♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 118・]ᕗ
موهام بین دستای و خشنش داشت کنده میشد.
منو همونجور که موهام رو گرفته بود کشید و کمی جلوتر روی زمین پرت کرد. همه بدنم درد گرفت.
توماس : جمله ام سوالی نبود کریستینا.. خبری بود..تو با من ازدواج
میکنی
مکثی کرد و گفت : راضی کردن عروس هم با خودم
و بشکنی زد. یکی از نگهباناش رفت.
توماس : بذار با گریس و جونگکوک عزیزت شروع کنیم
و همزمان با تموم شدن جمله اش دونفر زیر بازوی جونگکوک رو
در حالیکه کامل بیهوش بود گرفته بودن آوردن
و پرتش کردن کنارم
و گریس رو هم در حالیکه ضجه میزد آوردن داد پردرد کشیدم و زدم زیر گریه خودم رو به زور کنار جونگکوک کشیدم
داد میزدم اما صدام با اون دهن بسته خیلی کوتاه و اروم بود.
اشکام بی وقفه میریختن و داشتم هق هق میکردم.
جونگکوک عزیزم کاملا بیهوش و بی حرکت کنارم افتاده بود.
نکنه بلایی سرش آوردن توماس اومد جلو و دهنم رو باز کرد.
با گریه داد زدم : لعنتی چه بلایی سرش آوردی؟ اگه اتفاقی براش
بیوفته میکشمت... میکشمت لعنتی
و بلند زدم زیر گریه. دستام هنوز پشتم بسته بود و شدیدا درد میکرد و نمیتونستم تكونش بدم. با گریه به جونگکوک زل زدم
توماس کنارم چهارزانو نشست و گفت : خوب خوب..و.کریستینای عزیز.. نمایش تازه شروع شده..
با خشم فریاد زدم : به من نگو عزیز.. لعنتی کثافت با جونگکوک چیکار
کردی؟
توماس : فقط یه کمی خوابه... البته اگه تو دختر خوبی باشی..حالا به
دوستت نگاه کن...
و موهام رو گرفت و سرم رو بلند کرد. میز کوچیکی جلوی گریس گذاشتن و دستاش رو روی میز گذاشت
توماس : تو با من ازدواج میکنی
با خشم داد زدم : نه
فشار دستش رو روی موهام بیشتر کرد.
یکی از نگهباناش چاقوی بزرگی دست گرفت و دوتای دیگه دستای
گریس رو که جیغ میزد روی میز نگه داشتن و چاقو رو روی انگشت
گریس کشیدن. خون شدیدی جاری شدن.
فریاد گریس خیلی بلند شد و گریه اش بلند تر شد.
ناباور و شوکه به انگشت قطع شده گریس نگاه کردم و خیلی بلند
جیغ کشیدم.فریاد زدم : نه... نه...
انگشت گریس رو قطع کرد.جیغ بلند ترم با گریه مخلوط شد.
-نه.. ولش کنین.. ولش كنين كثافتااا...
گلوم از جیغ بلندم به شدت درد گرفته بود.
توماس : تو...با من... ازدواج میکنی
پردرد داد زدم : نه...
ᕙ[・part 118・]ᕗ
موهام بین دستای و خشنش داشت کنده میشد.
منو همونجور که موهام رو گرفته بود کشید و کمی جلوتر روی زمین پرت کرد. همه بدنم درد گرفت.
توماس : جمله ام سوالی نبود کریستینا.. خبری بود..تو با من ازدواج
میکنی
مکثی کرد و گفت : راضی کردن عروس هم با خودم
و بشکنی زد. یکی از نگهباناش رفت.
توماس : بذار با گریس و جونگکوک عزیزت شروع کنیم
و همزمان با تموم شدن جمله اش دونفر زیر بازوی جونگکوک رو
در حالیکه کامل بیهوش بود گرفته بودن آوردن
و پرتش کردن کنارم
و گریس رو هم در حالیکه ضجه میزد آوردن داد پردرد کشیدم و زدم زیر گریه خودم رو به زور کنار جونگکوک کشیدم
داد میزدم اما صدام با اون دهن بسته خیلی کوتاه و اروم بود.
اشکام بی وقفه میریختن و داشتم هق هق میکردم.
جونگکوک عزیزم کاملا بیهوش و بی حرکت کنارم افتاده بود.
نکنه بلایی سرش آوردن توماس اومد جلو و دهنم رو باز کرد.
با گریه داد زدم : لعنتی چه بلایی سرش آوردی؟ اگه اتفاقی براش
بیوفته میکشمت... میکشمت لعنتی
و بلند زدم زیر گریه. دستام هنوز پشتم بسته بود و شدیدا درد میکرد و نمیتونستم تكونش بدم. با گریه به جونگکوک زل زدم
توماس کنارم چهارزانو نشست و گفت : خوب خوب..و.کریستینای عزیز.. نمایش تازه شروع شده..
با خشم فریاد زدم : به من نگو عزیز.. لعنتی کثافت با جونگکوک چیکار
کردی؟
توماس : فقط یه کمی خوابه... البته اگه تو دختر خوبی باشی..حالا به
دوستت نگاه کن...
و موهام رو گرفت و سرم رو بلند کرد. میز کوچیکی جلوی گریس گذاشتن و دستاش رو روی میز گذاشت
توماس : تو با من ازدواج میکنی
با خشم داد زدم : نه
فشار دستش رو روی موهام بیشتر کرد.
یکی از نگهباناش چاقوی بزرگی دست گرفت و دوتای دیگه دستای
گریس رو که جیغ میزد روی میز نگه داشتن و چاقو رو روی انگشت
گریس کشیدن. خون شدیدی جاری شدن.
فریاد گریس خیلی بلند شد و گریه اش بلند تر شد.
ناباور و شوکه به انگشت قطع شده گریس نگاه کردم و خیلی بلند
جیغ کشیدم.فریاد زدم : نه... نه...
انگشت گریس رو قطع کرد.جیغ بلند ترم با گریه مخلوط شد.
-نه.. ولش کنین.. ولش كنين كثافتااا...
گلوم از جیغ بلندم به شدت درد گرفته بود.
توماس : تو...با من... ازدواج میکنی
پردرد داد زدم : نه...
- ۲۰۱
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط