لجباز_عاشق ☆》
لجباز_عاشق ☆》
#part_3
+ من بچه نیستم(اخم)
...............................
_ بیاین اینو از اینجا جمعش کنید
همه بادیگارد ها: چشم
ویو نویسنده:
بادیگارد ها جنگکوک رو بلند کردن و بردن داخل عمارت و بهش لباس جدید دادن
ویو جنگکوک:
منو بردن بالا و بهم لباس دادن
حموم هم بهم نشون دادن
رفتم داخل حموم و دوش رو باز کردم
اب روی زخم هام سُر میخورد
+ هیچ وقت اون لعنتی رو نمیبخشم(توی دلش)
ویو بعد از حمام کردن"
داشتم لباس میپوشیدم که در اتاق به صدا در امد
+ بیا تو
لینا(یکی از خدمت کار ها)
لینا: ارباب گفتن بیاین پایین
+ چرا
لینا: از خودشون بپرسید
اون دختر رفت بیرون
منم رفتم پایین
اون عو*ضی روی کاناپه نشسته بود و یکی از پاهاش روی دیگری بود
_ بیا بشین
جنگکوک روی یه صندلی نشست
_ خب الان بگو ببینم چرا امدی توی شرکت من و چی تقصیر منه
جنگکوک دوباره با به یاد اوردن اون صحنه اخم هاش توی هم رفت
+ تو عو*ضی باعث شدی من خانوادمو از دست بدم
میدونی چقدر روی پدرم فشار گذاشتی که پول تو رو بده(بلند/بغض)
اون داشت به هر دری میزد تا پول تو رو بده
و اخرین راه این بود که از پدر بزرگم پول بگیره ما رابطی خوبی با پدر بزرگم نداریم اون ما رو از خونش بیرون کرد و برای همین پدرم از پول خواست
توی راه تصادف کردیم و همه مردن بجز من
مامانم داشت جون میداد و اخرین حرفشو به من گفت
اون گفت اگه زنده موندم پول توی عو*ضی رو بدم
با سختی از ماشین امدم بیرون و با لباسای زخمی به سمت بیمارستان حرکت کردم(گریه)
جَسد مامان بابام سوخته بود
با دی ان ای تونستن شناسایی شون کنند..................
............
ادامه دارد...................
#part_3
+ من بچه نیستم(اخم)
...............................
_ بیاین اینو از اینجا جمعش کنید
همه بادیگارد ها: چشم
ویو نویسنده:
بادیگارد ها جنگکوک رو بلند کردن و بردن داخل عمارت و بهش لباس جدید دادن
ویو جنگکوک:
منو بردن بالا و بهم لباس دادن
حموم هم بهم نشون دادن
رفتم داخل حموم و دوش رو باز کردم
اب روی زخم هام سُر میخورد
+ هیچ وقت اون لعنتی رو نمیبخشم(توی دلش)
ویو بعد از حمام کردن"
داشتم لباس میپوشیدم که در اتاق به صدا در امد
+ بیا تو
لینا(یکی از خدمت کار ها)
لینا: ارباب گفتن بیاین پایین
+ چرا
لینا: از خودشون بپرسید
اون دختر رفت بیرون
منم رفتم پایین
اون عو*ضی روی کاناپه نشسته بود و یکی از پاهاش روی دیگری بود
_ بیا بشین
جنگکوک روی یه صندلی نشست
_ خب الان بگو ببینم چرا امدی توی شرکت من و چی تقصیر منه
جنگکوک دوباره با به یاد اوردن اون صحنه اخم هاش توی هم رفت
+ تو عو*ضی باعث شدی من خانوادمو از دست بدم
میدونی چقدر روی پدرم فشار گذاشتی که پول تو رو بده(بلند/بغض)
اون داشت به هر دری میزد تا پول تو رو بده
و اخرین راه این بود که از پدر بزرگم پول بگیره ما رابطی خوبی با پدر بزرگم نداریم اون ما رو از خونش بیرون کرد و برای همین پدرم از پول خواست
توی راه تصادف کردیم و همه مردن بجز من
مامانم داشت جون میداد و اخرین حرفشو به من گفت
اون گفت اگه زنده موندم پول توی عو*ضی رو بدم
با سختی از ماشین امدم بیرون و با لباسای زخمی به سمت بیمارستان حرکت کردم(گریه)
جَسد مامان بابام سوخته بود
با دی ان ای تونستن شناسایی شون کنند..................
............
ادامه دارد...................
- ۳۴۴
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط