تکاو پارت 86:اون اینجا نیست
تکاو پارت 86:اون اینجا نیست
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
شب...
ساعت دو بامداد.
عمارت دزموند، در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
نور ماه از لای پردهها روی کف اتاق افتاده بود.
الیزابت روی تختی که برایش آماده کرده بودند، به پشت دراز کشیده بود.
چشمهایش به سقف دوخته شده بود.
اما خواب...
فرسنگها از او دور بود.
گوشیاش را برداشت.
بار دیگر همان پیام را باز کرد.
«...بعداً یه مأموریت ویژه هم برات دارم.»
چند بار این جمله را خواند.
بعد گوشی را کنار گذاشت.
زیر لب گفت:
ـ مأموریت ویژه...؟
ـ یعنی چی میتونه باشه...؟
هرچه بیشتر فکر میکرد، کمتر به جواب میرسید.
در نهایت با کلافگی پتو را تا روی شانههایش کشید.
ـ بیخیال...
ـ هرچی باشه، بعداً میفهمم.
همان لحظه...
تق... تق...
صدای ضربهی آرامی به در اتاق خورد.
الیزابت چشمهایش را بست.
با بیحوصلگی گفت:
ـ باز شروع شد...
از روی تخت بلند شد و غرغرکنان به سمت در رفت.
ـ شرط میبندم خودشه...
ـ الان دوباره میپرسه...
"اسمت چیه؟"
بیاختیار لبخند کوتاهی زد.
ـ خدایا...
این مرد دستبردار نیست...
اما چیزی که نمیدانست...
این بود که دیمیتریوس اصلاً طبقهی بالا نبود.
طبقهی همکف...
دیمیتریوس پشت میز نشسته بود.
فنجان چای سبز همیشگیاش بخار میکرد.
در سکوت، پروندهی حادثه را ورق میزد...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
شب...
ساعت دو بامداد.
عمارت دزموند، در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
نور ماه از لای پردهها روی کف اتاق افتاده بود.
الیزابت روی تختی که برایش آماده کرده بودند، به پشت دراز کشیده بود.
چشمهایش به سقف دوخته شده بود.
اما خواب...
فرسنگها از او دور بود.
گوشیاش را برداشت.
بار دیگر همان پیام را باز کرد.
«...بعداً یه مأموریت ویژه هم برات دارم.»
چند بار این جمله را خواند.
بعد گوشی را کنار گذاشت.
زیر لب گفت:
ـ مأموریت ویژه...؟
ـ یعنی چی میتونه باشه...؟
هرچه بیشتر فکر میکرد، کمتر به جواب میرسید.
در نهایت با کلافگی پتو را تا روی شانههایش کشید.
ـ بیخیال...
ـ هرچی باشه، بعداً میفهمم.
همان لحظه...
تق... تق...
صدای ضربهی آرامی به در اتاق خورد.
الیزابت چشمهایش را بست.
با بیحوصلگی گفت:
ـ باز شروع شد...
از روی تخت بلند شد و غرغرکنان به سمت در رفت.
ـ شرط میبندم خودشه...
ـ الان دوباره میپرسه...
"اسمت چیه؟"
بیاختیار لبخند کوتاهی زد.
ـ خدایا...
این مرد دستبردار نیست...
اما چیزی که نمیدانست...
این بود که دیمیتریوس اصلاً طبقهی بالا نبود.
طبقهی همکف...
دیمیتریوس پشت میز نشسته بود.
فنجان چای سبز همیشگیاش بخار میکرد.
در سکوت، پروندهی حادثه را ورق میزد...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۳۷
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط