نفهمیدم دیگه چیشد ...
نفهمیدم دیگه چیشد ...
صدای لارا که بلند اسم دکتر رو صدا میزد آخرین صدایی بود که قبل از بسته شدن چشمام شنیدم ....
...
لارا :« دکتر مشکلش چیه؟
دکتر :« ایشون ب خاطر استرس و فشار عصبی زیاد دچار ضعف شدید شدن ... باید دو روز اینجا تحت مراقبت باشن...
««چشمامو باز کردم ....نور لامپ بالای سرم که بهم چشمک میزد باعث میشد چشام ب سختی باز بشن ...»»
لارا که متوجه من شد اومد نزدیکم و دستاشو دو طرف من گذاشت و کمکم کرد بلند شم ....
احساس میکردم روحم از تنم جدا شده ...
قلبم نمیزنه ...
درست شبیه روح ها شده بودم ... نگاهی به چهره نگران و غم گرفته لارا کردم ...
دلم براش سوخت ... نباید نگرانش میکردم ...
لارا :« آ.ت خوبی؟ میتونی حرف بزنی؟
آ.ت :« آره ...
«««پرید بغلم و محکم توی بغلش گرفتم ... با خیس شدن شونه آم فهمیدم داره گریه میکنه ...
دستمو روی سرش گذاشتم و گفتم :«
آ.ت :« تو چرا گریه میکنی؟ ... این سرنوشت من بوده ... باید قبولش کنم ...
لارا :« دستم اگه به مین یونگی برسه میکشمش(زنیکه گوهخور😒😂)
«««دیگه نمیخواستم لارا رو ناراخت کنم برای همین لبخند زورکی و از روی اجباری زدم و گفتم :«
آ.ت :« نمیدونستم اینقدر برات مهمم...
......
«««دو روزی که اینجا بودم مثل برق گذشت ...
اما انگار برای من با سرعت حلزون زمان در خال حرکت بود....
احساس میکردم دنیا دیگه رنگی نیست ...
توی بیمارستان هم از شر فکرای یونگی خلاص نشدم ...
دائم بهش فکر میکردم ...
انگار هیچ چیزی به غیر از لبخندش ، رفتاراش، چهره آرامش بخشش توی ذهنم نبود ...
قرار بود امروز مرخص بشم...
این دو روز لب ب غذا نزده بودم ....
لارا کارای ترخیص رو انجام داد و با کمک خودش من رو سوار ماشین کرد ...
لارا :« حالا میخوای چیکار کنی ؟
آ.ت :« چیو ؟
لارا :« منظورم اینه که میخوای با یونگی ادامه بدی !؟
آ.ت :« شوخیت گرفته ؟! چرا باید ادامه بدم ؟ اون اگه هنوز هم دلش میخواست با من ادامه بده که نمیرفت پیش کالورا ....
لارا :« پس میخوای چی کار کنی الان؟
آ.ت :« فردا میرم و همه وسایلم رو از خونه میارم و بعدم طلاق ...
«««خودم با به زبون آوردن کلمه طلاق خالم بد شد ... اشک توی چشمام آماده ریختن بود ...
اما برای ناراخت نشدن لارا خودمو کنترل کردم ...
سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و به سرنوشت خودم که فکر میکردم سیندرلام و شوگا هم شاهزاده سوار بر اسب سفیده میخندیدم ...
به قولایی که یونگی بهم داد و من با ابلهی تمام باورشون کردم ...
عشق دیگه برای من معنی جز خیانت نداشت ...
عشق دیگه برای من وجود نداشت ...
منی که چند سال پیش به عشق ایمان آوردم و اونو با تمام وجودم قبول کردم حالا الان اون عشق برام یک سوال بی جواب بود ...
_از زبان یونگی :«
بعد از اون ماجرا و متوجه شدن آ.ت از اینکه من بهش خیانت کردم رفتم بار ...
و تا جایی که تونستم مست کردم ....
دیگه هیچی برام مهم نبود....
منه عوضی چطوری تونستم با اون این کارو بکنم ....
هیچ جوابی برای سوالام توی ذهنم نبود...
من دل اون دخترو شکستم ...
یاد قولایی که بهش دادم افتادم ...
من بهش گفتم تا ابد باهات میمونم اما چیشد....
خودم زندگیمو خراب کردم ...
اونقدر خالم بد بود که متوجه گوشیم نشده بودم ....
اما وقتی نگاه گوشیم کردم دیدم ۳۵ زنگ خورده از طرف کالورا ....
اهمیت ندادم و بازم لیوانم رو پر کردم ....
فردا صبح......
صدای لارا که بلند اسم دکتر رو صدا میزد آخرین صدایی بود که قبل از بسته شدن چشمام شنیدم ....
...
لارا :« دکتر مشکلش چیه؟
دکتر :« ایشون ب خاطر استرس و فشار عصبی زیاد دچار ضعف شدید شدن ... باید دو روز اینجا تحت مراقبت باشن...
««چشمامو باز کردم ....نور لامپ بالای سرم که بهم چشمک میزد باعث میشد چشام ب سختی باز بشن ...»»
لارا که متوجه من شد اومد نزدیکم و دستاشو دو طرف من گذاشت و کمکم کرد بلند شم ....
احساس میکردم روحم از تنم جدا شده ...
قلبم نمیزنه ...
درست شبیه روح ها شده بودم ... نگاهی به چهره نگران و غم گرفته لارا کردم ...
دلم براش سوخت ... نباید نگرانش میکردم ...
لارا :« آ.ت خوبی؟ میتونی حرف بزنی؟
آ.ت :« آره ...
«««پرید بغلم و محکم توی بغلش گرفتم ... با خیس شدن شونه آم فهمیدم داره گریه میکنه ...
دستمو روی سرش گذاشتم و گفتم :«
آ.ت :« تو چرا گریه میکنی؟ ... این سرنوشت من بوده ... باید قبولش کنم ...
لارا :« دستم اگه به مین یونگی برسه میکشمش(زنیکه گوهخور😒😂)
«««دیگه نمیخواستم لارا رو ناراخت کنم برای همین لبخند زورکی و از روی اجباری زدم و گفتم :«
آ.ت :« نمیدونستم اینقدر برات مهمم...
......
«««دو روزی که اینجا بودم مثل برق گذشت ...
اما انگار برای من با سرعت حلزون زمان در خال حرکت بود....
احساس میکردم دنیا دیگه رنگی نیست ...
توی بیمارستان هم از شر فکرای یونگی خلاص نشدم ...
دائم بهش فکر میکردم ...
انگار هیچ چیزی به غیر از لبخندش ، رفتاراش، چهره آرامش بخشش توی ذهنم نبود ...
قرار بود امروز مرخص بشم...
این دو روز لب ب غذا نزده بودم ....
لارا کارای ترخیص رو انجام داد و با کمک خودش من رو سوار ماشین کرد ...
لارا :« حالا میخوای چیکار کنی ؟
آ.ت :« چیو ؟
لارا :« منظورم اینه که میخوای با یونگی ادامه بدی !؟
آ.ت :« شوخیت گرفته ؟! چرا باید ادامه بدم ؟ اون اگه هنوز هم دلش میخواست با من ادامه بده که نمیرفت پیش کالورا ....
لارا :« پس میخوای چی کار کنی الان؟
آ.ت :« فردا میرم و همه وسایلم رو از خونه میارم و بعدم طلاق ...
«««خودم با به زبون آوردن کلمه طلاق خالم بد شد ... اشک توی چشمام آماده ریختن بود ...
اما برای ناراخت نشدن لارا خودمو کنترل کردم ...
سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و به سرنوشت خودم که فکر میکردم سیندرلام و شوگا هم شاهزاده سوار بر اسب سفیده میخندیدم ...
به قولایی که یونگی بهم داد و من با ابلهی تمام باورشون کردم ...
عشق دیگه برای من معنی جز خیانت نداشت ...
عشق دیگه برای من وجود نداشت ...
منی که چند سال پیش به عشق ایمان آوردم و اونو با تمام وجودم قبول کردم حالا الان اون عشق برام یک سوال بی جواب بود ...
_از زبان یونگی :«
بعد از اون ماجرا و متوجه شدن آ.ت از اینکه من بهش خیانت کردم رفتم بار ...
و تا جایی که تونستم مست کردم ....
دیگه هیچی برام مهم نبود....
منه عوضی چطوری تونستم با اون این کارو بکنم ....
هیچ جوابی برای سوالام توی ذهنم نبود...
من دل اون دخترو شکستم ...
یاد قولایی که بهش دادم افتادم ...
من بهش گفتم تا ابد باهات میمونم اما چیشد....
خودم زندگیمو خراب کردم ...
اونقدر خالم بد بود که متوجه گوشیم نشده بودم ....
اما وقتی نگاه گوشیم کردم دیدم ۳۵ زنگ خورده از طرف کالورا ....
اهمیت ندادم و بازم لیوانم رو پر کردم ....
فردا صبح......
- ۱.۹k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط