𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p21
تهیونگ دستش رو داخل موهاش برد:« خیلی راحت میگی فقط امروز رو رد کنم! اگر حتی از خیس شدن بدم بیاد، اونوقت چی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت:«اون وقت لازم نیست زیرش وایستی. از کنارش رد شو. یه چتر بگیر. هر جور راحتتری.»
تهیونگ با حالتی تهاجمی به جونگکوک پرید:« اگر هیچ کدومش راحت نبود چی؟ اگر حتی آفتاب هم آزاردهنده بود چی؟»
جونگکوک کمی فکر کرد و با انگشت اشارش عینکش رو به عقب هدایت کرد:« مجبور نیستی عاشق بارون یا آفتاب باشی. از جاهایی که سایه هست عبور کن. »
تهیونگ دست به کمر ایستاد و خنده ی عصبی ای کرد:« دلایلت برای زندگی خیلی کوچیکن. »
جونگکوک مکث کرد. بعد نگاهش رو از محیط اطراف گرفت و به تهیونگ داد:« تاحالا شده فکر کنی شاید این ماییم که زندگی رو بزرگ کردیم؟ شاید به وجود اومدنمون دلیل خاصی نداره، مثلا، مثل یه اتفاق؟ زندگی همینه.. ما برای دلایل کوچک زندهایم. »
تهیونگ با دندون هاش به سمت پوست لبش حمله ور شد.
بی تفاوت نسبت به سوزش لب هاش گفت:« ولی اگر دلایلمون برای مردن بزرگتر باشه، اون وقت چی؟»
جونگکوک مکثی کرد. بعد آروم گفت:« دلایل مردن بیشتر از دلایل زنده بودن به چشم میان. چون درد ها فریاد میکشن و دلیل های زندگی آرومن.
میدونی، مردم دنبال یه چیز خاص و بزرگ برای زندگی کردنن. اما به نظر من، زندگی توی همین چیزهای کوتاه خلاصه میشه. خوردن غذایی که دوست داری، صحبت با کسی که بهت حس خوبی میده و هرچیزی که تقریبا یک عادته.. »
تهیونگ قدمی عقب رفت و پوزخندی زد:« عادت ها؟ تو میخوای من برای عادت ها زندگی کنم؟»
جونگکوک نگاه مهربونی به سر تا پای تهیونگ انداخت:« و بعضی وقت ها عادت ها کمک نمیکنن. میدونی، مرگ نیاز به دلیل نداره، اما حتی یک چیز کوچیک میتونه باعث بشه بخوای زنده بمونی.. پس دلیل خودتو پیدا کن. »
تهیونگ خواست چیزی بگه.. خواست دوباره پوزخند بزنه و با تندی حرفش رو قطع کنه. اما کلمات در گلوش خشک شده بودن. تهیونگ قبلا همچین بحث هایی با آدم های دیگه رو تجربه کرده بود. همشون بعد از یک دقیقه خسته میشدن و میگفتن « پس برو بمیر، برو خودتو بکش. فقط سریعتر برو که اگر نری از آزاردهنده بودنت خودکشی میکنم. »
اما اون مرد، تا تهش دنبال دلیلی قانع کننده بود تا تهیونگ رو به زندگی امیدوار کنه.
جونگکوک با صدای بم و لحن مهربونش جلو اومد:« من متوجهم که شاید دلیلی برای زندگی نداشته باشی. و من چیز زیادی از زندگیت نمیدونم.. نمیدونم پشت تلفن چه حرف هایی بهت زدن و چه چیزهایی شنیدی.. نمیدونم قبلا چه درد هایی کشیدی.. اما اگر هیچ دلیلی برای زندگی نبود، من با تو در این بی معنایی هستم. »
حرفای این پارتو همیشه میخواستم بزنم
۱۱۰ لایک ۱۰۰ کامنت
p21
تهیونگ دستش رو داخل موهاش برد:« خیلی راحت میگی فقط امروز رو رد کنم! اگر حتی از خیس شدن بدم بیاد، اونوقت چی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت:«اون وقت لازم نیست زیرش وایستی. از کنارش رد شو. یه چتر بگیر. هر جور راحتتری.»
تهیونگ با حالتی تهاجمی به جونگکوک پرید:« اگر هیچ کدومش راحت نبود چی؟ اگر حتی آفتاب هم آزاردهنده بود چی؟»
جونگکوک کمی فکر کرد و با انگشت اشارش عینکش رو به عقب هدایت کرد:« مجبور نیستی عاشق بارون یا آفتاب باشی. از جاهایی که سایه هست عبور کن. »
تهیونگ دست به کمر ایستاد و خنده ی عصبی ای کرد:« دلایلت برای زندگی خیلی کوچیکن. »
جونگکوک مکث کرد. بعد نگاهش رو از محیط اطراف گرفت و به تهیونگ داد:« تاحالا شده فکر کنی شاید این ماییم که زندگی رو بزرگ کردیم؟ شاید به وجود اومدنمون دلیل خاصی نداره، مثلا، مثل یه اتفاق؟ زندگی همینه.. ما برای دلایل کوچک زندهایم. »
تهیونگ با دندون هاش به سمت پوست لبش حمله ور شد.
بی تفاوت نسبت به سوزش لب هاش گفت:« ولی اگر دلایلمون برای مردن بزرگتر باشه، اون وقت چی؟»
جونگکوک مکثی کرد. بعد آروم گفت:« دلایل مردن بیشتر از دلایل زنده بودن به چشم میان. چون درد ها فریاد میکشن و دلیل های زندگی آرومن.
میدونی، مردم دنبال یه چیز خاص و بزرگ برای زندگی کردنن. اما به نظر من، زندگی توی همین چیزهای کوتاه خلاصه میشه. خوردن غذایی که دوست داری، صحبت با کسی که بهت حس خوبی میده و هرچیزی که تقریبا یک عادته.. »
تهیونگ قدمی عقب رفت و پوزخندی زد:« عادت ها؟ تو میخوای من برای عادت ها زندگی کنم؟»
جونگکوک نگاه مهربونی به سر تا پای تهیونگ انداخت:« و بعضی وقت ها عادت ها کمک نمیکنن. میدونی، مرگ نیاز به دلیل نداره، اما حتی یک چیز کوچیک میتونه باعث بشه بخوای زنده بمونی.. پس دلیل خودتو پیدا کن. »
تهیونگ خواست چیزی بگه.. خواست دوباره پوزخند بزنه و با تندی حرفش رو قطع کنه. اما کلمات در گلوش خشک شده بودن. تهیونگ قبلا همچین بحث هایی با آدم های دیگه رو تجربه کرده بود. همشون بعد از یک دقیقه خسته میشدن و میگفتن « پس برو بمیر، برو خودتو بکش. فقط سریعتر برو که اگر نری از آزاردهنده بودنت خودکشی میکنم. »
اما اون مرد، تا تهش دنبال دلیلی قانع کننده بود تا تهیونگ رو به زندگی امیدوار کنه.
جونگکوک با صدای بم و لحن مهربونش جلو اومد:« من متوجهم که شاید دلیلی برای زندگی نداشته باشی. و من چیز زیادی از زندگیت نمیدونم.. نمیدونم پشت تلفن چه حرف هایی بهت زدن و چه چیزهایی شنیدی.. نمیدونم قبلا چه درد هایی کشیدی.. اما اگر هیچ دلیلی برای زندگی نبود، من با تو در این بی معنایی هستم. »
حرفای این پارتو همیشه میخواستم بزنم
۱۱۰ لایک ۱۰۰ کامنت
- ۱.۷k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط