درخواستی
درخواستی
🌙 چندپارتی جیمین | «دیگه باهاتون حرف نمیزنم»
شخصیت اصلی: تو
شخصیت مقابل: جیمین
دوستان جیمین: چند همکلاسیتون
تو و جیمین چند وقته با هم در رابطه بودین بودین و دوستای جیمین هم تقریباً همکلاسیهات بودن. رابطهات با بیشترشون خوب بود، اما بعضی وقتها زیادی سربهسرت میذاشتن.
اون شب جیمین پیام داد:
ـ «آمادهای عزیزم؟ بچهها تو کافه منتظرن.»
ـ «آره، فقط پنج دقیقه دیگه میام.»
وقتی رسیدین، همه دور یک میز نشسته بودن. اولش کلی خندیدین و حرف زدین، تا اینکه یکی از دوستای جیمین شروع کرد به شوخی کردن با تو.
اول لبخند زدی و چیزی نگفتی.
اما شوخیها ادامه پیدا کرد و کمکم حرفهایی زدن که واقعاً ناراحتت کرد.
جیمین متوجه حالت شد.
ـ «بچهها، کافیه دیگه.»
یکیشون خندید: ـ «بابا جیمین، داریم شوخی میکنیم!»
تو بدون حرف از سر میز بلند شدی.
جیمین سریع گفت: ـ «کجا میری عشقم ؟»
با ناراحتی جواب دادی: ـ «خونه.»
ـ «صبر کن، منم میام.»
برگشتی سمتش و گفتی:
ـ «نه جیمین... امشب فقط میخوام تنها باشم.»
و رفتی.
جیمین همونجا موند و با عصبانیت به دوستاش نگاه کرد...
ادامه دارد... 💔
🌙 چندپارتی جیمین | «دیگه باهاتون حرف نمیزنم»
شخصیت اصلی: تو
شخصیت مقابل: جیمین
دوستان جیمین: چند همکلاسیتون
تو و جیمین چند وقته با هم در رابطه بودین بودین و دوستای جیمین هم تقریباً همکلاسیهات بودن. رابطهات با بیشترشون خوب بود، اما بعضی وقتها زیادی سربهسرت میذاشتن.
اون شب جیمین پیام داد:
ـ «آمادهای عزیزم؟ بچهها تو کافه منتظرن.»
ـ «آره، فقط پنج دقیقه دیگه میام.»
وقتی رسیدین، همه دور یک میز نشسته بودن. اولش کلی خندیدین و حرف زدین، تا اینکه یکی از دوستای جیمین شروع کرد به شوخی کردن با تو.
اول لبخند زدی و چیزی نگفتی.
اما شوخیها ادامه پیدا کرد و کمکم حرفهایی زدن که واقعاً ناراحتت کرد.
جیمین متوجه حالت شد.
ـ «بچهها، کافیه دیگه.»
یکیشون خندید: ـ «بابا جیمین، داریم شوخی میکنیم!»
تو بدون حرف از سر میز بلند شدی.
جیمین سریع گفت: ـ «کجا میری عشقم ؟»
با ناراحتی جواب دادی: ـ «خونه.»
ـ «صبر کن، منم میام.»
برگشتی سمتش و گفتی:
ـ «نه جیمین... امشب فقط میخوام تنها باشم.»
و رفتی.
جیمین همونجا موند و با عصبانیت به دوستاش نگاه کرد...
ادامه دارد... 💔
- ۲۲۱
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط