منم خیلی آروم گفتم باشه
واقعا نمیتونستم درک کنم
این یارو (نویسنده : هووووو عامو درست حرف بزن با بچممممم🔪🔪) کی هست ؟
شغلش که ما...
اِی وای منه خنگ چرا آماده نمیشممممممممم
ویو راوی **
لونا بلند شد و رفت حموم کردن بعد 15 مین از حموم اومد و رفت سمت کمد و ی لباس نسکافه ای که آستین بلد بود با شلوارش که ست بود پوشید (فصل : پاییز ، عکسشو اگه تونستم میفرستم )
بعد رفت سمت میز آرایش ، موهاشو با سشوار خوش کرد ، اتو کشید و ی کرم نرم کننده زد به دست و صورتش و ی عطر ملایم زد (عسیسم مگه داری میری عروسییی؟💅🏻😒 )
بعد 30 ثانیه
صدای تق تق زده شد و جنی اومد تو و گفت ....
Part : 3
گذاشت توی بقلش آرامش بگیره...
لونا با تمام توانش گریه میکرد توی بقل جنی بعد از اینکه تموم شد با چمای گشاد شده به جنی نگا کرد و گفت
لونا : اِی واییییی بابا گفته بود که من وسایل هامو جمع کنم
جنی : ل.......
لونا نزاشت جنی حرفشو کامل کنه سریع بلند شد و به سمت کمد رفت چمدونشو در اورد و گذاشت ی گوشه بعد شروع کرد و در کشو رو باز کرد و یه چند دست لباس برداشت
و گذاشت توی چمدون و ی دو سه تا هم کیف برداشت
و لباس های شخصي و اینا
چمدونو بست و رفت سمت ی کیف که نسبتا بزرگ بود
وسایل روتینش رو برداشت ، کرم پودر برداشت ، رژ و شونه و ....
بعد زیپ کیف رو بست و گذاشت روی چمدونش تا اینکه اونو گذاشت توی چمدونش در باز شد و مادرش پشت در بود و گفت
م.ا : لونا من واقعا متاسفم....اینا همش زیر سر اون باباته😒
حالا هم بیا شا...
لونا : (اجازه ناد مادرش حرفش رو کامل بزنه و گفت ) من شام نمیخورم
م.ا : اما...
لونا : مامان....نمیخوام
م.ا : خب پس .... آماده شو تا ی 40 دقیقه دیگه میان دنبالت
ویو لونا **
با حرف آخرش اشک تو چشم جمع شد گفت و رفت منم خیلی آروم گفتم باشه
واقعا نمیتونستم درک کنم
این یارو (نویسنده : هووووو عامو درست حرف بزن با بچممممم🔪🔪) کی هست ؟
شغلش که ما...
اِی وای منه خنگ چرا آماده نمیشممممممممم
ویو راوی **
لونا بلند شد و رفت حموم کردن بعد 15 مین از حموم اومد و رفت سمت کمد و ی لباس نسکافه ای که آستین بلد بود با شلوارش که ست بود پوشید (فصل : پاییز ، عکسشو اگه تونستم میفرستم )
بعد رفت سمت میز آرایش ، موهاشو با سشوار خوش کرد ، اتو کشید و ی کرم نرم کننده زد به دست و صورتش و ی عطر ملایم زد (عسیسم مگه داری میری عروسییی؟💅🏻😒 )
بعد 30 ثانیه
صدای تق تق زده شد و جنی اومد تو و گفت ....
- ۱۵۲
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط