مرا به خانه ام ببر

مرا به خانه ام ببر


شب آشیان شب‌زده، چکاوک شکسته‌پر
رسیده‌ام به ناکجا، مرا به خانه‌ام ببر

کسی به یاد عشق نیست، کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خودشکن تو مانده‌ای و بغض من


از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

چگونه گریه سر کنم که یار غم‌گسار نیست
مرا به خانه‌ام ببر که شهر، شهر یار نیست

مرا به خانه‌ام ببر ستاره دل‌نواز نیست
سکوت نعره می‌زند که شب ترانه‌ساز نیست

مرا به خانه‌ام ببر که عشق در میانه نیست
مرا به خانه‌ام ببر اگر چه خانه، خانه نیست

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

چگونه گریه سر کنم که یار غم‌گسار نیست
مرا به خانه‌ام ببر که شهر شهر یار نیست


دیدگاه ها (۷)

دلم گرفته استدلم گرفته‌استبه ایوان مي روم و انگشتانم رابر پو...

تنها یک برگ مانده بود …درخت گفت : منتظرت میمانم !برگ گفت : ت...

من حداقل 14حقیقت رو راجع به شما میدونم1.الان بیداری2.گوشیت ر...

یک فروشگاه شوهر فروشی در نیویورک باز شده بود که خانومها میتو...

#غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدیبا من به «جمع» مردم تنها...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

عاشقانه های شبنم

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ صبری کنیم تا ستم او چه می‌کند؟ با ای...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ باران از غروب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط