#P𝗔R𝗧 : 99

#P𝗔R𝗧 : 99
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................

لارا چند قدم از تخت فاصله گرفت و بعد، بی‌اختیار خودش را به شیشه‌ی پنجره رساند.
نور بیرون کم‌جان بود؛ نه آن‌قدر روشن که امید بدهد، نه آن‌قدر تار که همه‌چیز را محو کند. فقط کافی بود تا صورتش توی شیشه جابه‌جا شود و خودش را طوری ببینَد که انگار کسی دیگر است...
چشم‌هاش تار بود، اما نه از خواب. از فکر.

زیر لب گفت:دیگه... نه.

اما تهِ نگاهش یک حقیقت تلخ می‌چرخید.
این “نه” برای پایان نبود...
این “نه” فقط یک تفسیرِ دیگر داشت
.
.
.
روز بعد، لارا توی اتاقش نشسته بود.
لباسش مرتب بود، ولی آرام نبود.
انگار هر عضله‌اش آماده‌ی حرکت بود، اما هیچ فرمانی از طرف دلش نمی‌آمد.

ذهنش مثل یک پرده‌ی پاره، از هم باز می‌شد:
آدرس...
یک پیام...
و نامِ “jk -” که مثل خنجر روی فکرش می‌ماند.

سرش را کمی خم کرد، کف دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و آرام آرام نفس کشید؛
اما هر نفس، جای خالیِ جواب را بیشتر می‌کرد.

آن‌قدر درگیر بود که... مغزش درد می‌گرفت.
نه دردِ معمولی. دردِ عصبی؛ دردِ بی‌قراریِ بی‌پناهی.

چند بار پلک زد...
انگار اگر پلک‌هاش را ببندد، واقعیت عقب می‌رود.
ولی واقعیت عقب نمی‌رفت.

صدای در اومد

در اتاق با ضربه‌ی کوتاهی باز شد.
جونهی داخل آمد، آرام راه رفت اما در نگاهش چیزی بود که آرامش واقعی را نمی‌شد باور کرد.

کنار لارا نشست. خیلی نزدیک. آن‌قدر که لارا حس کرد کسی دارد حواسش را جمع می‌کند.
با نگرانی گفت:الان بهتری؟

لارا سری تکان داد:

+اره

جونهی با حرکتی کوچک سر تکان داد؛
مثل کسی که می‌داند درونِ بیمار بیشتر خراب است.

بعد از اتاق، سریع رفت سراغ وسیله‌اش..گوشی.
گوشی را بیرون آورد، صدا را پایین آورد و با عجله به بخش پیام‌ها رفت.

همان‌طور که گوشی را در دست گرفته بود، به سمت لارا چرخید و با تندی و نگرانی گفت:این... رو می‌بینی؟

گوشی را جلو گرفت؛ پیام را نشان داد. متن داخلش مثل یک تهدیدِ شیرین بود:

«اگه میخوای بدونی من کیم به این.....ادرس بیا یادت باشه تنها بیای عزیزم jk -»

لارا چشم‌هایش گرد شد.
انگار مغزش یک لحظه خاموش شد، بعد روشن شد با صدای ترس.
با تردید پرسید:این...پیام این برای توعه؟

جونهی محکم جواب داد، بدون اینکه یک لحظه مکث کند:نه... از طرف جک به کیم لارا...

بعد مکث کرد، اما صدایش هنوز جدی بود:

جونهی:ولی نمیزارم بری. خواستم نشونت بدم فقط... تا بدونی پشت این قضیه چی خوابیده.

لارا بلند شد؛ اما جونهی نذاشت

لارا مثل کسی که تصمیمش را گرفته باشد، از جا بلند شد.
چشم‌هایش حالا دیگر تار نبود تیز و مصمم شده بود. حتی اگر ترس هم داشت، ترسش را می‌بلعید.

+باید برم

همین دو کلمه برای جونهی کافی بود که کنترلش را از دست بدهد.
جونهی هم بلند شد؛ اما این بار نه آرام.
با عصبانیت، با حرص، با ترسِ پنهانی که گلو را فشار می‌داد، گفت:یعنی چی بری لارا؟ اجازه نمیدم!

لارا با اخم و صدای محکم جواب داد:گفتم که... باید بفهمم کیه و از من چی می‌خواد.

جونهی چند قدم نزدیک‌تر شد.
نگاهش مستقیم بود همان نگاهِ کسی که نمی‌خواهد حقیقت تلخ را بپذیرد، ولی ناچار است.

جونهی:چرا نمیفهمی جونت در خطره؟

لارا دستش را کمی بالا آورد؛ انگار دارد یک چیزی را از خودش دور می‌کند:

+اگه می‌خواست منو بکشه... زودتر از اینا این کارو می‌کرد

بعد با لحنِ سردتر و محکم‌تر اضافه کرد:

+هدفِ من نیستم...

کلماتش کامل نشده بود که جونهی کلافه شد.
یک لحظه چشم‌هاش گیر کرد روی صورت لارا و بعد، با عصبانیت دستی به موهاش کشید مثل کسی که نمی‌داند چطور جلوی فاجعه را بگیرد.

جونهی با صدایی شکسته ولی تند گفت:پس منم باهات میام!

لارا لحظه‌ای سکوت کرد.
به جای پاسخ، نگاهش را پایین انداخت مثل اینکه بین “حق با جونهی” و “حق با خودش” گیر کرده باشد.

بعد آرام‌تر، اما با اخم گفت:ببین... انقد لجبازی نکن.

نفس عمیق کشید، بعد جمله‌اش را با حقیقتِ تلخ تمام کرد:

+من چیزیم نمی‌شه... اگه الان نتونم برم، تا آخر عمر نمی‌تونم خودمو ببخشم.

جونهی چند ثانیه به لارا خیره ماند؛ مثل اینکه می‌خواست حرفی بیشتر بزند، اما کوتاه آمد.
بالاخره رو به در رفت.

کمی بعد، صدای بسته شدن در، اتاق را محکم‌تر از قبل ساکت کرد.

لارا همان‌جا نماند.
به سرعت اما با دقت شروع کرد به عوض کردن خودش.
دیدگاه ها (۱۵)

#P𝗔R𝗧 : 100#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 101#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 98#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 97#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 86#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط