چان چان
" چان! چــان! "
فقط یک نفر بود که کریستوفر رو " چان " صدا میکرد و اون شخص، دوست پسر سابقش بود.
مینهو سمتش میدوید، هیجان زده و دلتنگ بود.
نمیتونست باور کنه پسرک عزیزش با این تیشرت سفید رنگی که حدودا براش گشاد بود به سمتش میدوه و از دیدنش انقدر خوشحاله؛ چون آخرین باری که هم دیگه رو ملاقات کردن، مینهو درحال خیانت بود.
خیانت مینهو، میتونست علتهای مختلفی داشته باشه. شاید چان به اندازهی کافی خوب نبود، شاید چون خارجی بود و زیاد کرهای بلد نبود، شاید توی بوسه مبتدی بود و هزاران شاید دیگه. حتی گاهی با خودش فکر میکرد " نکنه چون چهرهی خوبی ندارم؟ "
راستش مینهو آسیبهای روانی زیادی به چان زد؛ از حس ناکافی بودن گرفته تا احساسات بد نسبت به تصویر توی آینه. اما کی میتونست کریستوفر رو بابت دلباختگیش به اون دو تیلهی مشکی رنگ سرزنش کنه؟ هر چی که بود.. چان در مقابل مینهو، ضعیف ترین قلب ممکن بود.
حالا مینهو اینجا بود، خودش رو توی آغوش کریستوفر پرتاب کرده بود و حین نفس زدن، زمزمه میکرد " من برگشتم چان.. به خاطر تو برگشتم "
چان نمیدونست چی بگه. دلتنگ بود؟ بله! دلتنگ و دلخور؛ ولی این دلخوری دلیل خوبی برای در آغوش نگرفتن مینهو نبود.
حرفهای آخرین دیدارشون توی ذهنش مرور میشد. اون کاملا به یاد داشت که مینهو میگفت " فقط به خاطر سرگرمی باهات بودم. اسباب بازی خوبی برای پز دادن به بقیه بودی. "
و مرور همین جملهها، قطره اشکی رو روی گونهاش سر داد.
" من دوستت دارم چان... اون حرفها از ته دل نبود "
مینهو گفت و به چان نگاه کرد، لبخند میزد، لبخندی که بوی فرصت خواهی میداد.
" نمیدونی چقدر بابت اون حرفها پشیمونم.. بهم یه فرصت دیگه بده، قول میدم دیگه اذیتت نکنم... میخوام بهت بفهمونم که چقدر دوستت دارم. "
کریستوفر گوش میداد؛ نگاهش رو تقریبا دزدیده بود اما بدنش بی اختیار مینهو رو در آغوش نگه داشته بود.
" چان "
نگاهش سمت مینهو برگشت، اما مینهو دیگه لبخند نمیزد. حالت چهرهش، شدیدا بی احساس بود.
" بیدار شو. "
#چانهو #سناریو
#scenario ֪ #chanho ֪ #cross
فقط یک نفر بود که کریستوفر رو " چان " صدا میکرد و اون شخص، دوست پسر سابقش بود.
مینهو سمتش میدوید، هیجان زده و دلتنگ بود.
نمیتونست باور کنه پسرک عزیزش با این تیشرت سفید رنگی که حدودا براش گشاد بود به سمتش میدوه و از دیدنش انقدر خوشحاله؛ چون آخرین باری که هم دیگه رو ملاقات کردن، مینهو درحال خیانت بود.
خیانت مینهو، میتونست علتهای مختلفی داشته باشه. شاید چان به اندازهی کافی خوب نبود، شاید چون خارجی بود و زیاد کرهای بلد نبود، شاید توی بوسه مبتدی بود و هزاران شاید دیگه. حتی گاهی با خودش فکر میکرد " نکنه چون چهرهی خوبی ندارم؟ "
راستش مینهو آسیبهای روانی زیادی به چان زد؛ از حس ناکافی بودن گرفته تا احساسات بد نسبت به تصویر توی آینه. اما کی میتونست کریستوفر رو بابت دلباختگیش به اون دو تیلهی مشکی رنگ سرزنش کنه؟ هر چی که بود.. چان در مقابل مینهو، ضعیف ترین قلب ممکن بود.
حالا مینهو اینجا بود، خودش رو توی آغوش کریستوفر پرتاب کرده بود و حین نفس زدن، زمزمه میکرد " من برگشتم چان.. به خاطر تو برگشتم "
چان نمیدونست چی بگه. دلتنگ بود؟ بله! دلتنگ و دلخور؛ ولی این دلخوری دلیل خوبی برای در آغوش نگرفتن مینهو نبود.
حرفهای آخرین دیدارشون توی ذهنش مرور میشد. اون کاملا به یاد داشت که مینهو میگفت " فقط به خاطر سرگرمی باهات بودم. اسباب بازی خوبی برای پز دادن به بقیه بودی. "
و مرور همین جملهها، قطره اشکی رو روی گونهاش سر داد.
" من دوستت دارم چان... اون حرفها از ته دل نبود "
مینهو گفت و به چان نگاه کرد، لبخند میزد، لبخندی که بوی فرصت خواهی میداد.
" نمیدونی چقدر بابت اون حرفها پشیمونم.. بهم یه فرصت دیگه بده، قول میدم دیگه اذیتت نکنم... میخوام بهت بفهمونم که چقدر دوستت دارم. "
کریستوفر گوش میداد؛ نگاهش رو تقریبا دزدیده بود اما بدنش بی اختیار مینهو رو در آغوش نگه داشته بود.
" چان "
نگاهش سمت مینهو برگشت، اما مینهو دیگه لبخند نمیزد. حالت چهرهش، شدیدا بی احساس بود.
" بیدار شو. "
#چانهو #سناریو
#scenario ֪ #chanho ֪ #cross
- ۱۹۱
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط