یه سوپرمارکت بود کنار خوابگاه که ما همیشه موقع برگشتن از

یه سوپرمارکت بود کنار خوابگاه که ما همیشه موقع برگشتن از دانشگاه ازش خرید می کردیم.
یه فروشنده ی مسن داشت که بعد یه مدت روال دستش اومده بود، هر خریدی که می کردیم خودش به صورت پیش فرض دوتا بستنی میذاشت روشون و هزینه ی خریدامونو حساب و کتاب می کرد بعدش...
کاری ندارما، ولی برای دلخوشی هم که شده، آدم باید توی زندگیش داشته باشه کسی رو که همین قدر جزئیم که شده بلدش باشه و قلق خوشیاش دستش باشه...
حتی شده باشه به اندازه ی همون دوتا بستنی زعفرونی وسط چله ی زمستون!

#طاهره_اباذری_هریس
دیدگاه ها (۱۵)

برای مابی مفهوم ترین جمله همین است:"کاش غمِ آخرتان باشد"غم ب...

حق او با گــریه ی تنهــا نمی گردد اداپیر کن ما را خدایا در ع...

داشتم از گرما می مُردم.به راننده گفتم :" دارم از گرما می میر...

بدهکارند بعضی ها!همان هایی که میدانند با "بودنشان" حالِ یک ن...

part.53.شوگا..نامجونو سه هو.._..مبارکه ..جین..چرا..+..وقتی ر...

پارت 7از زبان برایان چونش رو گرفتم پ اوردمش سمت خودم.. در گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط