ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 62
از زبان جونگکوک:
ات:«نه...»
فقط همین یه کلمه رو گفت اما همون یه کلمه کافی بود تا تمام وجودم یخ بزنه.
نامه هنوز توی دستم بود مشتم ناخودآگاه دور کاغذ سفت شد.
جونگکوک:«یعنی چی نه؟»
ات لب پایینش رو گاز گرفت..
ات:«جونگکوک... الان وقتش نیست.»
پوزخند تلخی زدم..
جونگکوک:«جالبه تو همیشه همینو میگی الان وقتش نیست، بعدا بهت میگم، مجبور بودم...»
ات سرش رو پایین انداخت مرد اول آروم گفت..
مرد:«اگر جواب سوالاتت رو میخوای، همراه ما بیا.»
جیمین سریع جلو اومد..
جیمین:«هی هی هی... فکر کردین فیلم اکشنه؟ کجا ببرینش؟»
تهیونگ:«دقیقا. تازه ما تازه آشتیشون دادیم.»
جین اخمی کرد..
جین:«اگر قراره جایی بره، ما هم میایم.»
مرد خندید...
مرد:«فقط جونگکوک و ویون ات.»
به ات نگاه کردم..
جونگکوک:«تو چیزی میدونی؟»
ات چند ثانیه سکوت کرد بعد آروم گفت..
ات:«فقط... میدونم مرگ پدر و مادرت تصادفی نبوده.»
چشمهام گرد شد..
جونگکوک:«چی؟!»
ات:«بیشتر از این رو نمیدونم.»
نفسم سنگین شده بود تمام این سالها...فکر میکردم پدر و مادرم توی یه تصادف مردن.
اگر حقیقت چیز دیگهای بود...باید میفهمیدم به سمت موتورها رفتم جین بازومو گرفت.
جین:«جونگکوک.»
برگشتم سمتش..
جین:«حواست باشه.»
لبخند کوچیکی زدم..
جونگکوک:«همیشه هست.»
ات هم سوار یکی از موتورها شد منم پشت سرشون راه افتادم..
حدود چهل دقیقه توی جادههای تاریک حرکت کردیم تا بالاخره به یه ساختمون قدیمی خارج از شهر رسیدیم.
یه انبار بزرگ و متروکه به محض ورود، چند نفر مسلح اطرافمون رو گرفتن.
اخم کردم.
جونگکوک:«مهموننوازی جالبیه.»
صدای آشنایی از تاریکی اومد..
_«منم همین فکر رو میکنم.»
همه کنار رفتن و مردی حدوداً پنجاه ساله از تاریکی بیرون اومد.
کت مشکی پوشیده بود و عصا دستش بود ات با دیدنش شوکه شد.
ات:«رئیس کانگ...»
مرد لبخند زد..
کانگ:«مدت زیادیه ندیدمت، مامور ویون.»
اخم کردم..
جونگکوک:«تو رئیس سایه سومی؟»
کانگ نگام کرد..
کانگ:«بله و تو هم جئون جونگکوک هستی پسر خانواده جئون.»
قلبم محکم توی سینهم کوبید..
جونگکوک:«خانواده منو از کجا میشناسی؟»
مرد آروم نشست..
کانگ:«چون پدرت یکی از اعضای اصلی سایه سوم بود.»
سکوت...سکوت مطلق ات با شوک گفت..
ات:«چی؟!»
جونگکوک:«دروغ نگو.»
کانگ خندید..
کانگ:«اگر دروغه، اینو توضیح بده.»
چند پرونده روی میز انداخت روی اولین پرونده نوشته شده بود پرونده محرمانه جئون مینهو
اسم پدرم دستهام شروع به لرزیدن کرد پرونده رو باز کردم عکس پدر و مادرم داخلش بود اما چیزی که بیشتر شوکهم کرد...
عکس سوم بود عکس یه مرد جوان کنار پدرم باورم نمیشد.
جونگکوک:«نامجون...؟»
ات با ناباوری گفت..
ات:«غیرممکنه...»
کانگ لبخند زد...
کانگ:«کیم نامجون، پدر تو و خانواده ویون..همهشون زمانی عضو سایه سوم بودن.»
چشمهام از شدت شوک گشاد شد..
جونگکوک:«خانواده ویون؟»
آروم برگشتم سمت ات رنگش کاملاً پریده بود ات زیر لب زمزمه کرد..
ات:«نه...»
کانگ از جاش بلند شد..
کانگ:«وقتشه حقیقت رو بدونین شما دوتا خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنین به هم مربوطین.»
ᴘᴀʀᴛ: 62
از زبان جونگکوک:
ات:«نه...»
فقط همین یه کلمه رو گفت اما همون یه کلمه کافی بود تا تمام وجودم یخ بزنه.
نامه هنوز توی دستم بود مشتم ناخودآگاه دور کاغذ سفت شد.
جونگکوک:«یعنی چی نه؟»
ات لب پایینش رو گاز گرفت..
ات:«جونگکوک... الان وقتش نیست.»
پوزخند تلخی زدم..
جونگکوک:«جالبه تو همیشه همینو میگی الان وقتش نیست، بعدا بهت میگم، مجبور بودم...»
ات سرش رو پایین انداخت مرد اول آروم گفت..
مرد:«اگر جواب سوالاتت رو میخوای، همراه ما بیا.»
جیمین سریع جلو اومد..
جیمین:«هی هی هی... فکر کردین فیلم اکشنه؟ کجا ببرینش؟»
تهیونگ:«دقیقا. تازه ما تازه آشتیشون دادیم.»
جین اخمی کرد..
جین:«اگر قراره جایی بره، ما هم میایم.»
مرد خندید...
مرد:«فقط جونگکوک و ویون ات.»
به ات نگاه کردم..
جونگکوک:«تو چیزی میدونی؟»
ات چند ثانیه سکوت کرد بعد آروم گفت..
ات:«فقط... میدونم مرگ پدر و مادرت تصادفی نبوده.»
چشمهام گرد شد..
جونگکوک:«چی؟!»
ات:«بیشتر از این رو نمیدونم.»
نفسم سنگین شده بود تمام این سالها...فکر میکردم پدر و مادرم توی یه تصادف مردن.
اگر حقیقت چیز دیگهای بود...باید میفهمیدم به سمت موتورها رفتم جین بازومو گرفت.
جین:«جونگکوک.»
برگشتم سمتش..
جین:«حواست باشه.»
لبخند کوچیکی زدم..
جونگکوک:«همیشه هست.»
ات هم سوار یکی از موتورها شد منم پشت سرشون راه افتادم..
حدود چهل دقیقه توی جادههای تاریک حرکت کردیم تا بالاخره به یه ساختمون قدیمی خارج از شهر رسیدیم.
یه انبار بزرگ و متروکه به محض ورود، چند نفر مسلح اطرافمون رو گرفتن.
اخم کردم.
جونگکوک:«مهموننوازی جالبیه.»
صدای آشنایی از تاریکی اومد..
_«منم همین فکر رو میکنم.»
همه کنار رفتن و مردی حدوداً پنجاه ساله از تاریکی بیرون اومد.
کت مشکی پوشیده بود و عصا دستش بود ات با دیدنش شوکه شد.
ات:«رئیس کانگ...»
مرد لبخند زد..
کانگ:«مدت زیادیه ندیدمت، مامور ویون.»
اخم کردم..
جونگکوک:«تو رئیس سایه سومی؟»
کانگ نگام کرد..
کانگ:«بله و تو هم جئون جونگکوک هستی پسر خانواده جئون.»
قلبم محکم توی سینهم کوبید..
جونگکوک:«خانواده منو از کجا میشناسی؟»
مرد آروم نشست..
کانگ:«چون پدرت یکی از اعضای اصلی سایه سوم بود.»
سکوت...سکوت مطلق ات با شوک گفت..
ات:«چی؟!»
جونگکوک:«دروغ نگو.»
کانگ خندید..
کانگ:«اگر دروغه، اینو توضیح بده.»
چند پرونده روی میز انداخت روی اولین پرونده نوشته شده بود پرونده محرمانه جئون مینهو
اسم پدرم دستهام شروع به لرزیدن کرد پرونده رو باز کردم عکس پدر و مادرم داخلش بود اما چیزی که بیشتر شوکهم کرد...
عکس سوم بود عکس یه مرد جوان کنار پدرم باورم نمیشد.
جونگکوک:«نامجون...؟»
ات با ناباوری گفت..
ات:«غیرممکنه...»
کانگ لبخند زد...
کانگ:«کیم نامجون، پدر تو و خانواده ویون..همهشون زمانی عضو سایه سوم بودن.»
چشمهام از شدت شوک گشاد شد..
جونگکوک:«خانواده ویون؟»
آروم برگشتم سمت ات رنگش کاملاً پریده بود ات زیر لب زمزمه کرد..
ات:«نه...»
کانگ از جاش بلند شد..
کانگ:«وقتشه حقیقت رو بدونین شما دوتا خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنین به هم مربوطین.»
- ۳۳۴
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط