آن لحظهی آرام، مثل یک واحه در میانهی بیابانِ مسئولیتها
آن لحظهی آرام، مثل یک واحه در میانهی بیابانِ مسئولیتهای سنگین آنها بود. برای لحظاتی، هیچکدامشان قهرمانان یو.ای یا جانشینان نیروهای بزرگ نبودند؛ فقط دو پسر بودند که بالاخره اجازه داده بودند قلبهایشان به زبان بیایند.
شوتو بازوهایش را دور شانههای دکو محکمتر کرد و او را بیشتر به خودش فشرد. گرمای سمتِ چپِ بدن شوتو، سرمایِ ناشی از خستگیِ دکو را ذوب میکرد.
دکو که صورتش را در گودی گردن شوتو پنهان کرده بود، با صدای آرامی گفت: «میدونی… همیشه فکر میکردم اگه یه روزی این حرف رو بزنم، همه چیز برام ترسناک میشه. انگار یه نقطهضعف بزرگ پیدا کردم.»
شوتو لبخند محوی زد که دکو آن را روی پوستش حس کرد. «نقطهضعف؟ ایزوکو، تو اون کسی هستی که به من یاد دادی از قدرتهام نترسم. حالا تو میخوای به من بگی که دوست داشته شدن، یه نقطهضعفه؟»
دکو سرش را عقب کشید تا بتواند در چشمان شوتو نگاه کند. چشمان خاکستری و فیروزهای شوتو در تاریکی شب، مثل دو ستاره میدرخشیدند. «نه… نه، حق با توئه. راستش… این قویترین چیزیه که تا حالا حس کردم.»
شوتو دستش را بالا آورد و یکی از تارهای سبز و نامرتب موی دکو را از روی پیشانیاش کنار زد. حرکتش بسیار ظریف و با احترام بود، انگار از شکستنِ چیزی که تازه پیدا کرده، میترسید. «پس حالا که هر دو میدونیم، قول بدیم که این رو بین خودمون نگه داریم… حداقل تا وقتی که بتونیم با خیال راحت بهش تکیه کنیم.»
دکو لبخند درخشانی زد که تمام صورتش را روشن کرد؛ همان لبخندی که شوتو همیشه در میدان نبرد به آن تکیه میکرد تا بفهمد هنوز امید باقی است. «قول میدم.»
شوتو لحظهای مکث کرد، انگار داشت با خودش کلنجار میرفت، و بعد با شیطنت ملایمی اضافه کرد: «اما… این به این معنی نیست که اجازه میدم توی تمرینات بعدی، بیشتر از من پیشرفت کنی.»
دکو خندید؛ خندهای واقعی و از ته دل که سکوت پشتبام را شکست. «اوه، پس قراره رقابت کنیم؟ فکر کنم اینجوری خیلی جالبتر شد!»
آنها هنوز در آغوش هم بودند. آسمانِ بالای سرشان همان بود و ستارهها همانطور بیتفاوت میدرخشیدند، اما برای ایزوکو و شوتو، دنیا دیگر جای قبلی نبود. آنها حالا نه تنها برای رسیدن به قلهی قهرمانی، بلکه برای رسیدن به آیندهای که هر دو در آن حضور داشتند، با هم متحد شده بودند.
شوتو آرام زمزمه کرد: «بریم پایین؟ فردا باز هم کلی تمرین داریم.»
دکو در حالی که هنوز دست شوتو را رها نکرده بود، گفت: «بریم. ولی… میشه تا پایین پلهها همینطور دستم رو بگیری؟»
شوتو دستش را محکمتر در دست دکو گره کرد. «تا هر جایی که بخوای.»
شوتو بازوهایش را دور شانههای دکو محکمتر کرد و او را بیشتر به خودش فشرد. گرمای سمتِ چپِ بدن شوتو، سرمایِ ناشی از خستگیِ دکو را ذوب میکرد.
دکو که صورتش را در گودی گردن شوتو پنهان کرده بود، با صدای آرامی گفت: «میدونی… همیشه فکر میکردم اگه یه روزی این حرف رو بزنم، همه چیز برام ترسناک میشه. انگار یه نقطهضعف بزرگ پیدا کردم.»
شوتو لبخند محوی زد که دکو آن را روی پوستش حس کرد. «نقطهضعف؟ ایزوکو، تو اون کسی هستی که به من یاد دادی از قدرتهام نترسم. حالا تو میخوای به من بگی که دوست داشته شدن، یه نقطهضعفه؟»
دکو سرش را عقب کشید تا بتواند در چشمان شوتو نگاه کند. چشمان خاکستری و فیروزهای شوتو در تاریکی شب، مثل دو ستاره میدرخشیدند. «نه… نه، حق با توئه. راستش… این قویترین چیزیه که تا حالا حس کردم.»
شوتو دستش را بالا آورد و یکی از تارهای سبز و نامرتب موی دکو را از روی پیشانیاش کنار زد. حرکتش بسیار ظریف و با احترام بود، انگار از شکستنِ چیزی که تازه پیدا کرده، میترسید. «پس حالا که هر دو میدونیم، قول بدیم که این رو بین خودمون نگه داریم… حداقل تا وقتی که بتونیم با خیال راحت بهش تکیه کنیم.»
دکو لبخند درخشانی زد که تمام صورتش را روشن کرد؛ همان لبخندی که شوتو همیشه در میدان نبرد به آن تکیه میکرد تا بفهمد هنوز امید باقی است. «قول میدم.»
شوتو لحظهای مکث کرد، انگار داشت با خودش کلنجار میرفت، و بعد با شیطنت ملایمی اضافه کرد: «اما… این به این معنی نیست که اجازه میدم توی تمرینات بعدی، بیشتر از من پیشرفت کنی.»
دکو خندید؛ خندهای واقعی و از ته دل که سکوت پشتبام را شکست. «اوه، پس قراره رقابت کنیم؟ فکر کنم اینجوری خیلی جالبتر شد!»
آنها هنوز در آغوش هم بودند. آسمانِ بالای سرشان همان بود و ستارهها همانطور بیتفاوت میدرخشیدند، اما برای ایزوکو و شوتو، دنیا دیگر جای قبلی نبود. آنها حالا نه تنها برای رسیدن به قلهی قهرمانی، بلکه برای رسیدن به آیندهای که هر دو در آن حضور داشتند، با هم متحد شده بودند.
شوتو آرام زمزمه کرد: «بریم پایین؟ فردا باز هم کلی تمرین داریم.»
دکو در حالی که هنوز دست شوتو را رها نکرده بود، گفت: «بریم. ولی… میشه تا پایین پلهها همینطور دستم رو بگیری؟»
شوتو دستش را محکمتر در دست دکو گره کرد. «تا هر جایی که بخوای.»
- ۶۹۷
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط