"دستم پینه زده انقد نوشتم...

"دستم پینه زده انقد نوشتم...
چی فکر میکردم ، چی شد سرنوشتم...
حتی تصورش سخت بود که من یه روزی ،
این حرفارو ، بزنم به عشقم"


گاهی مسیر جاده به بن بست می رود،
گاهی تمام حادثه از دست می رود...

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند،
در راه هوشیاری خود مست می رود...

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست،
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود...

اول اگر چه با سخن از عشق آمده،
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود...

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای،
وقتی میان طایفه ای پست می رود...

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ،
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود...

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند،
وقتی غبار معرکه بنشست می رود...

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد،
آن دیگری همیشه به پیوست می رود...

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست،
تیریست بی نشانه که از شصت می رود...

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند،
اما مسیر جاده به بن بست می رود...
دیدگاه ها (۷)

امشب از فاصه ما و شما می گذرم.... این دلم ، راه مرا می نگرد....

براي رسيدن به تو، پا پيش گذاشتم... خودم را قسمت كردم، تو را ...

نمیدانم عشق کجاست...؟اصلا هست..؟آری انگار آنطرف تر ،سایه ای ...

دفتری بود که گاهی من و تومی نوشتیم در آن. . . .از غم و شادی ...

گاهی مسیر جاده به بن بست می‌رودگاهی تمام حادثه از دست می‌رود...

سناریو باکودکو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط