پسر پریشان و ویران از تصمیم دخترک برای گرفتن پرونده بود اگه اگه معشوقش ...

𝖙𝖗𝖚𝖊³:

«پسر پریشان و ویران از تصمیم دخترک برای گرفتن پرونده بود ...اگه اگه معشوقش میفهمید پارتنرش همون مرد سایه هاست! میفهمید که جونگ کوک همون قاتل پدر مادرشه! همون کسی که موجب تصادف شد و بعدش میخواست جون دخترم بگیره اما عاشق شد! کدوم قسمتش و باور میکرد؟چرا باید باور میکرد!‌ معلومه که نمی‌کرد پس بهترین کار پنهان کردن داستان بود! پسر انقدر درگیر ازبین بردن پرونده بود که ماشینی که در تعقیبش بود رو ندید و متوجه آن نشد! که ای کاش میشد تقدیر همانگونه که این دو رو به هم رسوند به همان گونه می‌توانست پیوند آن هارو ریشه کن کنه!»



«ا.ت خیلی با ملاحظه به دنبال جونگ کوک راه افتاده بود و ذهنش فقط مشغول تحلیل حرف و جزییاتی که در پرونده بود شده بود {مرد سایها}فردی که خودش رو J معرفی می‌کنه دختر ناگهان شک شد! این حرف...این حرف..جئون..! این فقط یک تصادفه!ا.ت قادر بر پذیرشش نبود! برای دختر مهم نبود کی می‌ره و کی میمونه فقط بودن پیش پسر مهم بود و اون رو آروم می‌کرد! اون تنها کسش بود همدمش بود!»

-----------
«ماشین پسر کنار جاده توقف کرد و به سمت تونل شهر حرکت کرد دختر خیلی با ملاحظه به گونه ای حرکت می‌کرد که گویی سایه پسر بود!‌ همان لحظه تلفن کوک زنگ خورد!‌»

جونگ کوک:الو؟

...:منم!

جونگ کوک:هرچه سریع تر قبل از گرگ و میش فردا باید این پروندرو از ا.ت بگیری و داستان این پروندرو از کتاب زندگی حذف کنی! ا.ت اگه بفهمه من همون کسیم که تمام فکر ذکرشو برای بدست آوردنش مشغول کرده...هیچ وقت نمی‌بخشتم...و من اون و از دست میدم! درسته...من برای کشتنش رفتم اما چشماش چیزی داشت...برقی داشت که نفهمیدم چجوری اما رامش شدم...من هیچ وقت نمیتونم این دختر و فراموش کنم! چون کنارش حسی رو تجربه کردم که نمیدونستم وجود داره... پس سریع این ماجرا و به اتمام برسون
میدونی؟زندگی کوتاهه و تو اگه نتونی کاری که بت گفتم رو انجام بدی زندگی تو کوتاه تر میکنم و برای همیشه به اتمام میرسونمش!

...:کار رو انجام شده فرض کن ،فعلا

«جیغ دختر بلند شد...نمیتونست نمیتونست این حجم از درد و غم و تحمل کنه! تنها کسش...کسی بود که همکسشو ازش گرفته بود!اون به کسی دل داده بود که برای مرگش نقشه کشیده بود! روز مرگ دختر بدون اون بودن بود! چون بعد اون دختر هیچ چیزی برای ازدست دادن نداشت!

جونگ کوک:...ا.ت..ا.ت! تو اینجا چیکار میکنی؟(داد)

ا.ت:(خنده ای از غم سرداد)باورم نمیشه!من همه جا دنبال کسی بود که تمام مدت جلوم وایساده بود!تو دید منو کور کردی!عشقت چشمامو کور کرده بود! تبریک میگم!تو منو نابود کردی...

جونگ کوک:نه..نه..نه من برات توضیح میدم ببی..

ا.ت:من همه چیو میدونم و برای تمام لحظاتی که پیشم بودی نمیگم مرد سایها ی بزرگ، تو بودی آقای جئون من بخاطر عشقی که داشتیم یا حداقل فکر میکنم که داشتیم پروندرو تحویل میدم ،تو پیروز شدی! ولی اگه ذره ای عشقی به من داری منو بزار و برو

جونگ کوک:ا.ت گوش کن به من،من بعد تو دست از همه ی کثافت کاریام برداشتم تو نمیتونی منو اینجوری ول کنی! من به تو احتیاج دارم...

ا.ت:ایکاش میتونستم اما یه چیزای هست که نمیشه درستشون کرد...عصبانی نباش!«ا.ت شکسته بود! درونش نابود شده بود کنترلش برای آخرین بار دست خودش بود! و می‌تونست حرف بزنه...» ترکم کن...تو برای همیشه باید بری!ولی یادت باشه من ترو فراموش میکنم و تو هیچوقت جوری که من دوست داشتم توسط کسی دوست نخواهی شد!

«ا.ت اونجا و ترک کرد جونگ کوک حرفی در مقابلش نداشت هردوشون زندگیشونو از دست داده بودن...»

۱ هفته بعد....


----------

خب عشقام اینم پارت جدید فیک به زودی تمام میشه
شرط:¹⁰لایک ¹⁰کامنت برسونیدش فرشتهام🌚★
نظرتون راجب فیک جدید چیه؟:)

#جونگکوک #بی_تی_اس #بنگتن #فیک #سناریو #حقیقت
دیدگاه ها (۲۴)

𝖙𝖗𝖚𝖊⁴:«last part»«سازمان»رییس کیم:من مطمعنم اون یه چیزهایی ف...

𝔩𝔬𝔳𝔢𝔩𝔬𝔯𝔫²تیزر فصل ²مجنون:«زندگی قماری ای بود پر از فراز و نش...

𝖙𝖗𝖚𝖊²:«با شنیدن این حرف اخمی عمیق کرد و افضود» من نمیدونم او...

𝖙𝖗𝖚𝖊¹:«بارون اروم اروم در روز اول پاییز شروع به بارش کرده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط