ای کاش مهم بودم ):
ای کاش مهم بودم ):
پارت ۱۲
جیمین : یه چیزی پشت گوشت است
کلارا : (دست به پشت گوشش می برد ) چیزی که نیست
جیمین : چرا هست
جیمین دست به پشت گوش کلارا می برد و با دستش یه قلب درست میکند و بیرون می آورد
کلارا : (خجالت و خنده )
جیمین : اینها
شوگا : اووووووو رو نکرده بودی
جیمین : انتظار نداری رو شما ها انجام بدهم.....راستی یه کادو برات گرفتیم
کلارا : چی
جیمین از پشت یه جعبه بیرون می آورد و جلوی کلارا می گیرد کلارا جعبه را باز میکند و با چیزی که میبیند چشمانش از خوشحالی برق می زند یه ساعت هوشمند سیاه رنگ که کناره صفحه یاقوت های سفید رنگ و داخل صفحه گل مورد علاقه کلارا یعنی رز قرمز بود
کلارا : عررررررر مرسیییییی (ذوق )
جیمین : خواهش میکنم
کلارا : خیلی خوشگله دستتون درد نکنه
جیهوپ : این کمترین کاری بود که میتوانستیم بکنیم
نامجون : فقط باید قول بدی این ساعت همیشه دستت باشه
جین : این یه نماد اینه که بدونی برادرات چقدر دوستت دارند
کلارا : چشم
کلارا بلند می شود و از آشپزخانه خارج می شود و وارد اتاقش می شود کلارا خیلی خوشحال بود آخه هیچوقت برادراش برای کادو نمیگرفتند و این اولین کادویی است که از آنها گرفته است
«فلش بک به پسرا »
تهیونگ : جیمین شنود داخلش گذاشتی
جیمین : آره خیالت راحت
شوگا : خوبه
«ساعت ۴:۳۰ دقیقه »
ویو کلارا :
برای آخرین بار به خودم نگاه کردم یه شلوار بگ سیاه با یه شومیز سفید پوشیده بودم و موهایم را دم اسبی با کمک خدمتکارا بسته بودم کیفم را برداشتم و گوشی را داخلش گذاشتم یهو یاد ساعتی که برادرام بهم دادند افتادم ولش کن امروز دست نمی کنم ولی شاید ناراحت بشوند آها ساعت را بر میدارم ولی داخل ماشین میگذارم آره خوبه ساعت را دست کردم و از اتاق خارج شدم و سمت در رفتم و کفشام را پوشیدم که داداش جیهوپ اومد
جیهوپ : داری میری
کلارا : آره
جیهوپ : مواظب باش
کلارا : چشم
در خانه را باز کردم و یهو بادیگار را دید که کنار ماشین وایساده بود لحظه ای ترسیدم
جیهوپ : چیزی شده ؟
کلارا : داداش میشه خودم پیاده برم
جیهوپ : وا برای چی
کلارا : آخه نمیخواهم با یه مرد تنها باشم
داداش جیهوپ متوجه منظور من شد
جیهوپ : عزیزم نترس باهات کاری ندارند
کلارا : ولی
جیهوپ : نترس یادت باشه داداشات مثل کوه پشتت هستند اگر خواستند باهات کاری کنم خودم اتیششون میزنم
کلارا : ممنون داداش
جیهوپ : خواهش میکنم
کلارا از خانه خارج شد و بادیگارد در را باز کرد و کلارا سوار ماشین شد که آستین لباسش بالا رفت و ساعتش معلوم شد جیهوپ که این صحنه را دید فهمید نقشه داره خوب پیش می رود و لبخند زد بادیگارد در را بست و راننده حرکت کرد جیهوپ در خانه را بست
جین : ساعت دستش بود
جیهوپ : آره
جین : خوبه
«پرش زمانی به کافه »
کلارا روی صندلی نشسته بود بادیگارد بیرون کافه وایساده بود کلارا همینجوری که آنجا نشسته بود یهو یه دستی را جلوی صورتش دید دست را کنار زد و برگشت و هارین را دید
کلارا : هارینننننننننن
کلارا هارین را بغل کرد و هارین هم متقابلاً او را بغل کرد
هارین: ولی میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
کلارا : منم
هارین از بغلش بیرون آمد و نگاهی بهش انداخت
هارین : چرا دست و پات توی گچه ( کنجکاو و نگران )
کلارا : بیا بشین برات تعریف کنم
هارین رو به روی کلارا نشست و کلارا همه چی را تعریف کرد از اتفاق آن روز تا رفتار برادراش با او
هارین : واییییییییی یعنی بالاخره رفتار برادرات باهات خوب شده
کلارا : آره از دیروز تا الان خیلی هوای منو دارند انگار دارم توی بهشت زندگی میکنم
هارین: خوشحالم که رابطه ات با برادرات خوب شده
کلارا : ولی یه چیزی خیلی منو به شک انداخته
هارین: چی
کلارا قضیه پیام آن فرد ناشناس را تعریف میکند
هارین: جدی
کلارا : آره بین دو راهی گیر افتادم نمی دونن به کدوم اعتماد کنم
هارین: منم نمیدونم چی بگم خیلی برام جای تعجب است میتونی ویس را نشونم بدی
کلارا : آره
کلارا گوشی را از داخل کیف بیرون می آورد و گوشی را روشن میکند و توی قسمت بلاک شده ها میرود پیام ها و ویس هنوز بود ویس را برای هارین پخش میکند
هارین: خیلی صداشون واقعیه
کلارا : آره لحن حرف زدن و همه چی انکار خودشان هستند
هارین: نمیدونم چی بگم
کلارا : میگم من باید برم دستشویی
هارین: میخوای بیایم کمکت
کلارا : نه خودم می رود
هارین: باشه
کلارا بلند می شود و کیف را همراه خودش می برد به داخل دستشویی نزدیک در یهو صدایی از گوشی پخش می شود ( دینگ) کلارا گوشی را بیرون می آورد
ادامه دارد.....
پارت ۱۲
جیمین : یه چیزی پشت گوشت است
کلارا : (دست به پشت گوشش می برد ) چیزی که نیست
جیمین : چرا هست
جیمین دست به پشت گوش کلارا می برد و با دستش یه قلب درست میکند و بیرون می آورد
کلارا : (خجالت و خنده )
جیمین : اینها
شوگا : اووووووو رو نکرده بودی
جیمین : انتظار نداری رو شما ها انجام بدهم.....راستی یه کادو برات گرفتیم
کلارا : چی
جیمین از پشت یه جعبه بیرون می آورد و جلوی کلارا می گیرد کلارا جعبه را باز میکند و با چیزی که میبیند چشمانش از خوشحالی برق می زند یه ساعت هوشمند سیاه رنگ که کناره صفحه یاقوت های سفید رنگ و داخل صفحه گل مورد علاقه کلارا یعنی رز قرمز بود
کلارا : عررررررر مرسیییییی (ذوق )
جیمین : خواهش میکنم
کلارا : خیلی خوشگله دستتون درد نکنه
جیهوپ : این کمترین کاری بود که میتوانستیم بکنیم
نامجون : فقط باید قول بدی این ساعت همیشه دستت باشه
جین : این یه نماد اینه که بدونی برادرات چقدر دوستت دارند
کلارا : چشم
کلارا بلند می شود و از آشپزخانه خارج می شود و وارد اتاقش می شود کلارا خیلی خوشحال بود آخه هیچوقت برادراش برای کادو نمیگرفتند و این اولین کادویی است که از آنها گرفته است
«فلش بک به پسرا »
تهیونگ : جیمین شنود داخلش گذاشتی
جیمین : آره خیالت راحت
شوگا : خوبه
«ساعت ۴:۳۰ دقیقه »
ویو کلارا :
برای آخرین بار به خودم نگاه کردم یه شلوار بگ سیاه با یه شومیز سفید پوشیده بودم و موهایم را دم اسبی با کمک خدمتکارا بسته بودم کیفم را برداشتم و گوشی را داخلش گذاشتم یهو یاد ساعتی که برادرام بهم دادند افتادم ولش کن امروز دست نمی کنم ولی شاید ناراحت بشوند آها ساعت را بر میدارم ولی داخل ماشین میگذارم آره خوبه ساعت را دست کردم و از اتاق خارج شدم و سمت در رفتم و کفشام را پوشیدم که داداش جیهوپ اومد
جیهوپ : داری میری
کلارا : آره
جیهوپ : مواظب باش
کلارا : چشم
در خانه را باز کردم و یهو بادیگار را دید که کنار ماشین وایساده بود لحظه ای ترسیدم
جیهوپ : چیزی شده ؟
کلارا : داداش میشه خودم پیاده برم
جیهوپ : وا برای چی
کلارا : آخه نمیخواهم با یه مرد تنها باشم
داداش جیهوپ متوجه منظور من شد
جیهوپ : عزیزم نترس باهات کاری ندارند
کلارا : ولی
جیهوپ : نترس یادت باشه داداشات مثل کوه پشتت هستند اگر خواستند باهات کاری کنم خودم اتیششون میزنم
کلارا : ممنون داداش
جیهوپ : خواهش میکنم
کلارا از خانه خارج شد و بادیگارد در را باز کرد و کلارا سوار ماشین شد که آستین لباسش بالا رفت و ساعتش معلوم شد جیهوپ که این صحنه را دید فهمید نقشه داره خوب پیش می رود و لبخند زد بادیگارد در را بست و راننده حرکت کرد جیهوپ در خانه را بست
جین : ساعت دستش بود
جیهوپ : آره
جین : خوبه
«پرش زمانی به کافه »
کلارا روی صندلی نشسته بود بادیگارد بیرون کافه وایساده بود کلارا همینجوری که آنجا نشسته بود یهو یه دستی را جلوی صورتش دید دست را کنار زد و برگشت و هارین را دید
کلارا : هارینننننننننن
کلارا هارین را بغل کرد و هارین هم متقابلاً او را بغل کرد
هارین: ولی میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
کلارا : منم
هارین از بغلش بیرون آمد و نگاهی بهش انداخت
هارین : چرا دست و پات توی گچه ( کنجکاو و نگران )
کلارا : بیا بشین برات تعریف کنم
هارین رو به روی کلارا نشست و کلارا همه چی را تعریف کرد از اتفاق آن روز تا رفتار برادراش با او
هارین : واییییییییی یعنی بالاخره رفتار برادرات باهات خوب شده
کلارا : آره از دیروز تا الان خیلی هوای منو دارند انگار دارم توی بهشت زندگی میکنم
هارین: خوشحالم که رابطه ات با برادرات خوب شده
کلارا : ولی یه چیزی خیلی منو به شک انداخته
هارین: چی
کلارا قضیه پیام آن فرد ناشناس را تعریف میکند
هارین: جدی
کلارا : آره بین دو راهی گیر افتادم نمی دونن به کدوم اعتماد کنم
هارین: منم نمیدونم چی بگم خیلی برام جای تعجب است میتونی ویس را نشونم بدی
کلارا : آره
کلارا گوشی را از داخل کیف بیرون می آورد و گوشی را روشن میکند و توی قسمت بلاک شده ها میرود پیام ها و ویس هنوز بود ویس را برای هارین پخش میکند
هارین: خیلی صداشون واقعیه
کلارا : آره لحن حرف زدن و همه چی انکار خودشان هستند
هارین: نمیدونم چی بگم
کلارا : میگم من باید برم دستشویی
هارین: میخوای بیایم کمکت
کلارا : نه خودم می رود
هارین: باشه
کلارا بلند می شود و کیف را همراه خودش می برد به داخل دستشویی نزدیک در یهو صدایی از گوشی پخش می شود ( دینگ) کلارا گوشی را بیرون می آورد
ادامه دارد.....
- ۴.۲k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط