دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود
#شعر_فارسی
دیدگاه ها (۱)

خدایا به من زیستنی عطا کنکه در لحظه ي مرگ بر بی ثمری لحظه اي...

#شعر_نو #سهراب_سپهری

آن لباناز آن پیش‌تر که بگویدشنیدنی‌ست.آن دست‌هابیش از آنکه گ...

#زیبا #شعر_کوتاه

───┤ ♩♬♫♪♭ ├───خیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد؛ دور عاشقان...

بوی آشنایی قدیمی

باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشبتا کنی عقده اشک از دل من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط