part 2.
part 2.
---
پارت دوم
(POV الیزاوتا)
وقتی چشمبند رو برداشت، اولین چیزی که دیدم سقف بلند چوبی بود..
دومی… صدای بسته شدن درِ فلزی پشت سرم
اتاق سرد بود. نه خالی.
یه صندلی فلزی وسطش بود و من بهش بسته شدم...
اینبار طناب نبود...بند چرمی
در باز شد.
الکسِی تاراسوف با قدمهای آروم وارد شد.
کتش رو درآورده بود.
پیراهن سفید چسبیده به بدنش...
آستینها تا آرنج بالا_
تتوها کاملتر دیده میشدن
بدون حرف زدن اومد جلو...
یه صندلی برداشت و برعکس نشست روم به رومم
سکوت.
اعصابخردکنترین شکنجه همینه
⊙«پدرت انبار بندر رو جابهجا کرده»
لبخند زدم
☆«اوم کوچولو، پس منو دزدیدی چون اطلاعات نداری؟ چه مافیای قدرتمندی»
چشمهاش باریک شد
آروم بلند شد.
اومد پشت سرم...
نفسش نزدیک گوشم
دستش روی شونهم نشست
فشار داد
⊙«من اطلاعات دارم.»
انگشتش از روی شونهم سُر خورد تا بازوم
آروم
خیلی آروم
بدنم ناخودآگاه سفت شد
⊙«من میخوام ببینم تو چقدر طاقت داری و تا کی میتونی تظاهر کنی درد نداری»
و بعدش…
دستش پیچید دور مچ دستم...
بند چرمی رو محکمتر کرد
درد کشیدم
ولی صدام درنیومد
خم شد جلوی صورتم
چشم تو چشم
⊙«جیغ بزن»
پوزخند زدم
⊙«آرزوت رو به گور میبری»
نگاهش تاریک شد
چاقوی کوچیکی از جیبش درآورد
تیغه رو گذاشت روی رانم
روی پارچه شلوار...
فشار نداد.
فقط لمس.
نفس تو سینهم گیر کرد
تیغه آروم بالا اومد
تا روی شکمم
تا زیر سینهم...
⊙«میتونم کاری کنم که فردا از نگاه کردن به خودت تو آینه متنفر شی»
ضربانم بالا رفت
اما نگاهم نشکست
⊙«ولی نمیکنم.»
چاقو رو کنار گذاشت
به جاش دستش نشست روی گلوم
نه خفهکننده
کنترلکننده...
«چون تو برای من ابزاری و من به ابن ابراز فعلا نیاز دارم»
فشار بیشتر ش
چند ثانیه
فقط چند ثانیه...
و بعد رها کرد
هوای سرد ریخت تو ریههام...
خم شد کنار گوشم
⊙«فعلاً.»
و رفت
در بسته شد.
و من فهمیدم…
اون میخواد منو نشکنه
میخواد منو خم کنه
و این خیلی بدتره...
___________________________
امیدوارم دوست داشته باشین
اگه ایده ای داشتین ، پیوی در خدمتممم ، حتما بیاین
واقعا الان تو شرایط سختیام پس اگه حمایت نشه و دوسش نداشته باشین نمیزارمممم چون بنطر خودمم چرت و پرت شده💋💋💋
شرط پارت بعد : ۲۰ لایک
---
پارت دوم
(POV الیزاوتا)
وقتی چشمبند رو برداشت، اولین چیزی که دیدم سقف بلند چوبی بود..
دومی… صدای بسته شدن درِ فلزی پشت سرم
اتاق سرد بود. نه خالی.
یه صندلی فلزی وسطش بود و من بهش بسته شدم...
اینبار طناب نبود...بند چرمی
در باز شد.
الکسِی تاراسوف با قدمهای آروم وارد شد.
کتش رو درآورده بود.
پیراهن سفید چسبیده به بدنش...
آستینها تا آرنج بالا_
تتوها کاملتر دیده میشدن
بدون حرف زدن اومد جلو...
یه صندلی برداشت و برعکس نشست روم به رومم
سکوت.
اعصابخردکنترین شکنجه همینه
⊙«پدرت انبار بندر رو جابهجا کرده»
لبخند زدم
☆«اوم کوچولو، پس منو دزدیدی چون اطلاعات نداری؟ چه مافیای قدرتمندی»
چشمهاش باریک شد
آروم بلند شد.
اومد پشت سرم...
نفسش نزدیک گوشم
دستش روی شونهم نشست
فشار داد
⊙«من اطلاعات دارم.»
انگشتش از روی شونهم سُر خورد تا بازوم
آروم
خیلی آروم
بدنم ناخودآگاه سفت شد
⊙«من میخوام ببینم تو چقدر طاقت داری و تا کی میتونی تظاهر کنی درد نداری»
و بعدش…
دستش پیچید دور مچ دستم...
بند چرمی رو محکمتر کرد
درد کشیدم
ولی صدام درنیومد
خم شد جلوی صورتم
چشم تو چشم
⊙«جیغ بزن»
پوزخند زدم
⊙«آرزوت رو به گور میبری»
نگاهش تاریک شد
چاقوی کوچیکی از جیبش درآورد
تیغه رو گذاشت روی رانم
روی پارچه شلوار...
فشار نداد.
فقط لمس.
نفس تو سینهم گیر کرد
تیغه آروم بالا اومد
تا روی شکمم
تا زیر سینهم...
⊙«میتونم کاری کنم که فردا از نگاه کردن به خودت تو آینه متنفر شی»
ضربانم بالا رفت
اما نگاهم نشکست
⊙«ولی نمیکنم.»
چاقو رو کنار گذاشت
به جاش دستش نشست روی گلوم
نه خفهکننده
کنترلکننده...
«چون تو برای من ابزاری و من به ابن ابراز فعلا نیاز دارم»
فشار بیشتر ش
چند ثانیه
فقط چند ثانیه...
و بعد رها کرد
هوای سرد ریخت تو ریههام...
خم شد کنار گوشم
⊙«فعلاً.»
و رفت
در بسته شد.
و من فهمیدم…
اون میخواد منو نشکنه
میخواد منو خم کنه
و این خیلی بدتره...
___________________________
امیدوارم دوست داشته باشین
اگه ایده ای داشتین ، پیوی در خدمتممم ، حتما بیاین
واقعا الان تو شرایط سختیام پس اگه حمایت نشه و دوسش نداشته باشین نمیزارمممم چون بنطر خودمم چرت و پرت شده💋💋💋
شرط پارت بعد : ۲۰ لایک
- ۳.۵k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط