3 تفنگدار )

3 تفنگدار )
پارت ۱۷۰


یوری : تحت فشارش نذارین اون بارداره انگار همون طور که تهیـ... پزوخندی زیر لبی زد سپس با جدیت گفت
یوری : برادر کوچکتر بنده براش مهم نیست برای شما هم مهم نیست ؟
جیمین : معلومه که برای ما مهمه ولی ما باید دلیله اینکه تهیونگ میگه پدر اومد بچه نیست رو بدونیم درسته ؟
با جدیت گفت سپس آرنج هایش را روی زانویش گذاشت چشم به جونگکوک گفت
جیمین : جونگکوک! .. میخواهی چیکار کنی ؟
جونگکوک لبش را تر نمود سپس خشن روبه هاری کرد
جونگکوک: وسایل ما رو جمع کن عاری میریم
اون سوک تند نگاهش کرد بلافاصله هاری از روی مبل بلند شد سپس جلویش ایستاد ..
هاری : کجا میریم ؟
جونگکوک: نمیتونم با کسی که به خواهم تهمت زده زندگی کنم با اون سوک میریم خارج از کشور
جیمین تند بلند سد سپس شوکه حاصل از نگرانی گفت
جیمین : بانده ما چی میشه ن..میشـ..
ولی جونگکوک تند نگاهش کرد و عصبی گفت ..
جونگکوک: اون باعث شد زندگی خوب ما خراب بشه
تهیونگ: درست نیست
همه سمت تهیونگ چرخیدن سپس با اخم جونگکوک مواجه شد جونگکوک همچنین کم تر از طوفان نبود بلکه عصبی با بلند صدا گفت
جونگکوک: چی درست نیست اینکه به خواهرم آنگ خیانت زدی میتونم باهات کار کنم ؟
تهبونگ جدی نگاهش کرد سپس دست تو جیب شلوار برد و با آن موهای ریخته روی پیشانی و اخم جدی اش آروم گفت
تهیونگ : کارو با زندگی شخصی همراه نکن جونگکوک! ‌...
جونگکوک پوزخند ای زد سپس گوشه لبش را گزید ...
جونگکوک: من حرفمو زدم با همسرم و خواهرم میریم !
یوری : بس کن اوپا نرو لطفا این خانواده رو خراب نکن
هاری : به نظرت این آدمای که حق هیچی رو ندارن اصلا این خیالشان هست ؟
تهیونگ به خوبی طعنه هاری را دریافت نمود ولی سختی نگفت آه ای از ته قلبش کشید و تنها یک نگاه شکسته ای بهش دوخت ... اون سوک نرم اشک هایش را پاک نمود ولی سکوت کرد یوری بلند شد سپس در کنار تهیونگ ایستاد آروم گفت
یوری : ترو خدا خرابش نکنید
جونگکوک روبه اون سوک و هاری نمود سپس بلند گفت
جونگکوک: هاری اون سوک بریم ! ..
اون سوک سخت سبک گلویش را بالا و پایین کرد سپس جلو تهیونگ ایستاد صاف در چشم های تهیونگ زل زد نگاه آروم نهیونگ در مقابل نگاه پر از اشک و بغض آلود اون سوک باعث میشد تا هر زوجی ای سر خم کند .. اون سوک آروم گفت
اون سوک : برای آخرین بار بهت میگم کیم تهیونگ هنوزم .. .میگی این بچه تو نیست ؟ ..
دیدگاه ها (۳)

3 تفنگدار ) پارت ۱۷۱ تهیونگ سرد نگاهش کرد سپس تند گفت تهیو...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۷۰ (⁠♡)سعی کردم لبخند نزنم. ج...

( 3 تفنگدار )پارت ۱۶۹نگاهش را سمت آقا و خانم شین چرخید یوری ...

( 3 تفنگدار )پارت ۱۶۸جیمین آروم به یوری نگاه میکرد انگار که ...

p30(جونگکوک _ الینا+)جونگکوک غر زد: _من بچه نیستم.+ساکت باش....

پسر بچه کوچک اخم کرد و دست به سینه شد و چشم ریز کرد : ممیخوا...

کلافه گوشی به دست مشغول نوشتن پیام شد و ارسال نمود .. دخترک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط