روی صندلی بیمارستان نشسته و در افکار خود

روی صندلی بیمارستان نشسته و در افکار خود

غوطه ور بودم که ناگهان پرستار دستی به پشتم زد و گفت تبریک میگم شما پدر شدید. یک دفعه حس عجیبی بهم دست داد بلند

شدم

.

.

.

.

سینه ام رو جلو دادم و رفتم تمام کولرهای بیمارستان رو خاموش کردم...



تقدیم به همه باباها😉
دیدگاه ها (۱)

چرخه ی زندگی مردهای امروزی:بچگی :مامان ذلیلجوانی:دوست دختر ذ...

ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﺯ ﺳﺮﻛﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﮕﻢﺳﻼﻡ ﺑﺎﺑﺎ!ﻣﻴﮕﻪ :ﺑﺒﻴﻦ دخترم:...

بابام اعتقاد داره سبزیو نباید زیاد شست تا خواصش ازبین نره،یه...

ﺩﯾﺪﻳﻦ ﺗﻮ ﻓﻴﻠﻤﺎ:ﺗﺎ یکی ﺗﻴﺮ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ ﻭ میفته ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻪ ﺭفیقاﺵ ﻣﻴﮕﻪ...

5 minutes to deathPart 26ویو والریابا دردی که تو تک تک نقاط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط