در چشمهایش چیز عجیب دید بودم


در چشم‌هایش چیزۍ عجیب دیدھ بودم
اتفاقـے، آشوبـے، رخدادۍ هولناڪ از غرق
شدن در شیدایـے . خودش هم نمیدانست
کھ چہ حالـے دارد . . اما من دیدھ بودم ،
جنون او را در چشم‌هایش (꧇
دیدگاه ها (۰)

فکر کرد و بعد جواب داد: آدم‌ها دور خود را دیوار می‌کشند اما ...

‏گاهی آدم به یاد کسی گریه نمی‌کنه، اصلا آدم نمی‌فهمه چرا گری...

حرف که می زدی مرا به یاد آن تکه کاغذ متروک می انداختی که در ...

درآیی به مجلسبـرآید دل از غم،الهی درآیی ...الهی بـرآیـد ...#...

boundary of the flamespart 5دخترک نمیدانست چرا و چطور،اما ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط