چشم هایم که روی پوستت غلت میزنند،

چشم هایم که روی پوستت غلت میزنند،
فکر میکنم...
خدا این رنگ را اول اینجا امتحان کرده!
میخواسته ببیند اگر خوب بود،
چند جای دیگر هم با آن نقاشی کند!
بعد حیفش آمده انگار!
دست هایم روی تنت راه میروند و گمان میکنم خدا گفته به جهنم؛ بگذار هیچ جای دیگر لطافت اینجا را نداشته باشد!
لبهایت را میچشم؛
و حتم دارم خدا همین جاهای داستان دیگر تحمل نداشته و رفته آن دورها؛
روی ابرها!
وقت بوسیدنت چشمهایت را دیدم؛
وای خدای من...
آنقدر زیبا و عذاب آور بود،
که خوب فهمیدم چرا بر من نازل شدی فرشته ی عذاب!
من قرار است بعد از تو مبعوث شوم!
نه؟
دیدگاه ها (۱)

چشمانت را ببند و تصور كنتمامِ روزهایی را كه در پيشِ رو داریت...

غم انگیزیِ یک زن راپشت زیبایی چشمانشو در عمق لبخند تلخش می ت...

امنیتتمامِ آرامش خلاصه می شد در همین یک کلامِ سادهکه ما پیچی...

خیال می کنم دست های تو در دست های من استو این کوره راه، همان...

« شیطون کوچولوی من »فصل سوم ویو آنا::«نه» صدایش مانند نجوای...

پسر بد (6)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط