دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!

درراه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاحِ راه


پروین اعتصامی
دیدگاه ها (۱)

اصل ان ب وقت بودنشه...

زندگی کاش که بر وفق مرادت باشدآنکه از یاد تو را برد به یادت ...

روز ها لبخندی بچسبانيد گوشه لبتاندليلش مهم نيست، اصلا نيازی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط