دیدم و می آمد از مقابل من دوش

دیدم و می آمد از مقابل من دوش
خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
آه کز آن خنده آشکار شکفتم
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
ناله فرو ماند در پس لب خاموش
غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
دوخته بر روی من نگاه غم انگیز
دیگر در خنده اش امید و صفا نیست
راحت جان نیست عشق نیست وفا نیست
دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز
می نگرم در خیال و می شنوم باز
می رود و می دهد به گوش من آواز
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
دیدگاه ها (۰)

ز داغ عشق تو خون شد دل چو لالهٔ من فغان که در دل تو ره نیافت...

چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشتنامهربان من که به ناز از ...

بی مرغ آشیانه چه خالی ستخالی تر آشیانه مرغیجفت خود جداستآه ا...

«وقتی دیدم زمانه با من سر جنگ دارد و به پرورش اراذل و جُهال ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁹ ات : از اون تعریف ن...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹⁰ موقع شام توی رستور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط