در سایه ی گذشته🌑
در سایه ی گذشته🌑
# قسمت ششم: «تصادف دوباره»
---
### دانشگاه — صبح روز بعد
ناروتو، با یه ساندویچ تو دهنش، داشت با عجله میدوید سمت کلاس. دیشب تا دیروقت بیدار مونده بود و به یه پسر با موهای مشکی فکر کرده بود که اصلاً نمیفهمید چرا اینقدر ذهنش رو مشغول کرده.
**ناروتو:** *(با خودش، غرغر)* مسخرهست... چرا اصلاً دارم به یه غریبه فکر میکنم که حتی شمارهشم نگرفتم...
پیچید دور یه گوشه، سرش پایین بود — و دوباره، درست مثل شب بارونی، محکم به یکی خورد.
**BOOM!**
اینبار، هر دو تونستن خودشونو نگه دارن و نیفتن. ناروتو سرش رو بالا آورد — و خشکش زد.
**ناروتو:** *(با چشمای گشاد)* تو...!
روبهروش، با یه کولهپشتی رو دوش و یه فنجون قهوه تو دست، ساسکه ایستاده بود — با همون قیافهی بیتفاوت، فقط اینبار یه ابرو بالا رفته بود.
**ساسکه:** *(با پوزخند)* باز تو. فکر کنم این عادتته که به مردم بکوبی.
**ناروتو:** *(هول، صورتش قرمز میشه)* من... من نکوبیدم! تو یهو از پشت گوشه اومدی!
**ساسکه:** *(نگاهی به دوروبر میندازه)* اینجا... دانشگاه توئه؟
**ناروتو:** *(هنوز گیج)* آره چرا... صبر کن... تو هم اینجا درس میخونی؟!
**ساسکه:** *(با یه لبخند محو، تقریباً بامزه)* ظاهراً. رشتهی حقوق. سال دومم.
**ناروتو:** *(با ناباوری، بعد یهو با هیجان بیحد)* چیییی؟! منم سال دومم! چطور تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم؟!
**ساسکه:** *(شونه بالا میندازه)* شاید چون همیشه داری با سرعت نور میدوی و به مردم میکوبی.
**ناروتو:** *(با حرص، ولی نمیتونه جلوی خندهش رو بگیره)* هی!
---
### چند دقیقه بعد — راهرو دانشگاه، کنار هم قدم میزنن
بدون اینکه خودشون بفهمن چطور، شروع کردن با هم راه رفتن، انگار طبیعیترین چیز دنیا بود.
**ناروتو:** خب... اون شب، از دست اون قلدرا نجاتم دادی. هنوز بهت مدیونم.
**ساسکه:** *(با یه نگاه کنجکاو)* چرا اصلاً افتاده بودی دنبالت؟
ناروتو یه لحظه مکث کرد. چهرهش یهکم جدیتر شد.
**ناروتو:** *(سعی میکنه سبک بگیره، ولی یه سایهی غم تو صداشه)* آه... داستانش درازه. کلاً از بچگی تو یتیمخونه بزرگ شدم، همیشه یه بهونهای پیدا میکردن اذیتم کنن.
ساسکه، که انتظار همچین جوابی رو نداشت، یه لحظه ساکت موند. یه چیزی تو خودش، یه همدردی ناخواسته، تکون خورد.
**ساسکه:** *(آرومتر از قبل)* متأسفم.
**ناروتو:** *(با یه لبخند بزرگ، سریع جو رو عوض میکنه)* نه بابا! اصلاً مهم نیست! من قویام، خودم میتونم از پسشون بربیام! فقط... اون شب یهکم بد شانس بودم.
ساسکه نگاهش کرد — این پسر عجیبغریب، که با وجود یه گذشتهی سخت، اینقدر روشن و پرانرژی مونده بود. یه چیزی تو این تضاد، براش جذاب بود.
**ساسکه:** *(بدون فکر، ناگهانی)* گشنته؟
**ناروتو:** *(جا میخوره)* ها؟
**ساسکه:** *(خودشم از حرفش یهکم غافلگیر شده، ولی ادامه میده)* ناهار. با من بیا. بهعنوان... جبران اون شب.
**ناروتو:** *(با چشمای برقزده)* جدی میگی؟! باشه باشه! ولی هشدار میدم، من خیلی میخورمها!
**ساسکه:** *(با پوزخند)* حدس میزدم.
هر دو، بدون اینکه به زبون بیارن، یه حس گرم و آشنا رو حس میکردن — انگار میدونستن این شروع یه چیز بزرگتره.
---
پایان قسمت ششم!
# قسمت ششم: «تصادف دوباره»
---
### دانشگاه — صبح روز بعد
ناروتو، با یه ساندویچ تو دهنش، داشت با عجله میدوید سمت کلاس. دیشب تا دیروقت بیدار مونده بود و به یه پسر با موهای مشکی فکر کرده بود که اصلاً نمیفهمید چرا اینقدر ذهنش رو مشغول کرده.
**ناروتو:** *(با خودش، غرغر)* مسخرهست... چرا اصلاً دارم به یه غریبه فکر میکنم که حتی شمارهشم نگرفتم...
پیچید دور یه گوشه، سرش پایین بود — و دوباره، درست مثل شب بارونی، محکم به یکی خورد.
**BOOM!**
اینبار، هر دو تونستن خودشونو نگه دارن و نیفتن. ناروتو سرش رو بالا آورد — و خشکش زد.
**ناروتو:** *(با چشمای گشاد)* تو...!
روبهروش، با یه کولهپشتی رو دوش و یه فنجون قهوه تو دست، ساسکه ایستاده بود — با همون قیافهی بیتفاوت، فقط اینبار یه ابرو بالا رفته بود.
**ساسکه:** *(با پوزخند)* باز تو. فکر کنم این عادتته که به مردم بکوبی.
**ناروتو:** *(هول، صورتش قرمز میشه)* من... من نکوبیدم! تو یهو از پشت گوشه اومدی!
**ساسکه:** *(نگاهی به دوروبر میندازه)* اینجا... دانشگاه توئه؟
**ناروتو:** *(هنوز گیج)* آره چرا... صبر کن... تو هم اینجا درس میخونی؟!
**ساسکه:** *(با یه لبخند محو، تقریباً بامزه)* ظاهراً. رشتهی حقوق. سال دومم.
**ناروتو:** *(با ناباوری، بعد یهو با هیجان بیحد)* چیییی؟! منم سال دومم! چطور تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم؟!
**ساسکه:** *(شونه بالا میندازه)* شاید چون همیشه داری با سرعت نور میدوی و به مردم میکوبی.
**ناروتو:** *(با حرص، ولی نمیتونه جلوی خندهش رو بگیره)* هی!
---
### چند دقیقه بعد — راهرو دانشگاه، کنار هم قدم میزنن
بدون اینکه خودشون بفهمن چطور، شروع کردن با هم راه رفتن، انگار طبیعیترین چیز دنیا بود.
**ناروتو:** خب... اون شب، از دست اون قلدرا نجاتم دادی. هنوز بهت مدیونم.
**ساسکه:** *(با یه نگاه کنجکاو)* چرا اصلاً افتاده بودی دنبالت؟
ناروتو یه لحظه مکث کرد. چهرهش یهکم جدیتر شد.
**ناروتو:** *(سعی میکنه سبک بگیره، ولی یه سایهی غم تو صداشه)* آه... داستانش درازه. کلاً از بچگی تو یتیمخونه بزرگ شدم، همیشه یه بهونهای پیدا میکردن اذیتم کنن.
ساسکه، که انتظار همچین جوابی رو نداشت، یه لحظه ساکت موند. یه چیزی تو خودش، یه همدردی ناخواسته، تکون خورد.
**ساسکه:** *(آرومتر از قبل)* متأسفم.
**ناروتو:** *(با یه لبخند بزرگ، سریع جو رو عوض میکنه)* نه بابا! اصلاً مهم نیست! من قویام، خودم میتونم از پسشون بربیام! فقط... اون شب یهکم بد شانس بودم.
ساسکه نگاهش کرد — این پسر عجیبغریب، که با وجود یه گذشتهی سخت، اینقدر روشن و پرانرژی مونده بود. یه چیزی تو این تضاد، براش جذاب بود.
**ساسکه:** *(بدون فکر، ناگهانی)* گشنته؟
**ناروتو:** *(جا میخوره)* ها؟
**ساسکه:** *(خودشم از حرفش یهکم غافلگیر شده، ولی ادامه میده)* ناهار. با من بیا. بهعنوان... جبران اون شب.
**ناروتو:** *(با چشمای برقزده)* جدی میگی؟! باشه باشه! ولی هشدار میدم، من خیلی میخورمها!
**ساسکه:** *(با پوزخند)* حدس میزدم.
هر دو، بدون اینکه به زبون بیارن، یه حس گرم و آشنا رو حس میکردن — انگار میدونستن این شروع یه چیز بزرگتره.
---
پایان قسمت ششم!
- ۲۲۳
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط