𝕯𝖎𝖑𝖊𝖒𝖒𝖆⁴

𝕯𝖎𝖑𝖊𝖒𝖒𝖆⁴
سه شنبه بود‌.کارات رو تموم کردی و آماده رفتن به خونه شدی.یه دفعه پیشنهاد جیمین و سرآشپز یادت اومد.باید چکار می‌کردی؟با جیمین اوکی می‌شدی و یه زندگی مثل پدرومادرت می‌ساختی؟سطح پایین و بدون پیشرفت؟یا با سرآشپزی که دو ماه نبود که می‌شناختیش اما چشم اندازه امیدوارکننده تری داشت؟هیچوقت روابط رو فقط بخاطر عشق شروع نکرده بودی.این دنیا بی‌رحم تر و داغون تر از اون بود که بخوای همچین کاری بکنی.بیماری پدرت،اجاره خونه های عقب افتاده تون و هزار خرج دیگه،با جیمین راه به جایی نمی‌بردن.ولی جیمین نزدیک ترین دوستت بود.پسری که حاضر بود همه چیزشو برای تو بده.
𓂃˖♪彡
مسیر اول
جیمین آستیناشو بالا زده بود و به شدت با سرخکن قراضه ای که مال عهد باستان بود درگیر بود.بنظرت همین کارای ساده و همین مردونگیِ پر از سادگی واست خواستنی بود.بعد از مدتی دستگاه با صدای عجیبی روشن شد.جیمین لباساشو درست کرد و رفت به سمت اتاقک کوچیکی که اسمشو اتاق پرو گذاشته بودین.منتظر موندی تا لباس عوض کنه و وقتی اومد بیرون،ناغافل بوسه ای رو گونه‌ش گذاشتی.مات و مبهوت بهت خیره شد"منظورت چی بود فرشته؟یعنی درخواستمو قبول می‌کنی؟"
"من هیچوقت یه مرد به مهربونی و جذابیت تورو از دست نمی‌دم"
این بار اون بوسیدت.هیچکس اونجا نبود که ببینه.پس مجبور نبود ازت جدا بشه.کنار گوشت زمزمه کرد"عاشقتم"
دستاتو دور گردنش انداختی و کنار گوشش گفتی"منم همینطور"
𓂃˖♪彡
مسیر دوم
از در رستوران بیرون رفتی.ماشین سرآشپز دم در بود.بدون دعوت رفتی داخل و نشستی.به جای شوکه شدن با ذوق نگات کرد"خوش اومدی یونا"
چیزی نگفتی.با لحن آرومی گفت"فکراتو کردی؟"
آروم گفتی"تو منو دوست داری؟"
صبر کرد.یکم فکر کرد و بعد گفت"اگه دوست داشتن به این معنی باشه که هرروز به شوق دیدنت میام سرکار یا اینکه هربار ظرف داغی رو جا‌به‌جا می‌کنی دلشوره آتیشم می‌زنه یا اینکه هر پولی که درمیارم فکر می‌کنم که باهاش برای تو چی بخرم یا اینکه چشمم تو کل زمین و آسمون،فقط تورو می‌بینه...من دوستت ندارم یونا.من عاشقتم.می دونم شاید تو نباشی...شاید منو نشناسی.ولی من صبرم خیلی زیاده.تا قیامت می‌شینم و نگات می‌کنم و منتظر روزی می‌مونم که تو هم منو دوست داشته باشی"
این تپش قلب چی بود؟این ذوق؟خوشحال بودی.خوشحال بودی که دوستت داشت.آروم گفتی"فکر کنم بتونم عاشقت بشم...یه روزی"
"این قشنگ ترین جوابی بود که می‌تونستی بدی!"
متین و نجیب نگاهت کرد.صورتت رو نه بدنت رو.لبخند زد و گفت"شام کجا بریم؟"
•The end•
دیدگاه ها (۳)

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐مهمونی شلوغ‌تر ا...

BTS Reaction | جرئت حقیقت وقتی جرئت می‌کنی بهشون بگی «اگه جر...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟕چند روز بعد...جیمین تقریباً کاملاً به ز...

آخرین بحث پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط