╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
🔟╯Ⓟⓐⓡⓣ

جیمین همان لحظه از دور دید که سایه‌ات ناپدید شد. اول فکر کرد از جلوی پنجره دور شده‌ای. اما چند دقیقه گذشت. برنگشتی. چراغ راهرو روشن ماند. حرکتی نبود. هیچ سایه‌ای از کنار شیشه عبور نکرد. چهره‌اش تاریک‌تر شد. زیر لب ناسزایی گفت، کوتاه و خشن. بعد بدون اینکه حتی لحظه‌ای بیشتر فکر کند، حرکت کرد. این بار آمدنش آرام و حساب‌شده نبود. هنوز بی‌صدا بود، هنوز حرفه‌ای، اما در حرکاتش عجله‌ای پنهان وجود داشت؛ چیزی که اگر هر همکار قدیمی‌ای از او می‌دید، باورش نمی‌شد. چند دقیقه بعد، پنجره‌ی تراس دوباره بی‌صدا باز شد. جیمین وارد خانه شد. همان لحظه صدای سرفه‌ی ضعیفی از راهرو شنید. به سمت صدا رفت و وقتی تو را روی زمین دید، برای لحظه‌ای تمام سردی صورتش شکست؛ خیلی کوتاه، فقط به اندازه‌ی یک پلک زدن. بعد دوباره خودش را جمع کرد. کنارت زانو زد. «هی.» تو جواب ندادی. دستش را نزدیک صورتت آورد، نفس کشیدنت را بررسی کرد. نفس داشتی، اما ضعیف و تکه‌تکه. پیشانی‌ات داغ بود. لب‌هایت خشک شده بودند. لکه‌های خون روی دستمالی که هنوز بین انگشتانت مانده بود، تیره شده بود. جیمین با صدایی پایین اما تند گفت: «لعنتی…» دستمال را آرام از دستت گرفت. بعد بدون معطلی تو را از روی زمین بلند کرد. با وجود ظاهر سرد و خشکش، حرکاتش عجیباً محتاط بود؛ انگار اگر کمی محکم‌تر بگیرد، ممکن است بشکنی. تو نیمه‌هوشیار شدی. گونه‌ات به شانه‌ی او تکیه داشت. بوی باران، چرم و همان عطر تلخ سرد به مشامت خورد. لب‌هایت به سختی تکان خوردند. «تو… دوباره…» جیمین بدون اینکه نگاهت کند گفت: «ساکت. نفس بکش.» تو چشم‌هایت را کمی باز کردی. صورتش تار بود. «واقعی‌ای؟» او تو را روی تخت اتاق خوابت گذاشت. پتوی ضخیمی رویت کشید. بعد با همان لحن خشک جواب داد: «متأسفانه.» اگر حال داشتی شاید می‌خندیدی. اما فقط نفس لرزانی کشیدی و پلک‌هایت پایین افتاد. جیمین چراغ کنار تخت را روشن کرد. اتاق، مثل باقی خانه، شیک و گران بود؛ اما این‌جا هم بوی زندگی نمی‌داد. روی میز کنار تخت چند کتاب بود که هیچ‌کدام کامل خوانده نشده بودند، یک لیوان آب قدیمی، چند قرص پراکنده و عکسی کوچک که قابش رو به پایین افتاده بود. جیمین قاب را نگاه کرد، اما دست نزد. به جای آن رفت سراغ داروها. وقتی دید چندتا از داروهایی که باید خورده می‌شدند هنوز دست‌نخورده‌اند، اخمش عمیق‌تر شد. برگشت کنار تخت. «داروهاتو نخوردی.» تو با چشم‌های بسته، خیلی آهسته گفتی: «یادم رفت.» «دروغ نگو.» چشم‌هایت را باز کردی. نگاهت خسته بود. «حوصله نداشتم.» صورت جیمین سخت شد. «حوصله نداشتی؟» تو به سقف نگاه کردی. «آره.» «داری از درد می‌افتی زمین، خون بالا میاری، تب داری، بعد می‌گی حوصله نداشتم؟» صدایش بالا نرفته بود، اما تیزی‌اش بیشتر شده بود. خشم درونش مثل تیغه‌ای زیر پوست کلماتش پنهان بود. تو آرام گفتی: «تو چرا عصبانی‌ای؟» جیمین ساکت شد. چون خودش هم جواب دقیقی نداشت. چند ثانیه فقط نگاهت کرد. بعد با صدایی سرد گفت: «از آدمایی که خودشونو رها می‌کنن خوشم نمیاد.» تو نفس کوتاهی کشیدی. لبخند تلخی گوشه‌ی لبت نشست. «من خودمو رها نکردم، جیمین… همه قبل از من این کارو کردن.» این جمله مثل چیزی سنگین بین شما افتاد. جیمین دیگر چیزی نگفت. فقط نگاهش را از تو گرفت و به پنجره‌ی تاریک اتاق خیره شد. باران پشت شیشه می‌بارید و انعکاس صورت خودش را در شیشه می‌دید؛ مردی سیاه‌پوش، سرد، بی‌احساس، با چشمانی که دیگر آن‌قدرها هم بی‌احساس نبودند. ---

🪐ادامه دارد...🪐
دیدگاه ها (۰)

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ صورتش هیچ تغییری ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 8️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ روی صفحه‌ی گوشی‌ات...

لمس نفـس هایت💕ضـربان قلبــم را بہ شمارهمی اندازد ...تو آرام ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 7️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ آن فاصله، تو نمی‌ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط