میتسوری با چشم‌هایی که هنوز از شوکِ آن کابوسِ سنگین می‌سو

میتسوری با چشم‌هایی که هنوز از شوکِ آن کابوسِ سنگین می‌سوخت، از خواب پرید. ساعت ۳ صبح بود. تپش قلبش آن‌قدر زیاد بود که صدای کوبیدنش را در گوش‌هایش می‌شنید. نفس‌نفس می‌زد و دستش را روی سینه‌اش گذاشته بود.

«چه خوابِ عجیبی بود... ولی...»
لبخند تلخی زد و سعی کرد گرمای بوسه‌ی توی خوابِ قبلی‌اش را به یاد بیاورد تا لرزشِ بدنش متوقف شود. «ولی... خیلی حال داد...»

دوباره چشم‌هایش را بست، به این امید که به آن دنیایِ رویایی برگردد، اما حافظه‌ی ناخودآگاهش به جایِ باغ، او را به تاریکی برد.

---

### کابوسِ میتسوری: پایانِ ناتمام
میتسوری دوباره در قلعه‌ی بی‌نهایت بود. اما اینجا دیگر خبری از نورِ ملایمِ خوابِ اول نبود. همه‌چیز در رنگ‌های سرد و خاکستری غرق شده بود. فضا بوی خون و خاکستر می‌داد.

او در آغوش اوبانای بود. اوبانای زخمی بود؛ زخم‌هایی که از همان نبردِ دویست سال پیش به جا مانده بود. هر دو روی زمینِ سرد و فلزی قلعه افتاده بودند. میتسوری تمام تلاشش را می‌کرد تا دستِ اوبانای را محکم بگیرد. او می‌خواست بگوید «نترس»، اما گلویش از بغض بسته شده بود.

اوبانای با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، سرش را به پیشانیِ میتسوری تکیه داد. میتسوری می‌توانست سردیِ بدنِ او را حس کند.
اوبانای زمزمه کرد: «این‌بار... نشد... میتسوری... متأسفم...»

میتسوری هق‌هق می‌کرد: «نه! ما با همیم! قول دادیم!»
اوبانای با نگاهی که در آن هزاران سالِ نزیسته و حسرتِ ابدی بود، لبخندی زد. خون از گوشه‌ی لبش سرازیر شد. میتسوری خواست او را ببوسد، اما هر چه نزدیک‌تر می‌شد، اوبانای در میانِ انگشتانش مثلِ غبار محو می‌شد. قلعه شروع به لرزیدن کرد و میتسوری در آن تاریکیِ مطلق، تنها ماند...

---

صبح با نوری که از لای پرده به اتاقش می‌تابید، به سختی آغاز شد. میتسوری در میانِ هق‌هق‌های ناشی از کابوس، در رختخوابش مچاله شده بود.

مامانش با لبخند وارد شد، اما با دیدنِ چهره‌یِ خیس و چشم‌هایِ قرمزِ میتسوری، لبخندش محو شد.
«دختر نازم... میتسوری؟ نمی‌خوای بیدار شی؟ مدرسه‌ات؟»

میتسوری که هنوز در فضایِ تلخِ قلعه سیر می‌کرد، با هق‌هقِ ناخودآگاه و ترس‌خورده گفت:
«وای... راست می‌گین... ببخشید... الان بیدار می‌شم...»

مامانش کنارش نشست، موهایش را نوازش کرد: «خوبی عزیزم؟ گریه کردی؟ چی شده؟ چرا باید دخترِ نازم گریه کنه، ها؟»
برای اینکه فضای سنگین را بشکند، شروع کرد به قلقلک دادنِ میتسوری. میتسوری در حالی که سعی می‌کرد خودش را جمع کند، خنده‌ای ضعیف سر داد: «مامان! نکن... باشه، باشه بیدار شدم!»

مامانش بوسه‌ای بر پیشانی‌اش زد: «پاشو دخترِ نازنینم، مدرسه‌ات دیر می‌شه. من برات چایی ریختم و کیک پختم.»

میتسوری که تازه داشت به دنیای واقعی برمی‌گشت، خنده‌ای کوتاه کرد؛ خنده‌ای که به قولِ همه، مثلِ صدای فرشته‌ها بود: «آفتاب از کدوم ور درومده که مامانِ من برام کیک پخته؟»

او لباس فرمش را پوشید، گوشیش را که حالا شارژ شده بود برداشت و با همان روحیه ی شکننده اما امیدوار، به سمت آشپزخانه رفت. عطرِ کیکِ داغ، کمی از تلخیِ کابوسِ قلعه را در ذهنش کمرنگ کرد.

او راه افتاد به سمت مدرسه، اما در ذهنش فقط یک تصویر داشت: **اوبانای.**
باید می‌دیدش. باید مطمئن می‌شد که اوبانای زنده است، کنارش است و هیچ قلعه‌ی تاریکی قرار نیست این‌بار آن‌ها را از هم بگیرد.
دیدگاه ها (۰)

---میتسوری این بار دقیقاً سر ساعت به خانه رسید؛ نه دیرتر، نه...

خانم معلم در مکثی طولانی فرو رفت. انگار تمام دنیای منطقی و ع...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر آخر بخش سوم

پارت نمیدونم چند

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط